هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
هیچوقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود!
حداقل من اینطور فکر میکردم🤦🏻♀️
همیشه جلوی بقیه ازم تعریف میکرد، توی مهمونیها کنارم مینشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه میکرد،
میگفت: « عروسم بهترینه »
تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😖😣
👈 ادامه ماجرا
👈 ادامه ماجرا
وقتی شوهرم مُرد، همهچیزش رو بخشیدم...
جز یک گوشی نوکیا قدیمی که هیچوقت رمز عبورش رو به من نگفته بود.
سه ماه بعد، بالاخره تونستم قفل گوشی رو باز کنم...
فقط یک پیام داخلش بود:
«اگه یه روز من مُردم، به سامیا نگو که...»
ادامه این خاطره عجیب اینجا بخون👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/371851605C8b31bb2f16
خاطره سامیا سنجاق شده👆👆👆
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
سه ماه از اومدنم به شهرستان برای مراقبت از مادرشوهرم میگذشت
هر بار میگفتم برگردم خونه، شوهرم میگفت: «الان نمیشه.»
دلو زدم به دریا و بی خبر با اتوبوس برگشتم
ولی همین که در خونه رو باز کردم خشکم زد
https://eitaa.com/joinchat/601360064C950a650ce2
ادامه کلیپ در کانال #روزمرگی ام گذاشتم ☝️