زندگی من این روزها روی احتمالات میچرخه؛ روی قدمهایی که نمیدونم درستن یا نه، ولی مجبورم بردارم، مسیرهایی که نمیدونم به کجا ختم میشن، ولی مجبورم ادامه بدم.
ته تهش یه جایی بالاخره قبول میکنی که باید رها کنی، نه چون نخواستی، چون نمیشد. چون گاهی علیرغم همه تلاشهات، نمیتونی بعضی چیزها رو تغییر بدی.
مدرسه نرفتن و خونه موندن برای خوندن درس و دیدن فیلمای درسی یه مرحله جدید از بدبختیه.