eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
217 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
175 ویدیو
6 فایل
اینجا همه‌چیز از جنس سیگاره؛ نوشته‌ها، عکس‌ها، آهنگ‌ها، آدم‌ها، شعرها، فیلم‌ها، کتاب‌ها. این سیگارها دود نمیکنن اما ما ذراتشون رو توی وجودمون فرو میبریم و بعد فوت میکنیم بیرون. https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور ۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پس از مرگ بلبل
نفس میزند موج، ساحل نمیگیردش دست، پس میزند موج فغانی به فریادرس میزند موج من آن رانده مانده بی شکیبم که راهم به فریادرس بسته، دست فغانم شکسته زمین زیر پایم تهی میکند جای زمان در کنارم عبث میزند موج نه در من غزل میزند بال نه در دل هوس میزند موج رها کن که این شعله خرد چندان نپاید یکی برق سوزنده باید کزین تنگنا ره گشاید کران تا کران خار و خس میزند موج گر این نغمه، این دانه اشک، درین خاک رویید و بالید و بشکفت پس از مرگ بلبل ببینید چه خوش بوی گل در قفس میزند موج
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از آدمک شیشه‌ای.
چقدر جامعمون از فقر فکری و فرهنگی رنج میبره.🙏🏻
هدایت شده از آدمک شیشه‌ای.
سلام و وقت‌بخیر. این پیام به همراه یک پیام از اینجارو توی چنلتون فوروارد کنید و توی چنل جوین باشین تا یک شعر و یک پادکست از آقای ابتهاج تقدیمتون کنم. Tag's.
اتاقک‌سیگار؛
داستان تلاش کرده بود بین مرگ و زندگی تعادل ایجاد کنه، اما ما این تعادل رو توی اوج نامتعادلیش میدیدیم
سریال پلوریبوس: توی این داستان مردم توسط یه اتفاق خیلی عجیبی به همدیگه تبدیل میشن-یعنی درواقع ذهن و احساسات همه‌شون به هم متصل میشه. جز سیزده نفر، هیچکدوم نمیتونن جداگونه و برای خودشون فکر کنن و وقتی یه نفر دچار یه احساسی میشه، کل دنیا درگیرش میشن. شخصیت اصلی که جزو کساییه که به بقیه متصل نیست، میخواد تلاش کنه تا آدم‌ها رو دوباره از هم متمایز کنه. ایده خیلی جذاب بود، تفاوت کاراکترهای اصلی واقعا حس میشد و بازی‌ها خوب بودن؛ اما در عمل میتونست خیلی بهتر از اینها باشه. با این حال یک سوال کلی رو مطرح میکرد: توی فیلم افرادی که به هم ملحق شده بودن نمیتونستن کسی رو آزار بدن، حتی حیوونی رو بکشن! اگه بهای رسیدن به صلح کنار گذاشتن تفاوت‌های انسانیمونه، آیا ما واقعا همچین کاری خواهیم کرد؟
اتاقک‌سیگار؛
سریال پلوریبوس: توی این داستان مردم توسط یه اتفاق خیلی عجیبی به همدیگه تبدیل میشن-یعنی درواقع ذهن و
کتاب مغازه خودکشی: مفهوم کتاب شبیه جوونه زدن گیاه میون سنگفرش‌های خیابون بود. همه ما نیاز به یه یادآور داریم که زندگی با وجود همه ناراحت‌کننده بودنش زیباست. نثر خیلی روون و دوست داشتنی بود، ایده جذاب و کاراکترها قابل تامل بودن؛ اما من اصلا با پایانش ارتباط نگرفتم. انگار به زور تلاش میکرد تاثیرگذار باشه، و با اینکه شوکه کننده بود و اگه منم بودم اینطوری تمومش میکردم، بازهم انگار اون مفهومی که میخواست به ما برسه نرسید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی وقته که عاشق نشدم. البته از اون عشقی که برای همه جا افتاده حرف نمیزنم. منظورم اون احساس هیجان انگیزی که بین دو جنس مخالفه نیست. برای مدت های زیادی من تلاش کردم فرق بین دوست داشتن، عاشق بودن و عاشقانه دوست داشتن رو برای همه توضیح بدم. عشق یه نوع اعتیاد بود. معمولا به چیزهای مضر، مثلا سیگار. انگار یه چیزی بود که گیرش میفتی و بعد نمیتونی خودتو از دامش رها کنی. میخوایش، ولی اگه به دستش بیاری آسیب میبینی، پس دیگه نمیخوایش. عشق دوست نداشتنی بود. باعث میشد دقیقا نقطه وسط رفتن و موندن وایسی. اما عشق منحصر به فردم میکرد. باعث میشد چیزایی به خودم وصل کنم که من رو، من میکردن. انگار خودم رو توی اون اشیا یا مفاهیم یا آدم ها خلاصه میکردم. چیزایی که عاشقشون بودم. هروقت حس میکردم هیچی نیستم، به آدمایی که عاشقشون بودم فکر میکردم و احساس واقعی بودن بهم دست میداد. اما عشق جواب نبود. هیچوقت. فقط یه راهی برای تخریب خودم بود. خصوصا وقتی بحث آدما میشد. من هنوز عاشق چیزاییم که عاشقشون شدم، اما نه به اون شدت قبل. هنوز هم از آدمای جدید خوشم میاد، ولی فقط خوشم میاد. دیگه مثل قبل نیست. نمیدونم این موضوع خوبه یا بد. ولی حالا که دیگه پشت یه مفهوم قایم نشدم، چه چیزی منو معنا میکنه؟