وقتی ازت میپرسم چخبر؟ یعنی از تعداد دفعاتی که امروز چایی خوردی هم واسم بگو وگرنه که سلامتی و زهرمار
تا ابد من میمونم و این ترس که نکنه پنهونی از من بدش میاد؟ نکنه به زور دارن تحملم میکنن؟ نکنه دوست نداره باهام حرف بزنه؟
روز های زیادی رو صرف این کردم که "چرا من؟"
بارها این سوالو توی ذهنم مرور کردم و از خدا پرسیدم و گله کردم که " چرا من؟"
اما هیچوقت نپرسیدم " چرا من؟"
واقعا چرا من باید هر شب در حالی برم توی تختم که دمای اتاق مد نظرمه؟ چرا من باید هرصبح بیدار شم و مامان و بابام رو ببینم که تنها حضورشون توی زندگیم یه دلگرمی بزرگه ؟
چرا من باید دست داشته باشم تا بنویسم؟ چرا من باید چشم داشته باشم تا بتونم جزئیات روح بخش زندگی رو ببینم؟
من تاکسیک نیستم ولی متنفرم از وقتایی که کسی از چیزی که من دوست دارم خوشش میاد.
من همیشه همون آدمیم که میتونی راجب همچی باهاش حرف بزنی من درکت میکنم و قضاوتت نمیکنم چون میدونم زندگی چقدر میتونه سخت باشه🫶🏻
من فقط دارم بخاطر روزی که بتونم این جمله رو به مامانم بگم ادامه میدم : "مامان دیدی شد؟"