هو
تصویر نو را زبان نو، ابقا میکند-اگرنه القا
#زبان

القاء
القاء. [ اِ] (ع مص ) بیفکندن . (تاج المصادر بیهقی ). افکندن . (ترجمان علامه ٔ تهذیب عادل ) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). گویند: اءِلق...

القاء
القاء. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ لَقوَة، لِقوَة، لَقی ̍. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به همین کلمه ها شود.

القا کردن
القا کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رسانیدن سخن و آگاه کردن کسی بطریق بدگویی و انهاء. تلقین سوء. رجوع به القاء شود : استادم ابو...
هدایت شده از فانوس
در وصف رمضان🍃
هر چه بگویم خوبی ، کافی نیست، خیلی بیشتر از خوب خوبی،خیلی بیشتر از خیلی بیشتر از خوب خوبی ، خوبی! (خب رک و راست بگویم،این یکی را خودم هم نفهمیدم چه گفتم😅)اما در کل ، خیلی خوبی! با اینکه گاهی وقتی بچه تر بودیم،روزه خواری کردیم ،گشنه مان شده،غر زده ایم،تنبلی مان شده روزه نگرفته ایم،اما لحظات خوب افطار ، حمله به سمت سفره و چشم مالیدن سحر را به عالم و آدم نمی دهیم،ای باعث غر غر دم افطار ها........
#رمضان
#نرو
#زرزدن
#فانوس
هو
پنجمین کتاب سال ۴۰۲، ناامیدم کرد. من در اصل به خاطر تبلیغات روی جلد کتاب را خریده بودم. "از پرفروشترینهای نیویورک تایمز و چاپ بیش از یک میلیون نسخه" . البته اسمش هم قشنگ بود و صفحات اول به اندازه کافی جذاب بودند که قلاب خوانندهگیری را به گردنم بیاندازند. علت دیگرش، قیمت پایین کتاب بود به خاطر یک نشر کمترشناختهشده و فونت و چاپ افتضاح که باعث میشد بعضی صفحهها به زحمت خواندنی باشند، احتمالا در مصرف جوهر صرفهجویی کرده بودند. نیمههای کتاب، یاد حرفهای آرتور کریستال در اولین کتاب ۴۰۲ افتادم. گفته بود دیگر کتاب نمیخواند و برداشتم از دلایلش این است که به نظر جناب کریستال، کتابهای خوب و نویسندههای توانمند ته کشیدهاند و این روزها هر چه هست کپی قبلیهاست. کتاب یک تعلیق را زورکی چپانده بود توی داستان. انگار سریال ترکی میدیدم. هی فکر میکنی همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود و کمی بعد این لحظه، نویسنده خرگوش دیگری از توی کلاه در میآورد. آن روز که ایستاده بودیم کنار کتابهای حراج روی میز در یک مجتمع تجاری، کوثر هی میپرسید، "مامان مگه خارجیا هم سنگ کاغذ قیچی دارن؟" . اسم رمان این بود و به نظرم حتی این بازی هم خیلی نمیآمد به داستان و خوب این احتمال جدی هم وجود دارد که حرص من درآمده باشد و بخواهم نابودی هرچه سریعتر کتاب را ببینم. کتاب درباره رابطه یک زوج است. یک مرد و دو زن. زن دوم، آمده و شوهر زن اول را دزدیده و همه رمز این قصه، همین شوهردزدی است. جای جای کتاب، راویها که سه نفر هستند، شراب و الکل و شانس را ستایش میکنند و دین و مذهب را له میکنند که آدم یاد عبارت وصفی روشنفکران الکلی و منقلی مرحوم نادر ابراهیمی میافتد. این رمان سیصد صفحهای را میشد به صورت یک داستان کوتاه هم نوشت و به آن شکل نمیشد خواننده را بگذاری سر کار. حالا همچین داستانی را اگر بدهند دست یک مترجم کارنابلد، وضع خواننده میشود شبیه من، پشیمان و نالان وقت هدررفته و سوگوار پولش. یکی از راویهای داستان، نویسنده است. یک نویسنده بازاری، که داستانهای بقیه را به فیلمنامه برای هالیوود تبدیل میکند. آدم انتظار دارد، زبان این راوی با آن زنی که جزو طبقههای خلافکار جامعه بوده و نگهبان سگهای بیخانمان است، فرق داشته باشد، اما دریغ. من که چیزی از تفاوت درک نکردم. یک چیز هم توی گلویم گیر کرده و چون میترسم خفقان بیاورد، مینویسم. حس میکنم نویسنده دارد به شکل مسخرهای ادای آگاتا کریستی را درمیآورد. حالا راحت شدم.
پانوشت: اولین کتاب ۴۰۲، مجموعه پنج جستار روایی به قلم آرتور کریستال بود به نام "فقط روزهایی که مینویسم"
پانوشت دو: احتمالا باید اسم نویسنده را ذکر میکردم اگر میخواستم به طور دقیق مرور کتاب بنویسم. اما هدفم این نبود و به هر حال کتاب را آلیس فینی نوشته.
#رمان_دوزاری
#رمان_بازاری
#مبنا
هو
خانواده همسرم دخترها را برده بودند منزل خودشان. من مثل اینکه به زمان حرکت قطارم نزدیک و نزدیکتر میشدم، کارهای نیمهتمام خانه را سروسامان میدادم و آنچه به نظرم اولویت نبود، موکول میکردم به بعد. خودکار و دفترم را گذاشتم روی میز نهارخوری کنار فنجان چای و نشستم، دفتر را که باز کردم انگار قطار سوت کشیده و تلق و تولق آهستهاش شروع شده، آرام گرفتم. قرار گذاشته بودم از یک شیرینی بنویسم، یک شیرینی که به گمان من شبیهش در هیچ کجای دنیا نیست یا حداقل در زمانه ما نیست.
صبح اولین توتفرنگی سال را گذاشتم توی دهانم، توت فرنگی سرخ، در آخرین درجه سرخ بودن، قبل آنکه در اولین نگاه قرمز تندش را با سیاه اشتباه بگیریم. گازش که میزنم بویی از سالها قبل میپیچد زیر دماغم و مزهاش همانطور که باید باشد، همانطور که انتظار داریم با زبانم حس میشود. اولین فکرم بعد این نوبرانه این است که کارت پستال
استادم شبیه اولین توتفرنگی محلی اردیبهشتی است. بعد یک مشت توتفرنگی برمیدارم و یکی یکی مزه میکنم. زبانم میشود ماشین زمان، همهشان اصیلاند و خوشطعم. اما کم کم زبانم تلخ میشود، بزاغم از حالت معمول بیشتر میشود و دلم به هم میخورد.روایتی که قرار بود هدیه سال نوی استاد را به توتفرنگی تشبیه کند، قبل خارج شدن از مغز، متوقف شد. توی این چهار پنج روز که جعبه قرمز به دستم رسیده، بارها نوشته کارت را خواندهام، و هر بار خوشحالی آنقدر دستپاچه شده که نفهمیده افتاده به جان چشمهام و اشکم را درآورده. درست برعکس توتفرنگی که خوردن زیادش، مولد بلغم است.
شاید چون هدیه رنگی رنگی بود، دلم میخواست به یک میوه تشبیهش کنم. یک شیشه با در چوبپنبهای پر از اسمارتیز، یک کیسه توری، پر از شکلات، یک دسته گل نیم وجبی گل خشک قرمز و زرد و بنفش، یک پاکت صورتی با یک کارت لیمویی روشن. نه حتما باید میوهای پیدا میشد.
برای تکمیل تحقیقاتم، از توی جامیوهای یک خیار برمیدارم. خیار را دیروز از یک زن دستفروش خریدهام، از آنها که در شمال فراوانند. زن پارجهای پهن کردهبود و محصولات باغش را چیده بود، نخودفرنگی و سبزی و تازگی و طراوت باغ. خیارهاش، از آنهایی بود که یک لایه نازک مخملی رویش کشیدهاند، انگار خوشگلی پوستش را از زیر حریر به نمایش بگذارد تا رهگذران، حریصتر شوند. بعد شستن، براق شد و وقتی چاقو را انداختم زیر پوستش، بو مثل برق تا اعصاب بویاییام جریان یافت. مزهاش هم خوب بود، مثل همان توتفرنگی و در تولید بلغم هم روی توتهای سرخ را کم کرد.
توی جامیوهای چند پرتقال داشتیم. پرتقالهای حیاط پدرشوهرم که آن بالا بالاهای درخت نشسته بودند و پدرشوهرم قبل آفتاب تیز این روزها کلکشان را کنده بود. از آن پرتقالهای شیرین و آبدار، از انها که اگر حواست نباشد و موقع پوست گرفتنشان دستت را کمی بالا بگیری، آبش تا آرنجت شره میکند. پوستشان نازک است و نمیشود ساده و راحت به گوشتشان رسید. میوه این درخت، اوایل با اینکه نارنجیست، ترش است. باید بماند، باید خورشید به خودش ببیند، نباید در کندنش عجله کرد. از آن دستکاری شده ها نیست که نه رگ و ریشه دارند، نه عطر و طعم نه نسلشان ادامه مییابد. توی شکم هر پرتقال، چند دانه هم هست، نه انقدر زیاد که جای آب میوه را اشغال کند.
رفتم و دستنوشته استاد را از توی جعبه آوردم، دوباره خواندمش. جمله اولش این است: "سخت کوشی و تلاش اگر چهره میداشت، چهرهاش شبیه شما بود" . پدرشوهرم هیچ وقت نهال این پرتقال را در باغچه نکاشت، درخت از یک دانه رهاشده، رویید. بی آنکه کسی از سرمای زمستان و از آفتها محافظتش کند. تک و تنها. هیچ توت فرنگی و هیچ خیاری در زمانه، ما آنقدر سخت نیست که بییاری دست باغبان و انواع کود وسم، محصول بدهد.آن هم با بذرهای شرکتهای کشاورزی صنعتی. توی دستنوشته به روزهای بعد تولد سارا اشاره شده، روزهای اوایل سه فرزندی، روزهایی که عهد بستم نوشتن را و مبنا را رها نکنم. اسمم را گذاشته خانم "سختکوش مبنا"، چیزی که همیشه خواسته ام باشم. میخواستم در جریان خروشان رود، به بالادست شنا کنم. از جهت سخت بودن، من انگار تا حدی شبیه همان دانه پرتقالم. و دستخط استاد، از جهت مزه و بو شبیه میوه درخت پرتقال. مهمتر از همه اینکه، عیدی سال نو را اوایل اردیبهشت گرفتیم، همین تاخیر یک ماهه، عیدی را رساند به پرتقال. این آخرین پرتقال سال بود، درخت حالا پر از شکوفه نارنج است و باید بنشینیم به انتظار، تا سال بعد، برای هدیه طبیعت.
استاد من، همان مدیر مدرسهای است که همزمان هنرجو هستم و کار میکنم. آقای جوان میتوانست، و خیلی هم خوب و راحت و در کوتاهترین زمان میتوانست، همانطور که یک لیوان چای را تمام میکند یک متن ادبی را در آیپدش تایپ کند و بعد با پیرنتر دفتر مبنا، چاپش کند و بعد ارسال کند به همه. سند تو آل.
اما فکر کرده، به هر کدام از اعضای خانوادهاش و چون کسی که میخواهد پدرانه تشویق کند، خصلتهای مشهود هر کداممان را یادآوری کرده.
آقای مدیر مبنا، جناب جوان آراسته، ممنونم از هدیهتان که ترکیب اولین توت فرنگی سال، خیار رسمی و آخرین پرتقال روی درخت بود.
https://eitaa.com/mrarasteh1
#مبنا
#روز_معلم
#استادنا
هو
سر کلاس بودم، تا همین چند دقیقه پیش. نگین فراهانی داشت انتقاد میکرد از عشقهای نمایشی توی کتابها به طور خاص کتابهای آدمهای حزباللهی. عشقهای بینگاه و بیحرف تا بعد "بله". ما اما این شکلی نبودیم. درست که آشناییمان به واسطه بود و درست که وقتی یک هفته قبل عقد، زنگ زدم تا حالش را بپرسم، ذوقم را کور کرد و احکام را کوباند توی گوشم-ما هنوز محرم نیستیم-، اما سه روز بعد، اصرار کرد که با هم برویم راه آهن. آمد دم خوابگاه دنبالم. باران میبارید. یک باران طبیعی. بارانی که اگر نبارد یعنی خشکسالی شده. بخشی از اردیبهشت یعنی هوا تاریک شود و بعدش خیابانها خیس شوند. برف پاک کن میزد و از علاقهاش به رانندگی در باران میگفت. بعد ماشین را گذاشتیم توی پارکینگ، چمدانم را برداشت و دوتایی شالاپ شالاپ دویدیم توی ایستگاه راه آهن مشهد. اینجایش را یادم نمیآید چه شد. وقتی نشسته بودم توی کوپه و نگاهش میکردم، پیرزن همسفرم پرسید: نامزدته؟ -چون آن وقتها ما ابروهایمان را برنمیداشتیم یا حداقل طوری ب نمیداشتیم که اکرم خانم و اقدس خانم کلانتر محل متوجه بشوند- گفتم: داریم میریم خونه که عقد کنیم. او با ماشین خودش میآمد ورامین، من با قطار مشهد ورامین و خانوادهاش از فریدونکنار میآمدند ورامین. همان موقع دینگ پیام آمد، نوشته بود: هنوز یه ربع وقت داشتیم. گر گرفتم. عاشق شدم و از دست رفتم. نمیدانم چند دقیقه به پیام نگاه کردم و اصلا یادم نیست جوابی دادم یا نه. آن لحظه احتمالآ سوخت موتور من بوده برای این ۱۳ سال کنار هم بودن. دلم میخواست آن گوشی را نگه میداشتم، برای وقتهایی که مثل گربههای وحشی به صورت هم خنج میکشیم، برای وقتهایی که چشمم را به همه چیز میبندم، برای وقتهایی که از روز عقد شروع میکنم به شمردن بدبختیهایی که سرم آورده. کاش میتوانستم همان مدقع برگردم و یادم بیاید عاشق شدهام. درست که باران آن روز طبیعت بهار بود؛ اما گره خوردن ما به هم در اردیبهشت حتما کار خالق محبت بود. امروز هم هوا خوب است، عسل، شکوفه، بهارنارنج. پیوندمان مبارک
#سالگردعقدمون