شب
چهارنعل میتاخت
و ستارهها
مفلس میشدند
وقتی که در چهارسوق لاجورد
سکههای اسفنجی
رواجی متراکم داشت
و بحران آفتاب کاسد
در گلوی سوخته باغ
چون کورکی قدیمی
فاسد میشد
دست متورم زمین
از بضاعت برهان خالی بود
پس گلوی تو طرح تازهای کشید
بدان گونه
که بنای واژگونه تنزیل
از اساس متزلزل شد
و شب شب الکن با گردش پلک پر رونق تو
از دور آسمان بیرون رفت
و آفتاب
آفتاب بحرانی
بر بام بلند شکفتن برآمد
اینک به اختصار
بر پیشانی تواریخ شرقی باید نوشت:
چه بیتکلف تابید
مردی که صبح را همگانی کرد!
#سیدحسن_حسینی
اگه دردت رو بگیری دستت و راه بیفتی دنبال درمان،
همه بهت یه نسخهای میدن.
حتی اونایی که خودشون هزار برابر بدبختتر و دردمندترن.
تصویر مضحکیه. طرف در حالی که زندگیش رو نابود کرده میخواد بهت مشورت بده که چجوری میتونی زندگی خوبی داشته باشی. داره غرق میشه و سعی میکنه بهت یاد بده چجوری باید شنا کنی که به ساحل برسی.
به خیال خودش اگه راههایی که اون نرفته رو بری، به جاهایی که اون نرسیده میرسی.
ولی نه. نسخهی درمان رو باید از کسی گرفت که خودش رسیده و فقط بهت میگه چجوری میتونی بهش برسی.
نسخهی درمان از جنسِ «بیا اینجا که هستم»ـه
نه «برو آنجا که نرفتم».
لحظهی غروب جهان،
آن اوج تاریکی،
بی آنکه کسی بداند مقدمهای است برای طلوعی دوباره.
فشرده شده در متراکمترین حالت فنر و آماده برای اینکه اوج بگیرد.
خورشید که طلوع کند، چشمهای بیحوصله، ذهنهای آشفته و گوشهای ناشنوا، چونان مردهای که زندگی خویش را بازیافته باشد، از منتهای عدم، با ولعی وصف ناشدنی شتاب میگیرند تا اوج وجود. جلو میزنند از تمام زندگانِ مرگ ناچشیده.
ما جنینهای هشت ماههایم. چیزی نمانده تا تولدمان.
تاریکی این روزهای جهان را اینطور میبینم.
_انتظار این شکلی نیست:
آوارهی شامیم، سهیلی بفرست
سلمانی، بوذری، کمیلی بفرست
آتشکدهها روشن و دلها خاموش
باران کاری نکرد، سیلی بفرست
_این شکلیه :
شب بود که با چراغ تمرین کردیم
نامت را در سکوت تلقین کردیم
مِنبعد تو دانی و خدایت، ای صبح
ما اسب تو را شبانگهان زین کردیم
(هر دو رباعی از امید مهدی نژاد)
بی شک، زیباترین تصویری که تو جهان وجود داره،
آدمیه که داره به اندازهی زورش تلاش میکنه، در جهت کاری که میدونه درسته.
نه تو خیالاتش از خودش یه ابرقهرمان میسازه که قراره یه روز با یه انرژی معجزهآسا از خواب بیدار شه و جهان رو نجات بده، نه خودش رو تسلیم جریانِ رو به فاضلاب زندگی میکنه.
فقط، به اندازه توانی که تو بازوهاش هست زورش رو میزنه که وزنههایی که باید رو بلند کنه. بیتوجه به تشویقها و تنبیهها، بدون نیم نگاهی به نتیجه. صرفا تلاش تا جایی که ممکنه.
بعد از خوندن ناتور دشت و علاقهمند شدن به سلینجر، دیگه نمیتونم به چارلی چاپلین بخندم. احساس خیانت میکنم.
لینک ناشناس به بیو اضافه شد.
از پیامهاتون خوشحال میشم خصوصا اگه انتقاد یا نصیحت باشن.
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم!
حرفی است عامیانه که می گویند:
«تقدیر هر کسی را
از پیش، روی لوح جبینش نوشتهاند.»
بگذار عامیانه بیندیشیم!
پیشانی تو شاهد این راز است
بر روی آن خطوط موازی
زخم تو نکتهای است که باید خواند
در امتداد پرواز
زخم تو مثل نقطه آغاز است
بگذار عاشقانه بگویم!
بر صفحۀ جبین تو
آن نقطه
آن خطوط موازی است
که سرنوشت قوم مرا شکل میدهد
پیشانی تو
تفسیر لوح محفوظ
پیشانی تو سورۀ نور است
این راز سر به مهر قدیمی
از دستبرد حادثه دور است!
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم...
#قیصر_امینپور
«او دریافته بود که تراژدی بشر در این است که طرح نیکیها را میریزد، ولی نمیتواند به آنچه لازمه آن است عمل کند»
نصرالله تمام شدنی نیست. خود نصرالله را میگویم، نه تشکیلات حزبالله. خود زمینیاش.
ایستادم کیلومترها دورتر از محل دفن پیکر شهید و به این فکر میکنم که چه کسی جای آن اسطوره را قرار است پر کند؟
نصرالله این روزها در معادلات منطقه حضور ندارد، نیست اما نبودنش از بسیاری از بودنها زور بیشتری دارد.
همین حفرهی خالی عمیق، همین گودال پرنشدنی است که آرزوی رویش دوباره را میپرورد.
فقدان، عدم نیست، بزرگترین مشوق بودن است. راز تلألو نصرالله همین است. نصرالله نیست و همین، بودنش را تکثیر میکند.
عيد است و دلم خانهی ويرانه، بيا
اين خانه تكانديم ز بيگانه، بيا
يك ماه تمام ميهمانت بوديم
يك روز به مهمانی اين خانه بيا
_ قیصر امین پور