نگو خرداد، بگو فِلاکت، بدبختی، بیخوابی، استرس، معدهدرد، نابودی سلامت روان، افسردگی.
«و کاش وقتی ابر غم به گلوی کوچکت میرسد، از یاد نبری شانهای در کار نیست. و بهتر است بپذیری همیشه قرار است در آغوش باد گریه کنی. زیرا رنج تنهاست و رنجور تنهاتر.»
کافکا در جایی نوشته: دوستانم چشم های فوقالعاده ای دارند. درخشش چشم های آن ها، تنها روشنیِ سیاهچالِ زندگی من است.
اگه دیدی با وویسای طولانی از جزئیات روزم واست تعریف کردم بدون وسط قلبم جا داری.
قطع امید کردی؟ آسمونو دیدی؟ دم صبح دیگه طلوعو نمی خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب و موقع غروب، دیگه نمی خوای ببینی؟ شب مهتاب، ستاره ها قرص کامل ماهو دیگه نمی خوای ببینی؟ از بوی کتابا، آرامش طبیعت، مزه ی غذاها، لذت انجام دادن کارای بد، حس درک شدن با موسیقی، بارون، برف، خواب بعد خستگی، طعم کیک نرم وانیلی، حس سبکی بعد حموم می خوای بگذری؟ می خوای چشماتو ببندی و خودتو از اتفاقای خوبی که منتظرتن محروم کنی؟ نگذر. من رفیقتم می گم نگذر.
همونجا که هایده میخونه :
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، همونجاش اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی .