از سرما فرار میکنیم و از گرما مینالیم، منتظر اخر هفته ایم و داخل اون تایمی کمی که داریم باز هم منتظر شروع هفته هستیم، همش میخوایم روزهای اوجمون رو به انتها برسونیم ( کار، دانشگاه، مدرسه، جوونی، نوجونی) و حتی وقتی که پشت سر گذاشتیم با حسرت به عقب نگاه میکنیم، فقط منتظریم که روزای خوب بیان سراغمون، داریم به سمت هدفمون میدوئیم، یاد نگرفتیم لذت ببریم و زندگی مون رو معنا دار کنیم، یاد نگرفتیم به مناظری که داریم ازشون میگذریم توجه کنیم و ازشون استفاده کنیم، نه تنها خودمون لذت نمیبریم بلکه داریم کسایی که دارن تمام تلاششون رو میکنن که یاد بگیرن زندگی کنن، نهایت استفاده رو از روزشون ببرن، مورد تمسخر قرار میدیم و برچسب میزنیم بهشون.
ִֶָ غروب خسته
اگه اجازه هست سرِ من رو نبرید، من تابستون فن شدم.
بابا لعنتی میوه هاش خوشمزه ست، فعالیت های کیوت میوتی داره[شستن کولر، وقت گذروندن با خانواده، سفر، سرسبزی، خندیدن، زندگی کردن، خواب، خواب، خواب..]. اصلا هیچی هم نداشته باشه حداقل استرس نداری.