eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
101 دنبال‌کننده
43 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کس شخصی را دوست دارد، یادش می‌کند.
ظهر سلف دانشگاه ماهی داده، من هنوز دارم پشت‌بندش آب میخورم و به این بیت فکر می‌کنم: عاشق به فنا سیر ز معشوق نگردد ماهی طلب آب کند، گرچه غذا شد
«کسی که زیادی به داشتن چیزی وانمود می‌کند، یعنی تلاش میکند مدام به بقیه نشان بدهد که فلان چیز را دارد، یا در واقع آن چیز را ندارد یا در معرض خطرش میبیند. فکر میکنم این یک قاعده است.»
خدا من رو ببخشه ولی همین الان تو ایستگاه مترو یه مردی داره جلوم راه می‌ره که شباهت خیلی زیادی به آقای خرچنگ داره. حتی یه پاش لنگ میزنه. متاسفم که اینو میگم ولی لهجه‌اش هم اصفهانیه. فقط تو همین چند دقیقه چندتا تلفن زد که معلوم بود بحث معامله های خیلی بزرگ مطرحه. اما آقای خرچنگ اصفهانی با مترو تردد می‌کنه و لباسهاش از شدت کهنگی دارن از تنش میفتن.
دیس جالب توجه مرحوم عین‌صاد به فروید و روانشناسی آمریکایی: «راستی چقدر فاصله است میان فروید که در برابر محرومیت‌ها، عقده‌ها را بزرگ می‌کند و میان این‌هایی که از درد، درمان ساختند و نه جزع و نه صبر، که به شکر و طلب رسیده اند. جوانکی را دیدم که به سبک فلان مجله می‌گوید که من کمبود محبت دارم و کسی را می‌خواهم که به من محبت کند و باز به سبک همان گفت که کسی مرا درک نکرده، کسی مرا درک نمی‌کند. خندیدم در حالی که درونم طوفانی بود. آرام گفتم برادر تو هنوز ظرفیت خودت را درک نکرده‌ای. تو خودت را درک نکردی وگرنه محتاج درک دیگران نبودی و گفتم کسی که با این همه محبت از خدا کمبود محبت دارد، کسی که محبت خدا او را پر نکرده، دیگر محبت چه کسی او را سرشار می‌کند؟ بیچاره! تو که دریای محبت را احساس نکرده‌ای با قطره‌های به منت آلوده‌ی این زن و فرزند و پدر و مادر چه می‌کنی؟ ما نمی‌دانیم که حرف‌هامان به کجا می‌خورد و همینطور تقلید زده می‌گوییم کمبود محبت داریم. ما کمبود محبت نداریم ما محبت را نمی‌شناسیم و جلوه‌های گوناگون آن را نمی‌فهمیم. خیال می‌کنیم مرگ پدر، مریضی مادر،تنهایی و بی‌کسی و خواری و ذلت دلیل بر کمبود محبت است همین‌ها بزرگترین محبت‌هاست که می‌سازد، که بارور می‌کند. مگر آمده‌ایم که با پدربزرگ بشویم و دست مادر را بر صورت خود احساس کنیم؟ و مگر این کمبودها خودش سرشار کننده نیست؟ ما هنوز نمی‌خواهیم از این تربیت آمریکایی صرف نظر کنیم. ما نمی‌خواهیم ارزش عقده‌ها را بفهمیم عقده‌هایی که اگر با شناخت و آگاهی نو ترکیب شوند و اگر با رهبری تو هدایت شوند بزرگترین حرکت‌ها را به دنبال می‌آورد. دنیا راه است، کلاس است، کوره است. آنقدر می‌سوزانندت که آماده درس‌ها شوی و در راه گام برداری. لوس بازی بس است که دستگاه هستی با تربیت آمریکایی هماهنگ نیست. واقعیت‌ها با این لوس بازی‌ها نمی‌خواند. این دستگاه می‌خواهد آدم تحویل بدهد. آدمی که با کوله‌بار رنج، راه دراز هستی را طی کرده و به هستی‌آفرین رسیده است.» - کتاب صراط
-«درباره معمولی بودن» چرا نمی‌پذیریم که گاهی معمولی باشیم؟ کارهایی را انجام بدهیم که در آنها عالی نیستم، و حتی نخواهیم عالی باشیم. معمولی باشیم و بمانیم. اینهمه تلاش برای برنده شدن در رقابت‌ها، برای بهترین بودن چه فایده‌ای دارد؟ در نهایت تعدادی خیلی کمی بهترین اند و تعداد بی‌شماری معمولی و یا حتی بازنده. به نظام طبقاتی سنتی فکر می‌کنم. به اینکه پسر کشاورز، کشاورز میشد و حتی تصور اینکه می‌تواند جزو اشراف باشد را هم نداشت. به پادشاهی موروثی فکر میکنم. به اینکه تخت پادشاهی یکی بود، جای یک نفر بود و فقط یک نفر آرزویش را داشت. آن کشاورز نگون‌بختِ همیشه فقیر، از من خوشبخت‌تر نبود؟ او لااقل پذیرفته بود. پذیرش، رنج را موجه میکند. پذیرش سقف آرزوها را کوتاه می‌کند و آرزوی کوتاه رسیدنی است. به تحت پادشاه فکر میکنم که هنوز یکی است و به هزاران کشاورز که شب‌ها رویای از پیش شکست‌خورده‌اش را در سر می‌پرورانند. شاید مشکل از آنجایی شروع شد که توانستیم با فرصتی برابر در آرزو کردن، همه چیز را بخواهیم. ظاهراً هیچ مانعی نبود. اما خب، تکرار میکنم که با یک حساب سرانگشتی می‌شود فهمید که هیچوقت تعداد زیادی بهترین نبوده‌اند. و اصلا «ترین» صفتی است که اشاره میکند به یک برنده و بیشمار بازنده. آنچه ما امروز داریم صرفا امکان خواستن است. پس می‌خواهیم. بی‌وقفه و بی توقف. همه‌ی خوشبختی را. تمام چیزهای مهم‌ را. اما خب باید اعتراف کرد که خواستن با توانستن مساوی نیست. سقف بزرگ آرزوها فقط فرصت راضی بودن را از ما گرفته. ما به پیشرفت فکر میکنم و بعد از پیشرفت باز به پیشرفت بیشتر. خواستن نهایت ندارد و ما هرگز راضی نخواهیم بود. انتخاب معمولی بودن، پذیرفتن حد معقولی از تاثیر، از امکانات، از رشد و از هر چیزی که خواستنی است، یک انتخاب جسورانه است.
انسان تنها تنهایی است سحرگاهان که روح به کراهت از زانوهای تن بالا می‌کشد و شهرها به بستر بیداری می‌خزند رؤیاهایش را در می‌آورد لباس‌هایش را می‌پوشد عینکش را از طاقچه برمی‌دارد خندش را بر دهان می‌گذارد و در کسالت خیابان فرو می‌رود آه اگر با رویاهایش به خیابان می‌آمد انسان سوال‌ها می‌پلاسیدند بغض‌ها می‌پلاسیدند و سکوت غوغا را جارو می‌کرد آه اگر با رویاهایش به خیابان می‌آمد انسان تنهایی بزرگ می‌شد و انسان با انسان و انسان با عشق تنها می‌شد...
طبقه‌ی‌ وسط
-«درباره معمولی بودن» چرا نمی‌پذیریم که گاهی معمولی باشیم؟ کارهایی را انجام بدهیم که در آنها عالی
- «درباره تاریکی و در اهمیت توجه به وجه شکوه‌مند شرارت » حقایقی در این عالم هستند، به قدری جانکاه و دردآور که فقط با صدای زجه‌های گیتار الکتریک و فریادهای خشونت آمیز و خون آلود راک میتوانی بشنوی. تاریک و در لبه‌ی مرگ. در آن لحظه‌ای که اطمینانی در کار نیست که خواننده روی صحنه و درست وسط اجرا خودش را نکشد. تاریکی در جهان هست و حقیقت هم دارد یحتمل. هست و بودنش واجد شیوه‌ی خاصی از بودن است. حاوی شحنه‌ای از عصاره جادویی حضور است. عشق یا نور یا هرچه بنیاد این عالم حسابش کنیم. نمیدانم چطور اما به نظر چیزی در همین مایه‌هاست. تجربه کردنش، به تمامه آنچنان که در هنر روایت می‌شود، یک سلوک انسانی است. اما سلوکی بی‌اندازه خطرناک. عاقبت متحملش رقصیدن با شیطان است. سوختن و دوباره سوختن در جهنم تا بینهایت. اما شکوهی دارد از این جهت که هست و انسانی است و واجد سلوک است. و نکته مهم این است که نه از جهت بازنمایی هالیوودی که در پرده آخر، شرارت از دام تراژدی فرار میکند و به نیک‌بختی احمقانه می‌رسد، بلکه درست در همان تراژدی یک نوع شکوه نهفته است. در همان حقارت پایانی. زجر بی‌اندازه. در همان جهنم. شکوهش در کامل و به تمامه بودنش است. در به آخر خط رساندن شرارت و تیره بختی. حالا این تجربه سقوط به خطرش می‌ارزد؟ نمیدانم. البته که می‌دانم، نه. از دور تماشایی است و از نزدیک خسارت بار. من یکی که جسارتش را ندارم. سلوک رنج‌آور و بی معنایی است. هرچند شرف دارد به زیستن میانه روانه که به لعنت خدا نمی‌ارزد و بود و نبودش ارزنی از موازنه‌ی خیر و شر جهان نمی‌کاهد. من اما کجای این جهانم؟ من آویزان که گاهی خودم را در مرز سقوط میبینم و گاهی در ارتفاع صعود. منی که هستی‌ام به طنابی آویخته است که در انگشت اراده‌ای متعالی است. بودن در تعلیق یعنی در پاسخ به کجای این معادله می‌ایستی بگویی: نمیدانم. وسط باز و منافق بودن یعنی، همینجا، همین وسط. راضی شدن به معمولی بودن و کم برداشتن. ریسک نکردن و زخمی نشدن. در هیچ رویایی به تمامه حاضر نبودن. هیچ مسیری را تا آخر خط طی نکردن. گندیدن در باتلاق همین‌جا و اکنون. تسلیم شدن. اراده نورزیدن. بیچاره و دریوزه ماندن. تنها خوشحالی‌ام این است که فعلا معلق‌ام و نه وسط‌باز.
صبح که خودم را رساندم دانشکده، پرنده پر نمیزد. هیچ صدایی نبود الا صدای زنگ‌ها و تماس‌های پشت سر هم سجاد که الان دقیقا کجایی و دقیقا چند دقیقه دیگر می‌رسی. طبق معمول استرس بیخود داشت و عجله می‌کرد. _ «رسیدم. همین الان از دم در دانشکده اومدم تو.» دانشکده ما آخر دنیاست. کثیف‌ترین افکار و رذالت‌آمیزترین رفتارهایی که می‌شود در یک محیط آموزشی انتظار داشت را اینجا می‌شود دید. افسانه‌ی غیرمستندی هست که یکباری برای هیئت دانشکده، سخنرانی دعوت کردند و سخنران که صاحب‌دلی بوده گویا از در دانشکده داخل نیامده. گفته اینجا روح سنگینی دارد. پرسیدند چرا؟ گفته مدت‌ها قبل یک نوزاد نامشروع را در حیاطش خاک کردند. روح خبیثش آزاد نشده و در محیط پرسه می‌زند. افسانه باورکردنی است چون دانشکده ما قبل از اینکه دانشکده بشود، بیمارستان بوده. علمی که داخلش تدریس میشود هم پدر درستی ندارد. خلاصه دانشکده ما آخر دنیاست، با این حال هر سال فاطمیه که میشود بساطی است که بیا و ببین. چند روز پشت هم مراسم است و جلسه شعر و ایستگاه صلواتی. چه آدم‌های عجیب و غریبی که در حالت عادی جواب سلام ما را نمی‌دهند، می‌آیند چایی می‌گیرند و «قبول باشه» می‌گویند. یک روز از این روزهای مراسم هم دسته عزاداری است. وسط حیاط دانشکده. و این حیاط را با هر حیاط دیگری نباید مشابه فرض کنید. باور کنید هر گوشه‌اش متعلق به گروهی است. گروه‌هایی که به خون هم تشنه‌اند و چهارسال تحصیل‌شان می‌گذرد در حالی که کلمه‌ای به دشمنانشان نگفته‌اند مگر فحشی چیزی. در تمام مدت تحصلیم مگر یکی دو بار از سمت راست نرفتم طرف سلف، چون باید از میان کسانی رد میشدم که نگاهشان معذب‌ام میکرد. در تمام مدت تحصلیم روی ردیف صندلی‌های کنار سلف ننشستم. حتی یکبار. حتی صبح زود و آخرشب که هیچکس آنطرف‌ها نیست. هر گوشه از حیاط دانشکده متعلق به گروهی است و علی‌الخصوص گروه‌هایی که دفتر رسمی ندارند و متاسفانه وقت زیادی هم دارند بیشتر فضای دانشکده را غصب کرده‌اند. هر دوستی که از بیرون آمده و چرخی توی حیاط زده نفس تنگی گرفته. شاهد عینی‌اش را در همین کانال داریم. بگذریم. همین حیاط در روز دسته غوغایی است. از اساتید گرفته تا کادر دانشگاه و دانشجو می‌آیند، سنج و دمام‌زن‌ها می‌آید، دسته جمعی شعار می‌دهیم و ذکر مصیبت می‌خوانیم. با خیال راحت از سمت راست دور می‌زنیم طرف سلف. یک روز در سال، تمام حیاط برای ماست و فقط در همان یک روز مایی به این بزرگی دور هم جمع اند. برگردیم به روایت اول متن، صبح بود و رسیدم دانشکده. صبح روز دسته. نهار قرار بود آبگوشت باشد که پیش پای من رسیده بود و هنوز بار وانت بود. با هزار زحمت دیگ‌ها را بلند کردیم و بردیم پشت حسینیه. گذاشتیم روی شعله که تا چند ساعت دیگر مغز پخت شود. دریغ از اینکه همه چیز هست الا فندک یا کبریت. سجاد بهانه پیدا کرد برای استرس گرفتن. وقت کمی نمانده بود و کارهای زیادی. همه جا نگاه میکرد که نشانه‌ای از جسمی جرقه‌زن پیدا کند. به ابوالفضل نهیبی زد که «چه جور سیگاری هستی که فندک همراهت نیست؟». سریع یک نفر را فرستاد که فندک بخرد و زیر لب گفت«خیلی دیر شده». نهایتا دید از دور یک دختر دارد از حیاط رد میشود. ظاهر عجیب و غریبی داشت و بنابراین ممکن بود فندک توی جیبش باشد. سجاد نگاهی ملتمسانه به ابوالفضل کرد که یعنی «جان عزیزت ببین فندک داره یا نه. من روم نمیشه». ابوالفضل که به عنوان یک سیگاری بدون فندک، از نمره لاتی‌اش به قدر کافی کسر شده بود، قبول کرد. دختر مکثی کرد و از کوله‌پشتی‌اش یک فندک کوچک درآورد و دم در منتظر ماند که پسش بدهیم. روی فندک عکس کی می‌بود خوب بود؟ رندوم‌ترین آدم جهان در آن مکان و زمان. شهاب حسینیِ خیلی جوان از روی فندک زل زده بود به من. با چشمهای تنگ و موهای بلند آشفته که دهه هشتاد مد بود. سجاد فندک را از دست ابوالفضل قاپید و خوابید زیر دیگ و با هر بدبختی شده روشن‌اش کرد. فندک را داد به من که پس بدهم. شوربختانه شهاب حسینی، از طریق دستهای سجاد، آغشته شده بوی به چربی غلیظ آبگوشت. با هر مصیبتی بود سه نفری افتادیم به جان فندک و با الکل و دستمال تمیزش کردیم و با یک ظرف شیرینی پس دادیم به صاحبش. چند ساعت بعد، بعد از برگزاری مراسم باشکوه دسته و برپایی قیامت در آن حیاط کذایی، حدود دویست نفر را به موقع غذا دادیم. تمام مدت به این فکر میکردم که جرقه‌ی اول چقدر مهم است. اولین دانشجویی که به سرش زده وسط حیاط دسته برگزار کند، عجب ذهن جسوری داشته. چه اراده‌ی پرزوری داشته. از دوره خودش تا حالا، هر سالی که طبق سنت‌ دسته برگزار شده بود، ادامه‌ی جرقه‌ای بوده که در ذهن او و بعد از طریق اراده‌اش روشن شده. همین یک جرقه این چند سال دل چند هزار نفر را گرم کرده، خدا می‌داند.
طبقه‌ی‌ وسط
صبح که خودم را رساندم دانشکده، پرنده پر نمیزد. هیچ صدایی نبود الا صدای زنگ‌ها و تماس‌های پشت سر هم س
به آن دختر عجیب فکر می‌کنم و به آن فندک شهاب حسینی که یحتمل از دم ورودی ایستگاه متروی انقلاب خریده بودش. جرقه‌ی امسال سهم او بود. چه کسی فکرش را می‌کرد؟
طبقه‌ی‌ وسط
چیزی که تو دلمه وقتی ازم می‌پرسن «دانشگاه چطور پیش می‌ره؟»