به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر،
پرندگان هراسان به پرس و جو رفتند.
هزار نیزه زرین به قلب آب شکست.
فضای دریا یکسر به خون و شعله نشست.
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید.
نفس زنان به تماشای حال او رفتند!
زره درآمد باد،
به هم برآمد موج،
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
هزار اسب سپید از هزارسوی افق،
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند!
نه تخته پاره زرین که جان شیرین بود؛
در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب!
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،
برآمدند و به گرداب ها فرو رفتند!
لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد.
نواگران چمن از نوا فروماندند.
شب آفرینان بر شهر سایه افکندند.
سحر پرستان، فریاد در گلو، رفتند!
#مشیری