گاهی وقتها آدم به جایی میرسه که دیگه نه دلش برای کسی تنگ میشه، نه دلتنگی کسی آرومش میکنه. یه جور خستگی عمیق از همهچیز، از آدمها، از حرفها، از توقعات. دیگه دلت نمیخواد توضیح بدی، نمیخوای قانع کنی، حتی نمیخوای فهمیده بشی. فقط میخوای سکوت کنی، دور بشی، خودتو بین دیوارهای تنهاییات پنهان کنی، چون اونجا امنتره، آرومتره، بینیازتره.
جادوی ِآبی.
از وقتی فقط دو روز در هفته کافئین میخورم واقعا زندگی بهتره. احتمالا برسونمش به هفته ای یه بار و حتی
خودمو چشم کردم؟زدم؟ همون
دوباره افتادم رو دور و این واقعا بده