همه ی اینا اصلا مهم نیستن؛ به هرحال اتفاقایین که میفتن تو زندگی و رد میشن.
اینارو گفتم که بگم فاصله کاری کرد که من حتی دیگه نمیتونم با اون سه تا حرف بزنم. دوباره شدم همون دختر کوچولویی که عکسش به دیوار کلاسمونه، همونی که از همون سن غبطه نزدیک هم بودنشونو میخورد و فقط نگاه میکرد. تازه داشت خوب می شد ، تازه داشتن ترایپستای من می شدن، تازه خودم داشتم به زندگیم سر و سامون میدادم که دیدم دیگه حتی جلوی اونام استرس میگیرم. حتی جلوی اونام به شدت خودم رو پایین میبینم. مگه قرار نبود ..
میدونم وقتتون رو گرفتم ولی برای آروم کردن خودمم که شده میگم، طبیعتا هیچ اجباری بر بودنتون اینجا نیست و خب چون اینجا مال منه و قبلا هم گفتم با یادداشت ها و پیام های ذخیره ی خودم خالی نمیشم همینطوری قراره اینارو بنویسم و اینجا پست کنم.
اینارم میدونم اقتضای سنمه این حرفا و بعدا قراره بگم کدوم احمقی اینارو نوشته ولی اصلا برام مهم نیست و منِ الان و این احساسات چیزیه که مهمه.
هدایت شده از .
دوستی های مجازی این مدلیه که یه مدت باهم چت می کنید، درد و دل می کنید، کلی برنامه ریزی میکنید برای بعدا که همدیگه رو ببینید، بعد چند وقت یهو همه چی کمرنگ میشه، غریبه میشید و از لیست کانتکتهای هم پاک میشید.
هدایت شده از .
نمیدونم کی نیاز داره اینو بخونه ولی مجبور نیستی اون سریال مزخرف رو تموم کنی. حتی کتاب مزخرف. ولش کن خودتو نجات بده.
اِبیلین اِبیلین بیا از امروز برات بگم!
چندین ساعت سرپا بودم و خسته کننده ترین کار ممکن رو انجام دادم؛ خرید کردن. هربار که لباسا رو میدیدم بیشتر اعصابم خورد میشد که چرا یه چیز درست و حسابی پیدا نمیشه و بعد به طرز معجزه آسایی.. همون چیزی که واقعا بهش فکر میکردم رو پیدا کردم. آره در نهایت اون رو نخریدم، در نهایت مثل همیشه وقتی اومدم خونه از نصف خریدم انقدر ناراضی شدم که میخواستم بندازمش دور ولی ولی اون حس اون موقع، اون خانم مغازه دار باعث شدن حس کنم من هنوز زنده ام!