وقتهایی که خواب میبینم بعدش برای مدتی همهچی شکل متفاوتی به خودش میگیره، این جوری که حس میکنم وسط قدم زدن توی رویاهام یهو با سیلی واقعیت پرت میشم به دنیای حقیقی و همینجور چند ساعت مات میمونم!
از یه نقطه به بعد دیگه بود و نبود کسی مهم نبود، با خودم ادامه دادم. اهمیتی نداشت کسی پشتم باشه یا نه، خودم برای خودم دیوار شدم. مهم نبود که کسی نیست راه نشونم بده، خودم درون تاریکیها قرار گرفتمو مسیرِ درستو پیدا کردم. من یه جاهایی به یه سری چیزها احتیاج داشتم، نبود. خودم برای خودم نیروی محرک شدمو ادامه دادم.