eitaa logo
تبلیغات خرچنگ
9 دنبال‌کننده
4هزار عکس
599 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
من تک عروسم مادرشوهرم همیشه می‌گفت دوست دارم شما خوشبخت ترین زوج فامیل باشید همیشه پوزخند میزدم و باورم نمیشد تا اینکه یه شب اومد خونمون و بعد از شام با عجله خداحافظی کرد و رفت وقتی داشتم بشقابش رو جمع میکردم چیزی دیدم که دنیا دور سرم چرخید👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/601360064C950a650ce2 تک عروس بندری رو دنبال کن
منتهی دو دومین
قطع سریع سکسکه باتکرار این کلمات😳😳 جل الخالق 😨تاحالا نشنیده بودم. مشاهده کلمات و فیلمش👉
چیکار کنی که دانه ذرت تا اخر بازبشه⁉️🧐 مشاهده روشش👉
منتخب سومین
دختر بودم که بخاطر شغل همسرم تازه از روستا رفته بودم شهر،بخاطر دوستم مجبور شدم برگردم روستا... یکماه کنار دوستم توی روستا موندم..ولی همینکه برگشتم شهر و خونه ی‌خودم با چیزی که دیدم 👇😨 https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f ادامه فیلم کانال روزمرگی شکوه جنوبی👆
همه فامیل میگفتند مگه میشه آدم یه شبه خونشو بفروشه😳..ولی اونا نمی‌دونستند پشت فروش خونمون چه رازیه رازی که نباید برملا میشد..👇 https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
متهخب۴
‌ ‌ 🔥آموزش سیاهقلم با پک ابزار رایگان 🎁 فقط با یه کاغذ و یه مـداد سیاه ✏️ از صفـر یادت میدم طبیعی‌ترین تصاویرو بکشی و از هنرت پول دربیاری 💵 اونم با ابزار و ای که خودم برات میفرستم😍📦 💢 مبتدی هستی ؟‌ رو از اینجا ببین 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3492348705Cd15b25d968 آموزش تخصصی + مدرک + ابزار رایگان 🎁 ‌‌
◀️ برای اعضای کانال من ابزار رایگان میفرستن 👇🤗 https://eitaa.com/joinchat/3492348705Cd15b25d968 .🏃‍♀️ عجله کنید تا تموم نشده ❌️ ◀️برای دریافت آموزشهای رایگان کلیـ📲ـک کن رو متن....
منتخب پنجمین
هدایت شده از گسترده امید
شوهرم عاشقم بود و قبل از ازدواج قسم خورد که براش مهم نیست من نازام و هیچ وقت بچه دار نمیشم اما بعد از ازدواجمون خانواده‌اش دایم منو تحقیر میکردن و به شوهرم میگفتن زنت ناقصه و ننگه برای ما. اینقدر کوچکم کردن تا شوهرم دلش رو زد و از من رضایت گرفت تا زن بگیره ولی شرط هووم طلاق من بود و شوهرم بی‌چون و چرا قبول کرد، جایی رو نداشتم برم و به خاطر ترحم هووم تو همون خونه مثل یه خدمتکار کار میکردم تا اینکه هووم حامله شد و به خاطرش جشن بزرگی گرفتن؛ اونشب تو اتاق موندم و فقط گریه میکردم که یهو در باز شد و شوهرم اومد داخل، سریع صورتمو پشوندم تا اشکامو نبینه و گفتم: - از اینجا برو، همه اومدن بابا شدنت رو تبریک بگن. انگار حالش خوب نبود و با ناراحتی سر کمدم رفت و چادرم رو به سمتم گرفت و گفت: - بپوش میریم محضر، نمی‌تونم دوری از تو رو تحمل کنم... بی‌قرارتم نیلدا. https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44