کاش انسان نبودم. کاش یک پری نور یا آب میبودم و تنها نگرانیم دادن نور به گل ها و رسوندن گرد پری به بال هام بود.🧚🏻♀️
من نارنجی بودم. روزگاری. شاید وقتی که یک بچهیِ کوچولوی حرف گوش نکن بودم و نمیزاشتم مامانم موهام رو ببنده. اونموقع نارنجی بودم.
بله، روزگاری هم بود که من نارنجی بودم! اصلا باید یهکتاب بنویسم و اسمشو بزارم "وقتی نارنجی بودم" چون دیگه نارنجی نیستم، آبیام. غمگین و ریشهدار، و خیلی خسته.
شاید یه کوچولو از نارنجی بودنم اون تهمههای قلبم جا مونده باشه، زیاد مطمئن نیستم، ولی میدونم هرچیزی ردِ پایی داره و اینم میدونم که زمانی بوده که منم نارنجی بودم.
الان آبیام، آبیِ پیامهایی که تایپ میشن و پاک میشن و هیچوقت ارسال نمیشن.
آبی اکانتهایی که دیگه آنلاین نمیشن، و کفشهایی که دیگه کسی اونها رو نمیپوشه. الان خیلی خیلی آبیام.
من انعکاس ستارهها رو روی سطحِ دریاچه دیدم و فکر کردم نزدیک هستند؛ پس پریدم و دیدم که اشتباه کردم، و حالا برای اینکه غرق نشم باید شنا کردن رو یاد بگیرم.