چندین هزار قرن
از سرگذشت عالم و آدم گذشته است
وین کهنه آسیای گران سنگ آسمان،
بی اعتنا به ناله قربانیان خویش
آسوده گشته است
در طول قرن ها،
فریاد دردناک اسیران خسته جان،
بر میشد از زمین
شاید که از دریچه زرین آفتاب
یا از میان غرفه سیمین ماهتاب
آید بیرون سری!
اما...
هرگز نشد گشوده از این آسمان دری!
در پیش چشم خسته زندانیان خاک،
در پشت این غبار
جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
زندان زندگانی انسان دری نداشت،
هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود!
تنها، دری که راه به دهلیز رگ داشت؛
همواره باز بود.
دروبازه بان پیر در آنجا نشسته بود
در پیش پای او
در آن سیاه چال
پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود!
امروز، این اسیر،
انسان رنج دیده و محکوم قرن ها،
از ژرف این غبار
تا اوج آسمان خدا پر گشوده است!
انگشت بر دریچه خورشید سوده است!
تاج از سر فضا و زمان ربوده است!
تا واکند دری به جهان دیگری.
#مشیری
-نههههههههه من قاسمی اصلی رو میخوام
+اول این بوده بعد اون
-مهم نیست اصلی اونهههه
-اه، ببین من قدم اونقدری کوتاهه که نمیتونم کلهمو بکوبونم توی اینجا
+چرا باید کلهتو بکوبونی توی اینجا