جنگ، جنگ است دیگر، چه میشود گفت؟ بوی باروت میدهد و آهن سرد، همین. تهش که نگاه میکنی، میبینی هیچ چیز سر جای خودش نیست، همه چیز گندیده. علاقهام به وطن، نه از آن عاشقیهای لوس و سانتیمانتال، نه. یک جور جنون است، یک جور اجبار. میدانم دستم خالیست، پوچ. هیچ ندارم که تقدیم کنم به این خاک اما باز هم انگار یک نیرویی هست که وادارم میکند حتی با همین دستهای خالی، همین مشتهای خالی، گل بیافشانم . لابد فکر میکنم شاید، فقط شاید، از این خاکِ غمزده، چیزی سبز شود. یک چیزی شبیه امید.
آیا روزی تا ابد در آغوش هم خواهیم بود؟ یا این عشق، فقط یک یادگاری از روزهای خوش خواهد بود؟
" بعضی وقتها تبدیل به اون زن میشم، همونی که بعد از ده سال توی شرکت کار کردن، استفعا داد، کل زندگیشو توی یک کوله جا کرد و تصمیم گرفت کل دنیا رو ببینه، ولی اینهم یک خیاله "