من تک عروسم
مادرشوهرم همیشه میگفت دوست دارم شما خوشبخت ترین زوج فامیل باشید همیشه پوزخند میزدم و باورم نمیشد تا اینکه یه شب #ناگهانی اومد خونمون و بعد از شام با عجله خداحافظی کرد و رفت وقتی داشتم بشقابش رو جمع میکردم چیزی دیدم که دنیا دور سرم چرخید👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/601360064C950a650ce2
#روزمرگی تک عروس بندری رو دنبال کن
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
قطع سریع سکسکه باتکرار این کلمات😳😳
جل الخالق 😨تاحالا نشنیده بودم.
مشاهده کلمات و فیلمش👉
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
دختر #روستایی بودم که بخاطر شغل همسرم تازه از روستا رفته بودم شهر،بخاطر #زایمان دوستم مجبور شدم برگردم روستا... یکماه کنار دوستم توی روستا موندم..ولی همینکه برگشتم شهر و خونه یخودم با چیزی که دیدم 👇😨
https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
ادامه فیلم کانال روزمرگی شکوه جنوبی👆
همه فامیل میگفتند مگه میشه آدم یه شبه خونشو بفروشه😳..ولی اونا نمیدونستند پشت فروش خونمون چه رازیه
رازی که نباید برملا میشد..👇
https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔥آموزش سیاهقلم با پک ابزار رایگان 🎁
فقط با یه کاغذ و یه مـداد سیاه ✏️
از صفـر یادت میدم طبیعیترین تصاویرو بکشی
و از هنرت پول دربیاری 💵
اونم با ابزار #رایگان و #هدیه ای که خودم برات میفرستم😍📦
💢 مبتدی هستی ؟ #مينی_دوره_رایگان
رو از اینجا ببین 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3492348705Cd15b25d968
آموزش تخصصی + مدرک + ابزار رایگان 🎁
◀️ برای اعضای کانال من
ابزار رایگان میفرستن 👇🤗
https://eitaa.com/joinchat/3492348705Cd15b25d968
.🏃♀️ عجله کنید تا تموم نشده ❌️
◀️برای دریافت آموزشهای رایگان کلیـ📲ـک کن رو متن....
هدایت شده از گسترده امید
شوهرم عاشقم بود و قبل از ازدواج قسم خورد که براش مهم نیست من نازام و هیچ وقت بچه دار نمیشم اما بعد از ازدواجمون خانوادهاش دایم منو تحقیر میکردن و به شوهرم میگفتن زنت ناقصه و ننگه برای ما. اینقدر کوچکم کردن تا شوهرم دلش رو زد و از من رضایت گرفت تا زن بگیره ولی شرط هووم طلاق من بود و شوهرم بیچون و چرا قبول کرد، جایی رو نداشتم برم و به خاطر ترحم هووم تو همون خونه مثل یه خدمتکار کار میکردم تا اینکه هووم حامله شد و به خاطرش جشن بزرگی گرفتن؛ اونشب تو اتاق موندم و فقط گریه میکردم که یهو در باز شد و شوهرم اومد داخل، سریع صورتمو پشوندم تا اشکامو نبینه و گفتم:
- از اینجا برو، همه اومدن بابا شدنت رو تبریک بگن.
انگار حالش خوب نبود و با ناراحتی سر کمدم رفت و چادرم رو به سمتم گرفت و گفت:
- بپوش میریم محضر، نمیتونم دوری از تو رو تحمل کنم... بیقرارتم نیلدا.
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44