دلم میخواست، میتونستم با کلمات نقاشی بکشم. ریز به ریز جزئیات رو فقط با کلمات نشون بدم. کاش دستهای جادویی داشتم.
پر کن پیاله را،
کاین آب آتشین،
دیری ست ره به حال خرابم نمیبرد!
این جام ها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد!
من، با سمند سرکش و جادویی شراب،
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شاب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد!
هان ای عقاب عشق!
از قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد!
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،
با این که ناله میکشم از دل که آب! آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد!
پر کن پیاله را...
#مشیری