از محبتهای کوچیک خوشم میاد، نوازش کردن پوست دست، گرفتن بازو توی شلوغی، نگاههای اطمینان بخش، مرتب کردن لباسهای توی تن، بازی با انگشتها، دلایل کوچیک برای زنده موندن. .
متأسفانه هیچی فراموش نمیشه یه روز وسط خوردن غذای مورد علاقهات یهو یادت میافته که«عه، اونم این غذارو دوست داشت.» اونجاست که همهچیز از اول برات مرور میشه.
گاه با خود فکر میکنم که اگر شب نبود آدم ها در کجا رویاشان را آغوش میگرفتند و در خود گممیشدند.