انقدر تو حیاط نشستم و به آسمون خیره شدم تا بلاخره یه بارش شهابی دیدم و آرزو کردم✨
نجات دهنده این روزها داره به هر چیزی چنگ میزنه تا غرق نشه، انتظار کارهای بزرگ و موفقیتهای چشمگیر داشتن ازش خیلی انصاف نیست.
فکر کن هنوز بهدستشون نیاوردم و تا این اندازه نسبت بهشون ذوق و شوق دارم، حالا تصور کن وقتی بهشون برسم و بهدستشون بیارم قراره چه حسی داشته باشم. 🌟
هوا سرد و ابری و بارونیه تازه کلاسمون تموم شده ولی خب خونه نمیتونیم بریم و اول میریم ناهار سفارش بدیم و بعد مستقیم میریم کتابخونه تا شب چون جمعه آزمونه .
به شدت هم خوابمون میاد ولی باید بگم که "زنده باد روزهای سخت و پرتلاش✨ "
درعین سختی روزای پرخاطره و باحالی رو سپری میکنیم
نشستن کف حیاط و زیر بارون هاتچاکلت خوردن ، با دمپایی مدرسه رفتن ، تو مدرسه پاستا درست کردن ، دوییدن تو برگای نارنجی و شنیدن صدای خشخششون ، فرار کردن از مدرسه برای گرفتن نون گرم و تازه تا برای صبحونه بخوریم و . . .