من انعکاس ستارهها رو روی سطحِ دریاچه دیدم و فکر کردم نزدیک هستند؛ پس پریدم و دیدم که اشتباه کردم، و حالا برای اینکه غرق نشم باید شنا کردن رو یاد بگیرم.
باید به چیزهایِ کوچیک چنگ بزنم، باید چایی دم کنم و فکر نکنم. انگشتهامو دور فنجون حلقه کنم و فکر نکنم، باید سریعتر راه برم، باید از کنار آدما بگذرم، باید برم، باید فکر نکنم.
به برگهای زرد نگاه میکنم، ردِ نور آفتاب رو دنبال میکنم و بازهم به تاریکی میرسم، این بار سنگینه، من دارم رایحهش رو احساس میکنم، پس باید بو نکشم.
باید فکر نکنم، به چیزهای کوچیک چنگ میزنم، باید خیالاتمو بریزم دور.
میدونستم باید کاری بکنم. باید همه چیزو پشت سرم رها کنم و کاری بکنم. پس منتظر چی بودم؟