هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
اقدس خانم بود و یه کوه ظرف نشسته 😱
خونه قروقاطی، اتاقا مثل بعد زلزله 😵💫
شوهرش زنگ زد گفت: ۵ دیقه دیگه مهمونا میرسن! اقدس نشست وسط حال، زد تو سرش 😢 نه میدونست چی بپوشه، نه بدونه چی جمع کنه! در باز شد، شوهرش اومد، اقدس با خجالت دوید تو اتاق، درو بست...
شوهره اومد گفت: عزیزم شوخی کردم، مهمون نداریم 😅 فقط خواستم عضو این کانال شی 👇میگن یه #ماماننازنین که از تمیزی و برنامهریزی زندگی ساخته!
از همکارم گرفتم، میگفت زنش از وقتی عضو شده، شده خانوم نمونه! 🤩
📌 تو هم عضو شو... یکم به خودت بیا، زن 😒
https://eitaa.com/joinchat/2627863791Ccb072cc353
https://eitaa.com/joinchat/2627863791Ccb072cc353
گوشی جدیـٰد مبارک نازنین خانوم🥹♥️
ازون محتواهـٰایی که پشتش کلییی
زمـٰان صرف شدھ 🛐 „
https://eitaa.com/joinchat/2627863791Ccb072cc353
تو این دورھ و زمونـه کمتـر چنلـی
اینطور به دلم میشینههه ! 😦🍕
هنوز سیاهِ شوهرم تنم بود که دختر هشت ماهه ام زبون باز کرد و به عموش گفت بابا! عموش مجرد و جوون بود، سخت بهم ریخت و خونه رو ترک کرد، همون شب رفتم خونه ی بابام! بعد از چند روز، بچه ام شدید تب کرد، چند روز بعدکه هنوز تبش نخوابیده بود و علتش مشخص نبود، دکتر بهم گفت که به کسی وابستگی داشته یا نه، گفتم به عموش و چند روزیه که ندیدتش، بهم گفت ببرمش پیشش! روم نمی شد به خونه ی پدرشوهرم برگردم، بهشون زنگ زدم و قضیه رو گفتم، پدرشوهرم اومد دنبالم و برادرشوهرم که خونه بود، دخترم و ازم گرفت و بغل کرد. به طرز عجیبی حال دخترم خوب شد،چندروز بعد، مادرشوهرم گفت که برادرشوهرم به خاطر دخترم میخواد ازم خواستگاری کنه! باورم نمی شد که چیمی شنوم، یهو برادرشوهرم از پله ها پایین اومد و گفت: میخوام باهات تنها حرف بزنم....
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
سرگذشت واقعی هدیه و جهانگیر👆🌸
هدایت شده از گسترده امید
زندگیم زبانزد همهی مردم بوداماهیچعلاقهای به همسرم نداشتم و به اجبار باهاش زندگی میکردم تا اینکه خدمتکاری ۲۰ ساله وارد خونم شد و روز به روز بیشتر دلمو برد. میدونستم اگه علاقم رو ابراز کنم آبروی کلخاندانِصدر میره و این بیآبرویی توی کشور پخش میشه برای همین همیشه از دور نگاهش میکردم تا اینکه یهروز تصمیم گرفتم آخروقت به اتاقش برم و باهاش صحبت کنم اما وقتی وارد شدم با جای خالیش روبهرو شدم! -آقا شما اینجا چیکار میکنی؟!با صداش سریع به عقب برگشتم که چشمم افتاد به دختر زیبایی که جلوم ایستاده بود و با شالش موهاش رو پوشیده بود برای یکلحظه قید ابهتوغرورم زدم و مقابلش زانو زدم و حلقه رو به طرفش گرفتم- دیگه تحمل ندارم از دور تماشات کنم... با من ازدواج میکنی نیلماه؟
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
یکی از اعضا پیام داد و گفت رمانی به اسم «نیلماه» رو دنبال میکرده که از شدت هیجانی بودنش شب تا صبح چشم ازش برنمیداشته اما به خاطر باگ ایتا لینکش رو گم کرده! ما هم براش پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم برای شما هم بذاريم😉📛
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
این رمان اونقدر عاشقانه و پر ماجرا هست که خودمم عاشقش شدم😳😍❌