eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
363 دنبال‌کننده
368 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
هو خانواده همسرم دخترها را برده بودند منزل خودشان. من مثل اینکه به زمان حرکت قطارم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم، کارهای نیمه‌تمام خانه را سروسامان می‌دادم و آنچه به نظرم اولویت نبود، موکول می‌کردم به بعد. خودکار و دفترم را گذاشتم روی میز نهارخوری کنار فنجان چای و نشستم، دفتر را که باز کردم انگار قطار سوت کشیده و تلق و تولق آهسته‌اش شروع شده، آرام گرفتم. قرار گذاشته بودم از یک شیرینی بنویسم، یک شیرینی که به گمان من شبیهش در هیچ کجای دنیا نیست یا حداقل در زمانه ما نیست. صبح اولین توت‌فرنگی سال را گذاشتم توی دهانم، توت فرنگی سرخ، در آخرین درجه سرخ بودن، قبل آنکه در اولین نگاه قرمز تندش را با سیاه اشتباه بگیریم. گازش که می‌زنم بویی از سالها قبل می‌پیچد زیر دماغم و مزه‌اش همانطور که باید باشد، همان‌طور که انتظار داریم با زبانم حس می‌شود. اولین فکرم بعد این نوبرانه این است که کارت پستال استادم شبیه اولین توت‌فرنگی محلی اردیبهشتی است. بعد یک مشت توت‌فرنگی برمی‌دارم و یکی یکی مزه می‌کنم. زبانم می‌شود ماشین زمان، همه‌شان اصیل‌اند و خوش‌طعم. اما کم کم زبانم تلخ می‌شود، بزاغم از حالت معمول بیشتر می‌شود و دلم به هم می‌خورد.روایتی که قرار بود هدیه سال نوی استاد را به توت‌فرنگی تشبیه کند، قبل خارج شدن از مغز، متوقف شد. توی این چهار پنج روز که جعبه قرمز به دستم رسیده، بارها نوشته کارت را خوانده‌ام، و هر بار خوشحالی آنقدر دست‌پاچه شده که نفهمیده افتاده به جان چشمهام و اشکم را درآورده. درست برعکس توت‌فرنگی‌ که خوردن زیادش، مولد بلغم است. شاید چون هدیه رنگی رنگی بود، دلم می‌خواست به یک میوه تشبیهش کنم. یک شیشه با در چوب‌پنبه‌ای پر از اسمارتیز، یک کیسه توری، پر از شکلات، یک دسته گل نیم وجبی گل خشک قرمز و زرد و بنفش، یک پاکت صورتی با یک کارت لیمویی روشن. نه حتما باید میوه‌ای پیدا می‌شد. برای تکمیل تحقیقاتم، از توی جامیوه‌ای یک خیار برمی‌دارم. خیار را دیروز از یک زن دستفروش خریده‌ام، از آنها که در شمال فراوانند. زن پارجه‌ای پهن کرده‌بود و محصولات باغش را چیده بود، نخودفرنگی‌ و سبزی و تازگی و طراوت باغ. خیارهاش، از آن‌هایی بود که یک لایه نازک مخملی رویش کشیده‌اند، انگار خوشگلی پوستش را از زیر حریر به نمایش بگذارد تا رهگذران، حریص‌تر شوند. بعد شستن، براق شد و وقتی چاقو را انداختم زیر پوستش، بو مثل برق تا اعصاب بویایی‌ام جریان یافت. مزه‌اش هم خوب بود، مثل همان توت‌فرنگی و در تولید بلغم هم روی توت‌های سرخ را کم کرد. توی جامیوه‌ای چند پرتقال داشتیم. پرتقال‌های حیاط پدرشوهرم که آن بالا بالا‌های درخت نشسته بودند و پدرشوهرم قبل آفتاب تیز این روزها کلک‌شان را کنده بود. از آن پرتقال‌های شیرین و آبدار، از انها که اگر حواست نباشد و موقع پوست گرفتنشان دستت را کمی بالا بگیری، آبش تا آرنجت شره می‌کند. پوستشان نازک است و نمی‌شود ساده و راحت به گوشتشان رسید. میوه این درخت، اوایل با اینکه نارنجی‌ست، ترش است. باید بماند، باید خورشید به خودش ببیند، نباید در کندنش عجله کرد. از آن دست‌کاری شده ها نیست که نه رگ و ریشه دارند، نه عطر و طعم نه نسلشان ادامه می‌یابد. توی شکم هر پرتقال، چند دانه هم هست، نه انقدر زیاد که جای آب میوه را اشغال کند. رفتم و دست‌نوشته استاد را از توی جعبه آوردم، دوباره خواندمش. جمله اولش این است: "سخت کوشی و تلاش اگر چهره می‌داشت، چهره‌اش شبیه شما بود" . پدرشوهرم هیچ وقت نهال این پرتقال را در باغچه نکاشت، درخت از یک دانه رهاشده، رویید. بی آنکه کسی از سرمای زمستان و از آفت‌ها محافظتش کند. تک و تنها.  هیچ توت فرنگی و هیچ خیاری در زمانه، ما آنقدر سخت نیست که بی‌یاری دست باغبان و انواع کود وسم، محصول بدهد.آن هم با بذرهای شرکت‌های کشاورزی صنعتی. توی دست‌نوشته به روزهای بعد تولد سارا اشاره شده، روزهای اوایل سه فرزندی، روزهایی که عهد بستم نوشتن را و مبنا را رها نکنم. اسمم را گذاشته خانم "سخت‌کوش مبنا"، چیزی که همیشه خواسته ام باشم. می‌خواستم در جریان خروشان رود، به بالادست شنا کنم. از جهت سخت بودن، من انگار  تا حدی شبیه همان دانه پرتقالم. و دستخط استاد، از جهت مزه و بو شبیه میوه درخت پرتقال. مهمتر از همه اینکه، عیدی سال نو را اوایل اردیبهشت گرفتیم، همین تاخیر یک ماهه، عیدی را رساند به پرتقال. این آخرین پرتقال سال بود، درخت حالا پر از شکوفه نارنج است و باید بنشینیم به انتظار، تا سال بعد، برای هدیه طبیعت. استاد من، همان مدیر مدرسه‌ای است که همزمان هنرجو هستم و کار می‌کنم. آقای جوان می‌توانست، و خیلی هم خوب و راحت و در کوتاه‌ترین زمان می‌توانست، همانطور که یک لیوان چای را تمام می‌کند یک متن ادبی را در آیپدش تایپ کند و بعد با پیرنتر دفتر مبنا، چاپش کند و بعد ارسال کند به همه. سند تو آل.
اما فکر کرده، به هر کدام از اعضای خانواده‌‌اش و چون کسی که می‌خواهد پدرانه تشویق کند، خصلت‌های مشهود هر کداممان را یادآوری کرده. آقای مدیر مبنا، جناب جوان آراسته، ممنونم از هدیه‌تان که ترکیب اولین توت فرنگی سال، خیار رسمی و آخرین پرتقال روی درخت بود. https://eitaa.com/mrarasteh1
عید و ماه رمضون که دعوتمون نکردین خونتون امشب خودم میام چجوری؟ از تلویزیونتون
همسرجان و دوستان👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
هو سر کلاس بودم، تا همین چند دقیقه پیش. نگین فراهانی داشت انتقاد می‌کرد از عشق‌های نمایشی توی کتابها به طور خاص کتابهای آدم‌های حزب‌اللهی. عشق‌های بی‌نگاه و بی‌حرف تا بعد "بله". ما اما این شکلی نبودیم. درست که آشنایی‌مان به واسطه بود و درست که وقتی یک هفته قبل عقد، زنگ زدم تا حالش را بپرسم، ذوقم را کور کرد و احکام را کوباند توی گوشم-ما هنوز محرم نیستیم-، اما سه روز بعد، اصرار کرد که با هم برویم راه آهن. آمد دم خوابگاه دنبالم. باران می‌بارید. یک باران طبیعی. بارانی که اگر نبارد یعنی خشکسالی شده. بخشی از اردیبهشت یعنی هوا تاریک شود و بعدش خیابانها خیس شوند. برف پاک کن می‌زد و از علاقه‌اش به رانندگی در باران  می‌گفت. بعد ماشین را گذاشتیم توی پارکینگ، چمدانم را برداشت و دوتایی شالاپ شالاپ دویدیم توی ایستگاه راه آهن مشهد. اینجایش را یادم نمی‌آید چه شد. وقتی نشسته بودم توی کوپه و نگاهش می‌کردم، پیرزن همسفرم پرسید: نامزدته؟ -چون آن وقتها ما ابروهایمان را برنمی‌داشتیم یا حداقل طوری ب نمی‌داشتیم که اکرم خانم و اقدس خانم کلانتر محل متوجه بشوند- گفتم: داریم می‌ریم خونه که عقد کنیم. او با ماشین خودش می‌آمد ورامین، من با قطار مشهد ورامین و خانواده‌اش از فریدونکنار می‌آمدند ورامین. همان موقع دینگ پیام آمد، نوشته بود: هنوز یه ربع وقت داشتیم. گر گرفتم. عاشق شدم و از دست رفتم. نمی‌دانم چند دقیقه به پیام نگاه کردم و اصلا یادم نیست جوابی دادم یا نه. آن لحظه احتمالآ سوخت موتور من بوده برای این ۱۳ سال کنار هم بودن. دلم می‌خواست آن گوشی را نگه می‌داشتم، برای وقت‌هایی که مثل گربه‌های وحشی به صورت هم خنج می‌کشیم، برای وقتهایی که چشمم را به همه چیز می‌بندم، برای وقت‌هایی که از روز عقد شروع می‌کنم به شمردن بدبختی‌هایی که سرم آورده. کاش می‌توانستم همان مدقع برگردم و یادم بیاید عاشق شده‌ام. درست که باران آن روز طبیعت بهار بود؛ اما گره خوردن ما به هم در اردیبهشت حتما کار خالق محبت بود. امروز هم هوا خوب است، عسل، شکوفه، بهارنارنج. پیوندمان مبارک
هو عشق: کشش حاد ناوابسته‌ی مهارناپذیر
به نام آن وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود خانم سلام متن زیبای شما را خواندم و به آن افتخار کردم شما خیلی قشنگ مینویسی. فکر نمیکنم کسی مثل شما انقدر بنویسد. واقعا خوب هست. من از شما ممنونم که مرا در ازدواج خودت راه دادی و من با شما ازدواج شدم. از وقتی که ما عقد کردیم برای ما خاطرات عجیب و خنده دار و گریه دار و چیزهای دیگر دار زیادی پیدا شده است و من همه ی آن ها را دوست دارم. اصلا کل این ازدواج خاطره بوده، همه ی این ۱۳ سال من در کنار شما احساس کردم. دقیقا نمیدانم چه احساسی ولی میدانم خیلی متنوع و زیاد بود. راه دادن من در ازدواج با خودت واقعا فداکاری بزرگی بود که شما آن را انجام دادی. وگرنه کی به من جواب بله میداد؟ زندگی ما، میبینی، چقدر بالا و پایین و پایینتر دارد، پر است از فراز و نشیب و نشیب‌تر و باز هم نشیبتر، یعنی نشیب‌هایش بیشتر از فرازهایش هست. البته من همان چند فراز را هم یادم نمی آید. ۱۳ سال است که زندگی معنوی را در شعب ابی طالب می گذرانیم، یک روز هم از این شعب بیرون نیامیدیم و فقط از یک طرف شعب به طرف دیگر آن نقل مکان کرده ایم. عوضش از اینجایی که نشسته ایم مکه پیداست. ملالی نیست بابا. بالاخره ازدواج شدن این جور چیزها را هم نیز فقط دارد. ولش کن. از اینکه شما نویسنده می باشی و من شاعر می باشم خنده ام میگیرد. شما اصلا نمیتوانی شعر بگویی و من میبینی که نمیتوانم مثل آدم یک متن بنویسم. راستی کادوی سالگرد ازدواجمان فقط همین چندتا نبودا، دیروزی ها را هم حساب کن: سیب زمینی رویال با مخلفات ، آب معدنی ، دو اسکوپ بستنی و گردش در بابلسر. آن وقت میبینی که خیلی هم زیاد بوده است. خانم جان! من زندگی با شما را علاقه مند زیادی هستم و میخواهم حدودا ۵۰ سال دیگر با هم باشیم تا بمیریم، ولی من نمیتوانم زودتر از شما بمیرم چون اگر شما نباشی من دیگر در ازدواج شما نیستم و حوصله ازدواج جدید را ندارم و خیلی خرج دارد. راستی بچه هایمان هم خیلی هستند. خدا رو شکر که آن ها هم در بازی ما شرکت میکنند و آنها را کتک نمیزنیم و از آن ها راضی و خشنود می باشیم. همسرم، ما خیلی جاهای مختلف زندگی کردیم، و الان چند سالی هست که اینجا هستیم، و اینجا به شما سخت است و من میدانم که تحمل میکینید و غر نمیزنید و منتظرید تا فرصتی فراهم شود که ما برویم و از دوباره اسباب کشی کنیم و تهران را دوست دارید و من پول ندارم و آنجا هوا آلودگی دارد و ترافیک است و دریا ندارد ولی خیلی هیجان انگیزناک است و نزدیک ریحان آباد هست و کلی چیزهای دیگر. امیدوارم آرزویی که داری و هر روز به من میگویی را خدا هم بشنود و بگوید آمین یا رب العالمین. خلاصه اینکه من در ازدواج شما که هستم خوشحالم و خیلی خوش میگذرد و غذاهای شما خیلی خوشمزه است و خیلی خوش خطی و خیلی کتاب دارا می باشی و با آقای آراسته اینا خوب است که استاد شما هست و شما هم استاد دیگرانی و درس میدهی چون من روز معلم را به شما کادو دادم و شگفتانه شدی. من هر وقت توی تلویزیون میروم از شما به نیکی یاد می کنم اما این کارگردان ها پخش نمیکنند ، حسود هستند. خانم جان، هنوز کتاب شعرم را درست نکرده ام اما اگر یک روزی وقت کردم و کتاب ساختم اولش اسم شما را مینویسم و مینویسم تقدیم به همسر عزیزم که با .... نمیدانم هنوز بهش فکر نکردم. بله این بود انشای من . ای همسر عزیز که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و وفای تو خودم میدانم که این شعر مادر است اما مادرم راضی است که من اول این شعر را عوض کردم. به امید دیدار شوهر دوست داشتنی و خوشتیپ و جذاب و باسواد و مهربان و قدبلند و چشم سبز و مو لخت و بینی ریز و پرورش اندام کار و لمینت کرده و پولدار و شاسی بلنددار و طلاخر و کیش‌بر و ترکیه‌بر و منظم و آشغال ها را به موقع جمع کن و جاروبرقی کش و ظرف شور و سرویس ها را تمیز کن و رختخواب ها را جمع کن و گردگیری کننده و باغچه را هر روز آب دهنده و ماشین را همیشه کارواش برنده و این صوبتای شما آقا مردا ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
هو اگر مجردید یا بچه پوشکی ندارید، امکان دارد این نوشته، حالتان را به هم بزند. سالها قبل، یادم نیست چه کسی و کجا یادداشتی نوشته بود در باب غم و شادی‌های متفاوت مادرها. تقریبا هیچ جمله‌ای از آن نوشته یادم نیست اما مضمونش این بود که مواقعی هست که مادر باید ذره‌بین بگیرد توی پوشک بچه تا خیالش راحت شود از کارخانه تخلیه مواد زائد کودک. یا اینکه وقتی شکم بچه بعد از یک دوره زور زدن و به خود پیچیدن کار می‌کند، انگار دنیا را به مادر داده‌اند و اینطور وقت‌ها چقدر کیف می‌کند از شستن کثیفی‌ها و بوگندوها. دو هفته است که اسهال افتاده به جان سارا. حالا دیگر، وقتی وارد حمام می‌شویم، شروع می‌کند به جیغ کشیدن. خسته شده از بس شستم و خشک کردم و پماد زدمو باز هم پوشک کردم و لباس پوشیدم. وقت زیادی می‌گیرد، از هر دوتامان. من سارا را از وسط کشف راز اسباب بازی ها می‌برم به شستشو که حالا دیگر مثل قبل باحال و خنک‌کننده نیست. قبل این دوهفته، وقتی چراغ حمام را روشن می‌کردم، می‌گفت:ده یعنی، سه و بعد دستش را می‌برد زیر شیر و با پاهاش آبهارا می‌پاشید به دیوار و من حرص می‌خوردم از کثافت‌کاریهاش. همسرم بعد بیرون آمدن می‌پرسد: چجوری بود؟ و من رنگ و غلظت و شکل و محتویات را ریز می‌دهم. مادرم روزی هزار بار زنگ می‌زند و کمیت و کیفیت دفع را می‌پرسد. دیروز یک داروی جدید امتحان کردم، خودم و دوستان با تجربه‌ام به این نتیجه رسیدیم که باید جلوی اسهال را هرطور شده بگیریم. دکتر داروخانه گفت: با مشورت پزشک بهش بده و من خیالش را راحت کردم با تکان سر، در نهایت شیک بودن سرم را بالاو پایین کردم. کپسول یوموگی-همان داروی خود تجویز-را که خالی می‌کردم توی ماست، فکر می‌کردم دیگر تمام می‌شود، پیروزمندانه ماست را می‌دادم به خورد بچه. بعد تا شب باز هم شستن را تکرار کردیم. شب از دوستانم پرسیدم، چقدر طول می‌کشه؟ منتظر بودم بند بیاید آن روده‌ی دراز هرز. امروز بارهنگ را با عرق زنیان جوشاندم و باز هم ماست و یوموگی و برای همسرم نوشتم:"ماست پروبیوتیک بخر. مادرم در تماس تصویری نمی‌توانست اشک‌هاش را کنترل کند و پدرم نمی‌ماند جلوی دوربین می‌رفت و می‌آمد. بعدش من هم گریه کردم، خیلی. همکارم چند شب پیش گفته بود که مسخره بازی در نیاورم و از بچه مثل یک پرستار مراقبت کنم، گفته بود جوش نزنم و حرص نخورم. جملات خوبی بود، خیلی بهتر از جمله "مریضی بچه‌ها به خاطر گناه والدینه" ، اما خوب زیاد دوام نیاورد، انگار برف باشد و از آمدنش ذوق کنی و خیلی زود آب شود. اما برف موقت و دانه ریز و سبک هم بهتر از بی‌برفی‌ست. امروز صبح، آسیه طاهری زنگ زد و من گوشی را گذاشتم روی بلندگو، آسیه مو به مو حرفهای مادرش را تکرار می‌کرد و من دستورات را روی سارا پیاده می‌کردم. نوعی نرمش بود. جایی آسیه گفت: شیرین اینجوری نه، بهش استراحت نده و پشت هم انجامشون بده. و من با دستور غیرمستقیم آسیه، تمرینات را از سر گرفتم. یادم نیست ساعت چند بود و چندمین پوشک را تعویض کرده بودم که هنرجوی قدیمی پیام داد. خبر داشت از حال سارا. لیستی از پزشکان فوق تخصص گوارش اطفال آماده کرده بود. با توضیح اینکه دکتر فلانی، تندخوست، آن یکی خوش اخلاق. حتی هزینه ویزیت آنلاین و تلفنی را هم درآورده بود. کارم چند برابر راحت‌تر شد. چند دقیقه پیش آسیه پیام داد که : "امروز به این فک کردم که دست‌تنهایی". ناشکری نیست بعد این همه مهربانی، بگویم دست تنهام؟ آدمهایی که با تلفن و اینترنت دستم را گرفتند و آنهایی که دعا کردند، چه بودند پس؟
سلام همه‌ش فک می‌کنم ممکنه کسی باشه که نخواد از بن کتابش استفاده کنه🙈، به خاطر همین ممکنه بخواد ثواب کنه😬 خلاصه اینجوری😅
لیست_پیشنهادی.pdf
حجم: 6.4M
هو از دیدن لیست پیشنهادی آقای جوان، شگفت‌زده‌ام. امیدوارم لذت ببرید از این روزهای اوج همنشینی با کتابا🍬