هدایت شده از آیـرِن✧
وقتی که داشتم توی ورقههای یادگاری کلاس هفتم/هشتمم میگشتم، یه داستانِ کوتاه دیدم. مال زمانی بود که دبیر هنر گفته بود داستان انگیزشی بیارید. با خط عجیبم نوشته بودم:« اینجا »
شاید بهتره زمین بذارم این لیوان لعنتی رو.
"بعضی وقتا باید دور خودت دیوار بکشی که ببینی کی برای دیدنت دیوار رو خراب میکنه."
I can't move the mountains
I can't make the flowers bloom
I can't take another night up in my room
Waiting on a miracle
I can't heal what's broken
Can't control the rain or the hurricane
Can't keep down the unspoken invisible pain
Always waiting on a miracle, a miracle
چیزی که دارم تلاش میکنم بگم اینه که از دیوان شعری که هیچوقت روی طاقچه نبود و اولین ستاره شبهای تاریک و غروبهای بعد خورشید ممنونم؛ فکر کنم.