شاید فکر کنی زندگی مزخرفه ولی حداقل درحال نوشتن یه پاراگراف بلند برای یه پسر نیستی.
ماه وسط آسمون مثل مروارید میدرخشید و نورهای شهر سوسو میزدن. کنار آتیش جمع شده بودیم و پریها دورمون رقصان در حال حرکت بودن. من اینجام ولی ذهنم جاهای دور پرسه میزنه. ستارهها نمایانن.
گاهی وقتها نمیدونم با سنگینی بعضی غمها چیکار کنم؛ نمیدونم باید کجای دلم بذارمشون، کجای زندگیم جاشون بدم. نمیدونم باید باهاشون بجنگم، یا اصلاً به روی خودم نیارم و نادیدهشون بگیرم، نمیدونم.