آن سوی صحرا پشت سنگستان مغرب
در شعله های واپسین میسوخت خورشید
وز بازتاب سرخ غمگینش درین سوی
میسوخت از نو تخت جمشید!
من بودم و رویای دور آن شبیخون
وان سرخی بیمارگون، آرام آرام
شد آتش و خون!
تاریکی و توفان و تاراج
پرواز مشعل ها، هیاهوی سواران
موج لبند شعله
تا اوج ستون ها
فریاد ره گم کردگان جنگل در دود!
دود در آتش ماندگان، بی حرف بدرود
از هم فرو پاشیدن ایوان و تالار
در هم فرو پیچیدن دروازه، دیوار
بر روی بام و پله، در دالان و دهلیز
بیداد خنجرهای خونریز
غوغای جنگ تن به تن بود
اوح شکوه شرق، گرم سوختن بود!
دود سیاهش بی امان در چشم من بود
بر نقش دیواری در آن هنگامه دیدم
تندیس پاک اورمزد افتاده بر خاک
شمشیر دست اهریمن بود!
کم کم لهیب شعله ها کوتاه میشد
شب مثل خاکستر فرو میریخت خاموش
در پرتو لرزان مهتاب
سنگ و ستون های به خاک افتاده، از دور
اردوی سربازان خسته
روح پریشان زمان، اینجا و آنجا
چون سایه بر بالین مجروحان نشسته
بهتی به بغض آمیخته،
در هر گلویی راه بر فریاد بسته
چشم جهان_ماه_
تا جاودان بیدار میماند
من باز میگشتم شکسته!
#مشیری