در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمیجنبد
آسمان در چاردیوار ملال خویش زندانی ست
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست!
آفتاب از این همه دل مردگی ها روی گردان است.
بال پرواز زمان بسته ست
هرصدایی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است!
ای قناری های شیرین کار!
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار!
ای خروشان موج های مست!
آفتاب قصه هاتان گرم!
چشمه آوازتان تا جاودان جوشان!
شعر من میمیرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست
ای تپش های دل بی تاب من!
ای سرود بی گناهی ها!
ای تمناهای سرکش!
ای غریو تشنگی ها!
در کجای این ملال آباد،
من سرودم را کنم فریاد؟
#مشیری