هرچقدر میرم جلوتر باورم نمیشه، که این منم که بارها و بارها ریشه های خشکیدهی انگیزم رو آب میدم تا جوونه بزنه. اینکه این منم که بارها و بارها شاخکهای شکستهی ذوقو شوقم رو گره میزنمو منتظر دوباره بهم پیوستنش میمونم. اینکه این منم که بارها و بارها باغ آفت زدهم رو بیل میزنم، از لای انبوهی از ترس از نشدنو نگرانیِ فردا، ته مونده امید به زندگیم رو الک میکنمو بیرون میکشم. هرچه قدر میرم جلو باورم نمیشه این منم که بارها خمیده میشه، میشکنه، اما باز دوباره میایسته و شکوفه میده.
هرشب با صبری که برام نمونده منتظر صبحی میمونم که ممکنه معجزه رخ بده. تو با صبری که برات نمونده چیکار میکنی؟