eitaa logo
تبلیغات خرچنگ
5 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
450 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
منتخب ۱اولین
💬 تجربه لاغری اعضاء با طب سنتی : سلام، من بهرام ۴۵ ساله‌ام، اهل شیراز. شکمم خیلی بزرگ شده بود، دور کمرم ۱۱۲ بود و هر رژیم و قرصی رو امتحان کردم آب نشد. حتی بالا رفتن از پله برام عذاب بود و شب‌ها خروپفم بیدارم می‌کرد. یه شب تو ایتا کانال استاد احسانیان رو دیدم. دستوراتشونو اجرا کردم باورم نمیشه بعد از ۲ ماه ۱۵ کیلو کم کردم و دور کمرم رسیده ۹۹ ! لباسام همه گشاد شده، حالم یه دنیا بهتره.🙏 دمتون گرم استاد..خیلی دوستتون دارم❤️ مشاهده تجربه های بیشتر + راه درمان👇 https://eitaa.com/joinchat/2544959632C431da444a7
منتخب دو دومین
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نذار خانواده شوهرت بفهمن تو این کانال عضوی😬😏❌ یواشکی کارتوبکن😜🙂 به زندگیت ی رنگ دیگه بده😋🥹 اینجا میگه چه جوری که همه😌 به ؛ بَه‌بَه و چَه‌چَه بیوفتن😉🤗👇 https://eitaa.com/joinchat/775094741C26f99dea35 مادرشوهرت حیرت میکنه🤗🥰🫰 https://eitaa.com/joinchat/775094741C26f99dea35 خانومی بدو بیا جانمونی از آموزشها🥰
من حاضر بودم هر کاری توی خونه عمو بکنم ،حاضر بودم رخت و لباس زن عمو و بچه هاش رو هم بشورم ...اگه ..🥺💔🏡 ادامه ماجرا رو اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/775094741C26f99dea35 داستان دلانه فردوس سنجاق کانالِ🌼
منتخب سومین
من آرمین هستم تو سردخانه بیمارستان امام رضا تبریز کار میکنم کارم اینه که متوفیان تحویل از بخش میگیرم و بعد تحویل خانواده هاشون میدم یه روز دم اذان غروب جنازه پسر جوانی آوردن همکارم پاشد کارهاشون انجام بده یهو گوشیش زنگ خورد کارشو سپرد به من رفت بیرون کسی هم نبود فقط من بودم و جنازه پسر جون تو دلم افسوس میخورد یهو یه نسیم خیلی خنکی بهم خورد فک کردم پنجره بازه نگاه کردم دیدم نیست بیخیال شدم کاور جنازه رو آماده کردم برگشتم سمت جنازه دیدم که........ https://eitaa.com/joinchat/852428139Cb5930ab5ee
هیچ‌وقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود! حداقل من اینطور فکر می‌کردم🤦🏻‍♀️ همیشه جلوی بقیه ازم تعریف می‌کرد، توی مهمونی‌ها کنارم می‌نشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه می‌کرد، می‌گفت: « عروسم بهترینه » تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😖😣 👈 ادامه ماجرا 👈 ادامه ماجرا
وقتی شوهرم مُرد، همه‌چیزش رو بخشیدم... جز یک گوشی نوکیا قدیمی که هیچ‌وقت رمز عبورش رو به من نگفته بود. سه ماه بعد، بالاخره تونستم قفل گوشی رو باز کنم... فقط یک پیام داخلش بود: «اگه یه روز من مُردم، به سامیا نگو که...» ادامه این خاطره عجیب اینجا بخون👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/371851605C8b31bb2f16 خاطره‌ سامیا سنجاق شده👆👆👆