تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادو!
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است، اما نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی میگدازد
از آن شادم که در هنگامه درد؛
غمی شیرین دلم را مینوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست
وگر عمرم به ناکامی سرآید
تو را دارم که، مرگم زندگانیست.
#مشیری
هدایت شده از 𝗎𝖿𝗈.
واقعاً وجود دوستهام تو زندگیم باعث میشه حس کنم وجود دارم و حق زندگی دارم، میتونم هرروز رو بابت وجودشون شکرگزاری کنم. بچهها برای واقعی آرزو میکنم تو زندگیتون دوست و آدمهای درستی کنارتون داشته باشید =)) و اگه هنوز ندارید همونطور که همیشه میگم، رها کنید و بسپریدش به زمان، و این رو هم در نظر بگیرید که انسان درنهایت تنهاست، پس اول از همه با خودتون دوست باشید ~
هدایت شده از ⚓⊱𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝗉𝖾𝖺𝗋𝗅⊹
حسمیکنم اومدم اتاق بازجوی-
خب ببین هر کدوم از دوستام یه جور برام با ارزشن ولی دوست صمیمی با این مفهومی که معمولا ملت میگن، ژلهماهی
نازترین دوستم هم ریکا و سونای🖐️
نمیفهمم منظور از باحال چی-
هدایت شده از UN
چشم باز میکنی و هوا سرده . شاید هم بدنته که یخ زده . بههرحال تو ایتنی ؛ شخصیتی که گذشته رو هنوز رها نکرده و آیندهای که جرئت ساختنش رو ندارم منتظرشه . ایتن ، تجسمِ کسیه که میخواد هویت قبلیاش رو فراموش کنه ، اما مدام تلاش مکنه برگرده ، حتی اگه اون روزها چقدر تاریکن .
تو توی کالبد ایتن ، سنگینی نگاه قضاوتگر بقیه روی شونههاته اما چیز جدیدی نیست ، توی کالبد خودت هم همین احساس رو مدام داشتی . بااین تفاوت که یاد گرفتی برای بقا نقاب بزنی . شاید اگر بخوابی و بیدار شی شخصیتت ایتن باشه ، چون زیاد فرقی نمیکنه ، توی دنیای واقعی هم احساسات مشابه ایتن رو احساس میکنی
-ترجیحت کتاب هاست.
« https://eitaa.com/supportcigarettes»
هدایت شده از UN
وقتی چشماتو بازی میکنی و توی شهری بیدار میشی پر از ربات های خراب و عصر تکنولوژی
تو دیگه دختر معمولی قبلی ای که بودی نیستی بلکه جایی هستی که حتی آسمان هم پر از سیم و سازه های فلزی است.
درون تو یا بهتر بگم تو درون کالبد میشل،یه طوفانی جریان داره و کنجکاوی که بفهمی چرا دنیا اینجوری شده.
ربات کوچیکت که برادرت داخلش گیر افتاده تنها پناهگاه تو در این دنیای جدید سرد و ماشینی است.
توی کالبد جدیدت تو عمق سختی ها قدرت خودت رو کشف میکنی و تمام وجودت میخواد که راهی برای بازگرداندن چیزی که گم شده پیدا کنی.
کتاب رو ترجیح میدی