eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
102 دنبال‌کننده
43 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
ما لحظه‌ها را داریم و خیال می‌کنیم کوچک‌تر از آنند که خوشبخت‌مان کنند. همین لحظه‌ها عاقبت بیچاره‌مان می‌کنند.
اندیشیدن به زندگی، بدون ایستادن، ایستادن نه، بهتر بگویم، تراش خوردن در لبه‌ی تیز و زبر زندگی، ممکن نیست. اندیشیدن به چیزی است که هرگز تجربه نشده و گویی نیست. دریا ندیده‌ای است که به ژرفای دریا می‌اندیشد. نه خیسی میفهمد و نه سیالیت. بی‌کرانگی را شنیده و تکرار می‌کند. این اندیشیدن به دریا که نیست، به هر چه که باشد. باید سمباده‌ها استخوانت را نازک کنند تا کمرت، انحنای استوار وجودت به نوشتن وادار شود. قلم شوی و بپرسی.
منطق جهان اینستاگرامی، منطق ترند و مد است. نمی‌توانی در این جهان زنده باشی و زیاد بر چیزی توقف کنی. هر چیزی، مطلقا هر چیزی یک روز شایسته‌ی توجه است و فردا دیگر نه. تو، هر چیزی که هستی، دیدمت، خندیدم یا گریستم، حالا دیگر یک سوژه جدید میخواهم. همه‌ی معانی چند دقیقه‌ی کوتاه وقت دارند از خود دفاع کنند به این ترتیب که جالب باشند و به معنای دقیق کلمه دوپامین ترشح کنند. اسکرول خطری است که تمام حقایق را تهدید می‌کند و مجبورشان می‌کند تن به حقارت بدهند. از حدیث امام علی اسکرول به یک میم رندوم و بعد یک ویدیو از نماهنگ هلالی، تکه‌هایی از جوکر، شعر مولانا، کتاب بی‌شعوری، جملات شوپنهاور، بریده‌هایی از عشق ابدی ... «عشق» یعنی ترشح هورمون برای چند دقیقه و «ابد» یعنی خیلی زود. جهان اینستاگرام اینطور همه چیز را از معنا تهی می‌کند. آدمِ این جهان چطور می‌تواند همواره متعلق به چیزی باشد؟ چطور می‌تواند از حقیقتِ لایتغیر بگوید؟
... دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم؟ اگر بالهای باد سحر را بگیرم و در اقصی دریا ساکن شوم در آنجا نیز سنگینی دست تو با من است مرا باده سرگردانی نوشانده‌ای چه مهیب است کارهای تو چه مهیب است کارهای تو... ...
من اگر بودم جای تمام این بیلبوردها و پوسترها، این بند از شعر فروغ را در تمام شهر پر میکردم: جنازه‌های خوشبخت جنازه‌های ملول جنازه‌های ساکت متفکر جنازه‌های خوش‌برخورد، خوش‌پوش، خوش‌خوراک در ایستگاههای وقت‌های معین و در زمینه‌ی مشکوک نورهای موقت و شهوت خرید میوه‌های فاسد بیهودگی … آه، چه مردمانی در چارراه‌ها نگران حوادثند و این صدای سوت‌های توقف در لحظه‌ای که باید، باید، باید مردی به زیر چرخ‌های زمان له شود مردی که از کنار درختان خیس میگذرد … شهر همه چیزت را می‌گیرد، تمام سرمایه‌هایی که داری و در ازایش اجازه می‌دهد چند دقیقه سرگرم باشی. صبح تا شبت را می‌فروشی که آخر شب مال خودت باشد. این مضحک‌ترین وضعیت آدمیزاد است در تمام تاریخ. تهران یک چرخ‌دنده بزرگ است که همه چیز را در خودش حل می‌کند. پوچی را، بی معنایی را هر لحظه پمپاژ می‌کند مثل خون، در شرق و غرب. و ما خیال می‌کنیم با چند جمله کلیشه‌ای مناسبتی میتوان مردم را از مردن نجات داد و به هوششان آورد. باید خطاب درستی به کار برد، جنازه‌های خوشبخت به نظرم خطاب مناسبی است برای آدم‌هایی که توی خیابان میبینم.
خدایت کدام خداست؟ خدای همیشه یا خدای گاهی به گاهی که فقط وقت بحران یادش میفتی؟
این عشق همچو روح در این خاکدان غریب مانند مصطفی‌ است به کفار آمده
نیازمند تو هستیم، یاد ما هستی؟
ماهیْ سیاهِ تنگ به دریا رسیده است یا جزر و مد موج به صحرا کشیده است؟
هدایت شده از بولوت
گویا ذات همه‌ی ما این‌گونه است؛ نصیحت نمی‌پذیریم اما دردِ شلاقیِ سیلی‌های پی‌درپی را به جان می‌خریم‌. هشدارِ عقلانی، ما را از خطرها باز نمی‌دارد ولی ضربتِ کاریِ روزگار در انتهای هر اشتباه، حسابی چشمانمان را باز می‌کند. ‌ دوست داریم شوکه شویم، تکان بخوریم؛ از آن تکان‌هایی که قلب آدم را فرو می‌ریزد، همان تکان‌هایی که یک‌باره از پس یک جمله، یک خبر، یک نگاه یا یک حادثه بر وجودمان چنگ می‌اندازد و روح و روان‌مان را زیر و رو می‌کند. ‌ شاید خون حسین (سلام الله علیه)، تکان‌دهنده‌ترین عنصری باشد که کائنات از ابتدای خلقت تا کنون به خود دیده است. نه اندرزهای هزار ساله‌ی نوح، نه جانفشانی‌های ابراهیم و اسماعیل، نه پندهای موسی، نه مهرورزی‌های عیسی و نه مجاهدت‌های عالمانه و خالصانه‌ی محمد (صلوات‌ الله علیهم)، تکانی به شدت خون حسین و یارانش در این وسعت از جغرافیا و این امتداد زمانی ایجاد نکرده است. ‌ اکنون ما نسلی از هزاره‌ی سومِ جهانی پرآشوب هستیم که خیلی‌هامان روی پسر علی و فاطمه (سلام الله علیهما) حساب ویژه باز کرده‌ایم. برخی‌هایمان شیعه‌ی اوییم و برخی تنها محبّ و دوستدارش! برخی‌هایمان از او پیروی می‌کنیم و بسیاری، تنها از صمیم قلب می‌ستاییم‌اش؛ حتی اگر قدمی در مسیر او برنداریم. ‌ مولانا -که طی سالیان اخیر به شکل مغرضانه‌ای مورد سوءاستفاده‌ی بعضی مغزهای آتش‌افروز و تفرقه‌انگیز قرار گرفته-، دانشمندی دین‌دار بود که کلام نغز و نافذش مقصود این سطور من است. می‌فرماید: ‌ «در جستجوی حق، لرزه و عشق لازم است. هر کس که لرزه‌ای ندارد، باید نزد لرزندگان شاگردی کند. چرا روی تنه‌ی درخت، میوه‌ای نمی‌روید؟ زیرا میوه‌ها در آن‌جا لرزش ندارند. جای میوه، سرِ شاخه‌های لرزان است. در این میان، کار تنه این است که به شاخه‌ها خوراک برساند. او به خاطر میوه‌ها از زخم تبرها در امان خواهد بود. پس همان بهتر که در خدمت لرزندگان باشد[۱].» ‌ حال انتخاب با ماست. شاخه‌ای باشیم در خط مقدّم عشق و قافله‌ی لرزندگان، یا تنه‌ای از زخم تبرها در امان، یا خدای ناکرده چوب خشکی که زیر پای آمدوشدِ تاریخ می‌شکند و حتی غباری از او بر صفحه‌ی روزگار باقی نمی‌ماند... ‌ کشتی حسین در حرکت است، بسم‌الله! ‌ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ پی‌نوشت: ۱. اقتباسی از فیه ما فیه مولوی lبولوتl
من آن نیم که خزان و بهار گریه کنم چو ابر با تشر روزگار گریه کنم مخواه روشنی بزم این و آن باشم که شمع باشم و در شام تار گریه کنم نخواستم که به داغی کنم گریبان چاک گلاب باشم و روی مزار گریه کنم من عاشقانه سرایم ولی نمی‌خواهم در التهاب رسیدن به یار گریه کنم ز درد و غصه دنیا مگو که می‌خندم بگو حسین که من زارزار گریه کنم
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عنه عليه السلام ـ مِن كَلامِهِ يَومَ عاشوراءَ ـ : ألا وَإنَّ الدَّعيَّ ابنَ الدَّعيِّ قَد رَكَّزَ بَينَ اثنَتينِ بَينَ السُلَّهِ وَالذِلَّةِ وَهَيهاتَ مِنّا الذِلَّةُ يَأبى اللّه ُ ذلك لَنا وَرَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ وَحُجورٌ طابَت وَطَهُرَت وَأنوفُ حَميَّةٍ وَنُفوسُ أبيَّةٍ مِن أن تُؤثِرَ طاعَةَ اللِئامِ عَلى مَصارِعِ الكِرامِ . [ اللهوف : 97 . ] امام حسين عليه السلام ـ در بخشى از سخنانش در روز عاشورا ـ فرمود : هان ! اين حرامزاده پسر حرامزاده مرا ميان دو چيز مخيّر كرده است: ميان شمشير و تن دادن به خوارى. و هيهات كه ما تن به ذلّت و خوارى دهيم. خدا و رسول او و مؤمنان و دامنهاى پاك و مطهّر[ى كه ما در آن پرورش يافته ايم] و دلهاى غيرتمند و جانهاى بزرگمنش، اين را بر ما نمى پذيرند كه فرمانبرى از فرومايگان را بر مرگ شرافتمندانه ترجيح دهيم.