برای قدر شناسی ،
تشکر کردن لازم نیست
همین که یکاری نکنی طرف پشیمون شه
کافیه ..
_وصالِممنوعه_
دیشب ، در غیاب ت_ن هایِ خاکی ، تو مهمانِ تالارِ خیالِ من بودی ، آنجا که زمان در ایستگاهِ آغ_وشِ ما متوقف میشود .
در آن خلوتِ محض که حتی سایهها هم جرات حضور نداشتند ، تو ع_ریان از هرچه نقش و نگارِ دنیوی ، در تار و پودِ افکارم حل شدی ...
چنان در عمق من ریشه دواندی ، که مرزهای من و تو در هم شکست ...؛
لم_سِ خیالی تن_ت بر تن_م ، سرابی بود که از حقیقت ، واقعیتر جلوه میکرد.!
من بودم و تو و عط_شی که انگار از ازل با من عجین شده بود .
به یاد دارم که چگونه میانِ این بیقراریِ شیرین ، تن_ت بوی تندِ خو_استن میداد؛
عطری که در تمامِ جانم رسوخ میکرد و ت_نِ من نیز در این ضیافتِ بی_پروا ، به بویِ تو آغشته میشد...
آنجا که کلمات در برابرِ طوفانِ نفست رنگ میباختند ، تنها موسیقی نال_ههایی بود که در سکوتِ تخ_تِ تنهاییمان ، سمفونیِ سرمس_تی میساخت؛
دیشب ، تو در ضیافتِ ع_ریانِ افکارم ، چنان آشوبی به پا کردی که تمام هستیام را در هرمِ نف_ست ، ذوب کردی .
ما در آن لحظات ، نه فقط دو جسم ، که دو روح بودیم که در شعلههایِ هم ، به خاکسترِ رسیدن ، به وص_الِ مم_نوعه و شیرینِ هم میرسیدیم ....
دیشب ، افکارم شاهدِ بره_نگی روحِ تو بود ، من ، چه بیپناه و چه خوشبخت ، اسیر آن تندبادی شدم که از تو به سویِ من میوزید...
_m.h
18 خرداد 1405
10:38