امشب احساس میکنم لبریزم، احساس میکنم دلم میخواد بنویسم، از "زمین ذوزنقهشکل"، از "مامان که توی هنر غرق شده"، از "گوجهها که توی روغن سرخ میشن"، از "ویفر موزی". حیف که خوابم میاد.
مهر میورزیم...
جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خیال انگیز!
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون این خمخانه سرمستیم
در من این احساس: مهر میورزیم، پس هستیم!
#مشیری
اتاقکسیگار؛
And again, and again and again and again and again and again until it never ends.
به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر،
پرندگان هراسان به پرس و جو رفتند.
هزار نیزه زرین به قلب آب شکست.
فضای دریا یکسر به خون و شعله نشست.
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید.
نفس زنان به تماشای حال او رفتند!
زره درآمد باد،
به هم برآمد موج،
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
هزار اسب سپید از هزارسوی افق،
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند!
نه تخته پاره زرین که جان شیرین بود؛
در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب!
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،
برآمدند و به گرداب ها فرو رفتند!
لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد.
نواگران چمن از نوا فروماندند.
شب آفرینان بر شهر سایه افکندند.
سحر پرستان، فریاد در گلو، رفتند!
#مشیری