از اتاقم رفتم بیرون مامانم جوری وانمود کرد انگار صد ساله از اتاقم نرفتم بیرون میگه پشمام چقدر بزرگ تر شدی😮😮
«برای تو چه بگویم؟ بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟»
نمیدانم چرا وقتی به آغوش میگیرمت دیگر به هیچ چیز، فکر نمیکنم. شاید آغوش تو، بنبستِ تمام افکارم است.