اتاقکسیگار؛
کتاب روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور.
کتاب داستانهای بلکین/پوشکین
اتاقکسیگار؛
کتاب داستانهای بلکین/پوشکین
کتاب بادبادکباز/خالد حسینی
نصفه کاره ولش کردم، چون خب، خیلی شاهکار بود و یهو از صفحه ۱۸۰ به بعد ناشاهکار تمام عیار شد و حتی دلم نمیخواست بدونم چطور تموم میشه.
اتاقکسیگار؛
کتاب بادبادکباز/خالد حسینی نصفه کاره ولش کردم، چون خب، خیلی شاهکار بود و یهو از صفحه ۱۸۰ به بعد ناش
کتاب شرق بنفشه.
(خیلی خوشمزه بود.)
در نیمه های قرن بشرسوزان
در انفجار دائم باروت
در ازدحام وحشت و سرسام،
سرگشته و هراسان،
میخواند!
میخواند، با صدای حزینش،
میخواست تا صدای خدا را
در جان مردمان بنشاند
نامردم سیه دل بدکار را مگر
در راه مردمی بکشاند...
میرفت و با صدای حزینش میخواند:
در اصل یک درخت کهن، آدم
از بهشت، آورد در زمین و درین پهن دشت کشت!
ما شاخه درخت خداییم.
چون برگ و بار ماست، ز یک ریشه و تبار!
هر یک تبر به دست چراییم؟
این آتش، ای شگفت،
در مردم زمانه او در نمیگرفت!
آزرده و شکسته، گریان و ناامید
میرفت و با نوای حزینش میخواند:
گوش زمین به ناله من نیست آشنا،
من طایر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند؛
چون میکنند با غم بی همزبانیم!
دنبال همزبان میگشت...
اما نه با چراغ
نه بر گرد شهر، آه
با کوله بار اندوه،
با کوه حرف میزد!
_حیدربابا سلام!
فرزند شاعر تو به سوی تو آمده ست.
با چشم اشکبار
غم روی غم گذاشته
عمری ست، شهریار
من با تو درد خویش بیان میکنم، تو نیز
برگیر این پیام و از آن قله بلند پرواز ده!
که در همه آفاق بشنوند:
ای کاش جغد نیز در این جهان ننالد از تنگی قفس.
این جا ولی نه جغد که شیری ست دردمند
افتاده در کمند!
پیوسته میخروشد در تنگنای دام
وز خلق بی مروت بی درد
یک ذره مهر و رحم طلب میکند مدام!
میرفت و با صدای حزینش میخواند
دیگر مزن دم از وطن من
وز کیش من مگوی به هر جمع و انجمن
بس کن حدیث مسلم و ترسا را
در چشم من، محبت: مذهب
جهان: وطن
در کوچه باغ عشق
میرفت و با صدای حزینش میخواند:
گاهی گر از ملال محبت برانمت،
دوری چنان مکان که به شیون بخوانمت
پیوند جان جداشدنی نیست ماه من
تن نیستی که جان دهم و وا رهانمت.
زین پیش گشته اند به گرد غزل بسی
این مایه سوز عشق نبوده ست در کسی!
میرفت... تا مرگ نابکار سر راه او گرفت!
تا ناگهان صدای حزینش
این بغض سال ها و دردهای گران در گلو گرفت!
در نیمه های قرن بشر سزوان
اشک مجسمی بود در چشم روزگار
جان مایه محبت و رقت...
ای وای! شهریار!
آذر ۱۳۶۷
#مشیری