توو این نقطه از زندگیم دلم میخواد چمدون ببندم برم یه گوشهی دنیا که هیچ صدایی جز صدای نفسهامو صدای نم نم بارون به گوشم نخوره، یه جایی که هیچ ردی از آدمها نیست، به دور از تموم دغدغهها و نگرانیها، یه جایی که این من برای ادامهی زندگی کافی باشه و احتیاج پیدا نکنم که تبدیل به چندنفر بشم تا بتونم پیش ببرم زندگی رو، یهجا که یادم نیاره چی از سر گذروندم و چرا به اون نقطه رسیدم، دلم میخواد تنها چیزی که به خاطر میارم دلیل تند تپیدن قلبم باشه، و تنها کمبود، جای خالی نور روحم باشه.