هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دبیر ادبیات کلاس ما رو مثل خانواده میدونه، باهامون صمیمیه، راحته، حال میکنه، شوخی میکنه، میخنده، از روحیاتِ شخصیش میگه، در حالی که با هیچکدوم از کلاسهای دیگه اینطور نيست و این اقرار خودشه. این مسئله حس خوبی بهم میده. دوستش دارم و قطعا اگر ما به عنوان سالآخریهای مدرسه بریم، هم ما دلمون تنگ میشه و هم معلم برای ما دلش تنگ میشه.
هدایت شده از زُحلخانم؛
واقعا انسان موجود عجیبیه. یعنی من مدت زیادیه سعی دارم به وجود خودم این رو اثبات کنم که عزیز دلم آدمهای مورد علاقه ی تو متعلق به تو نیستن و شاید هیچگونه تعلق و نزدیکی ای هم بهت نداشته باشن ولی باز هر بار با کوچیک ترین اتفاقا اون بغض مزخرف میاد گلومو میگیره و هی انگار توی چشمام نگاه میکنه و میگه فقط بشین و از دست رفتن آدمهارو نگاه کن تا همه چیز رقت انگیز تر از قبل جلوه کنه.
هر دفعه که صمیمیتر رفتار کردم، بعدش پیشمون شدم.
و این موضوع تکرار میشه و دوباره بیشتر پیشمون میشم.