«دچارِ نوعی بهت زدگی و بیحسی شدهام. احساسِ خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم.»
_کافکا.
میبینی ؟
طوری در رنج کشیدن ماهر شده ای ،
که گاهی خودت هم زخم هایت را از یاد میبری .
جادوی ِآبی.
نمیدونم بشینم درس بخونم(شیمی) یا خودمو از پنجره بندازم پایین.
خوابیدم و الان خیلی منطقانه تر میتونم خودمو از پنجره پرت کنم پایین