Mahdie MohammadiKahkeshane Nisti.EP30.mp3
زمان:
حجم:
24.7M
📍پادکست کتاب #کهکشهان_نیستی
"زندگینامه آیتالله قاضی"
#قسمت_سیام
انتشار از کانال درهم
لازم نیست سر در بیاورید که خدا چطور میخواهد مشکلاتِ شما را حل کند.
این مسئولیتِ اوست.
کارِ شما نیست.
کارِ شما این است که به او اعتماد داشته باشید.
سیدِ موسوی
حامد از میان نیروهای پلیس گذشت و وارد دانشگاه شد حیاط دانشگاه پر شده بود از نفرت! از لانهکشتاری که
سوز پاییز همیشه حقیقت تلخی است که در لابهلای برگهای زرد و نارنجی درختان مخفی میشود تا پاییز را فصل عاشقی کند اما بی رحمی پاییز را باید در شبهایش جستوجو کرد.
چند روزی گذشت و حامد در ظاهر بدون اینکه هیج حرفی بزند به آن پیامکهای متعدد فکر میکرد. روی تخت خود دراز کشیده بود که صدای پیامک سعید او را از حال و هوای خودش بیرون آورد.
سعید: بیا دانشگاه یکی از این راسوها داره حرف میزنه، زود خودتو برسون.
حامد با سرعت لباسهای خود را عوض کرد و خود را به دانشگاه رساند و همه حواشی دیدارش با ریحانه را طوری فراموش کرد که انگار از ابتدا چیزی نبوده است... .
نزدیک دانشکده هنر رسید و سعید را دید.
حامد: سلام، چه خبره چیشده؟
سعید: چندتا از راسوها اومدن دارن حرف میزنن جلوی سر در مسجد، خیلیهاشون صرفا شعار میدن ولی یکیشون حرف میزنه با جمعیت، تا الان نذاشتیم خیلی حرف بزنه.
حامد: بریم ببینم چه خبره دقیق.
هردو به سمت تجمع بیست سی نفره جلوی سردر مسجد رفتند و منتظر ماندند. خشم و عصبانیت عمده احساسات هردو طیف را دربرگرفته بود. گروه حامد سعی داشتند با راهپیمایی، خودشان را از مهلکه دانشگاه بیرون ببرند و به خیابانها برسند اما گروه مذهبی دانشگاه راه آنهارا سد میکردند تا موج خیابان شکل نگیرد.
بعد از چند ساعتی و اندکی زد و خورد در محیط دانشگاه؛ جمعیت متفرق شدند و حامد هنگامی که میخواست به خانه برود غروب شده بود و جمعیت مذهبی از نمازخانه دانشگاه درحال خارج شدن بودند که توجهش به سمت یک نفر جلب شد.
همان دانشجویی بود که ظهر داشت با جمعیت صحبت میکرد و منطقی بود. سعید گفته بود اسمش محمد است؛ ناخودآگاه حامد راه خود را به سمتش کج کرد و فکرهای شومی را در سر میپروراند...
#برانداز_محب
#قسمت_چهارم
Mahdie MohammadiKahkeshane Nisti.EP31.mp3
زمان:
حجم:
35.4M
📍پادکست کتاب #کهکشهان_نیستی
"زندگینامه آیتالله قاضی"
#قسمت_سیویکم
انتشار از کانال درهم