از هر زاویه که بهش نگاه میکنم، میبینم که هرچقدر هم سخت باشه، اصلاً نمیتونم بعضی چیزها رو تجربه نکرده از دنیا برم. نمیتونم فقط نظارهگر باشم، نمیتونم حسرتشون رو تا آخر عمر با خودم اینور اونور بکشم.
بیشتر وقتها دلتنگیام در اشیا و لحظهها گم میشود، در یک آهنگ قدیمی، یا عطر یک کوچه، برای آدمها اما این حس نایابتر است.
نصف غم و غصههام از همین اهمیت دادنه؛ از اینکه خیلی جاها بلد نیستم بیتفاوت از کنار بعضی حرفها و رفتارها بگذرم. از اینکه به جزئیات دقت میکنم و هی بهشون فکر میکنم و خیال میبافم.