منم مسخرهامها، وقتی با کسایی بازی میکنم که ازم بهترن خود معمولی و بیاعتمادبهنفسمم، وقتی با کسایی وایمیسم که ازشون بهترم از خود معمولیم هم بیاعتمادبهنفسترم. (و کسل)
میگذرم از میان رهگذران، مات
مینگرم در رهگذران، کور
این همه نادوه در وجودم و من لال
این همه غوغاست کنارم و من دور!
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم، اما در او نه ناله مجنون!
کوهم، اما در او نه تیشه فرهاد!
هیچ انگیزه ای که هیچم، پوچم!
هیچ نه اندیشه ای که سنگم، چوبم!
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم
آن همه خورشیدها که در من میسوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،
آه، که آوار غم شد و به سرم ریخت!
زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند نه ناخدا نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم این جان از امید جدا را
میگذرم از میان رهگذران، مات
میشمرم میله های پنجره ها را
مینگرم در نگاه رهگذران، کور
میشنوم قیل و قال زنجره ها را.
#مشیری