تاحالا حسش کردی؟ وقتی توپ توی هوا میچرخه، اون بالای بالای سرت و نورهای سالن انگار براش نقش نورافکن رو ایفا میکنن. زمان متوقف میشه، با اینکه میدونی همه نگاهها به توئه و منتظرن امتیاز بگیری. اما توی اون لحظه اون فشارها رو حس نمیکنی، چون صدایی رو نمیشنوی، تمام تمرکزت روی توپه. و بعد تو کتفت رو میکشی و وقتی که کف دستت روی توپ قرار میگیره، صدای بلندی که ایجاد میکنه(واقعا امیدوارم بکنه، خب منظورم اینه که امروز که اینطوری شد اما اگه دفعه بعد نشه چی) طلسم توقف زمان رو میشکنه و بازی دوباره جریان پیدا میکنه. حتی اگه بهترین و اصولیترین اسپک دنیا نباشه هم حس خوبی میده.
اتاقکسیگار؛
تاحالا حسش کردی؟ وقتی توپ توی هوا میچرخه، اون بالای بالای سرت و نورهای سالن انگار براش نقش نورافکن
و این، تنها دلیلیه که با اینکه احتمالا سرنوشتم لیبرو بودنه دلم نمیخواد بهش تن بدم.
چندین هزار قرن
از سرگذشت عالم و آدم گذشته است
وین کهنه آسیای گران سنگ آسمان،
بی اعتنا به ناله قربانیان خویش
آسوده گشته است
در طول قرن ها،
فریاد دردناک اسیران خسته جان،
بر میشد از زمین
شاید که از دریچه زرین آفتاب
یا از میان غرفه سیمین ماهتاب
آید بیرون سری!
اما...
هرگز نشد گشوده از این آسمان دری!
در پیش چشم خسته زندانیان خاک،
در پشت این غبار
جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
زندان زندگانی انسان دری نداشت،
هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود!
تنها، دری که راه به دهلیز رگ داشت؛
همواره باز بود.
دروبازه بان پیر در آنجا نشسته بود
در پیش پای او
در آن سیاه چال
پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود!
امروز، این اسیر،
انسان رنج دیده و محکوم قرن ها،
از ژرف این غبار
تا اوج آسمان خدا پر گشوده است!
انگشت بر دریچه خورشید سوده است!
تاج از سر فضا و زمان ربوده است!
تا واکند دری به جهان دیگری.
#مشیری