همونجا که هایده میخونه :
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، همونجاش اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی .
دلم برای آدمای گذشته تنگ میشه.
بعد با خودم مرور میکنم که چیشد کنار گذاشتم یا کنار گذاشتنم..
آروم میشم و اون ها دوباره تو قلبم به مردنشون ادامه میدن.
خواب ِعزیزم.
متاسفم که وقتی بچه بودم ازت بدم میومد. میخوام بدونی که الان عمیقا عاشقتم.
هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم
میخواهم فرد بمانم، سرد بمانم
و آدمها را درد بدانم. "
نیاز به یه چیزی دارم که باعث بشه بکوب بشینم درس بخونم. مثلا یکی با تبر وایسه بالاسرم بگه یالا درس بخون.