هو
سر کلاس بودم، تا همین چند دقیقه پیش. نگین فراهانی داشت انتقاد میکرد از عشقهای نمایشی توی کتابها به طور خاص کتابهای آدمهای حزباللهی. عشقهای بینگاه و بیحرف تا بعد "بله". ما اما این شکلی نبودیم. درست که آشناییمان به واسطه بود و درست که وقتی یک هفته قبل عقد، زنگ زدم تا حالش را بپرسم، ذوقم را کور کرد و احکام را کوباند توی گوشم-ما هنوز محرم نیستیم-، اما سه روز بعد، اصرار کرد که با هم برویم راه آهن. آمد دم خوابگاه دنبالم. باران میبارید. یک باران طبیعی. بارانی که اگر نبارد یعنی خشکسالی شده. بخشی از اردیبهشت یعنی هوا تاریک شود و بعدش خیابانها خیس شوند. برف پاک کن میزد و از علاقهاش به رانندگی در باران میگفت. بعد ماشین را گذاشتیم توی پارکینگ، چمدانم را برداشت و دوتایی شالاپ شالاپ دویدیم توی ایستگاه راه آهن مشهد. اینجایش را یادم نمیآید چه شد. وقتی نشسته بودم توی کوپه و نگاهش میکردم، پیرزن همسفرم پرسید: نامزدته؟ -چون آن وقتها ما ابروهایمان را برنمیداشتیم یا حداقل طوری ب نمیداشتیم که اکرم خانم و اقدس خانم کلانتر محل متوجه بشوند- گفتم: داریم میریم خونه که عقد کنیم. او با ماشین خودش میآمد ورامین، من با قطار مشهد ورامین و خانوادهاش از فریدونکنار میآمدند ورامین. همان موقع دینگ پیام آمد، نوشته بود: هنوز یه ربع وقت داشتیم. گر گرفتم. عاشق شدم و از دست رفتم. نمیدانم چند دقیقه به پیام نگاه کردم و اصلا یادم نیست جوابی دادم یا نه. آن لحظه احتمالآ سوخت موتور من بوده برای این ۱۳ سال کنار هم بودن. دلم میخواست آن گوشی را نگه میداشتم، برای وقتهایی که مثل گربههای وحشی به صورت هم خنج میکشیم، برای وقتهایی که چشمم را به همه چیز میبندم، برای وقتهایی که از روز عقد شروع میکنم به شمردن بدبختیهایی که سرم آورده. کاش میتوانستم همان مدقع برگردم و یادم بیاید عاشق شدهام. درست که باران آن روز طبیعت بهار بود؛ اما گره خوردن ما به هم در اردیبهشت حتما کار خالق محبت بود. امروز هم هوا خوب است، عسل، شکوفه، بهارنارنج. پیوندمان مبارک
#سالگردعقدمون
هدایت شده از حاجیگل _ ابوالقاسم سیفی کناری
به نام آن وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود
خانم سلام
متن زیبای شما را خواندم و به آن افتخار کردم
شما خیلی قشنگ مینویسی.
فکر نمیکنم کسی مثل شما انقدر بنویسد.
واقعا خوب هست.
من از شما ممنونم که مرا در ازدواج خودت راه دادی و من با شما ازدواج شدم.
از وقتی که ما عقد کردیم برای ما خاطرات عجیب و خنده دار و گریه دار و چیزهای دیگر دار زیادی پیدا شده است و من همه ی آن ها را دوست دارم.
اصلا کل این ازدواج خاطره بوده، همه ی این ۱۳ سال من در کنار شما احساس کردم.
دقیقا نمیدانم چه احساسی ولی میدانم خیلی متنوع و زیاد بود.
راه دادن من در ازدواج با خودت واقعا فداکاری بزرگی بود که شما آن را انجام دادی.
وگرنه کی به من جواب بله میداد؟
زندگی ما، میبینی، چقدر بالا و پایین و پایینتر دارد، پر است از فراز و نشیب و نشیبتر و باز هم نشیبتر، یعنی نشیبهایش بیشتر از فرازهایش هست.
البته من همان چند فراز را هم یادم نمی آید.
۱۳ سال است که زندگی معنوی را در شعب ابی طالب می گذرانیم، یک روز هم از این شعب بیرون نیامیدیم و فقط از یک طرف شعب به طرف دیگر آن نقل مکان کرده ایم.
عوضش از اینجایی که نشسته ایم مکه پیداست.
ملالی نیست بابا.
بالاخره ازدواج شدن این جور چیزها را هم نیز فقط دارد. ولش کن.
از اینکه شما نویسنده می باشی و من شاعر می باشم خنده ام میگیرد.
شما اصلا نمیتوانی شعر بگویی و من میبینی که نمیتوانم مثل آدم یک متن بنویسم.
راستی کادوی سالگرد ازدواجمان فقط همین چندتا نبودا، دیروزی ها را هم حساب کن: سیب زمینی رویال با مخلفات ، آب معدنی ، دو اسکوپ بستنی و گردش در بابلسر.
آن وقت میبینی که خیلی هم زیاد بوده است.
خانم جان! من زندگی با شما را علاقه مند زیادی هستم و میخواهم حدودا ۵۰ سال دیگر با هم باشیم تا بمیریم، ولی من نمیتوانم زودتر از شما بمیرم چون اگر شما نباشی من دیگر در ازدواج شما نیستم و حوصله ازدواج جدید را ندارم و خیلی خرج دارد.
راستی بچه هایمان هم خیلی هستند.
خدا رو شکر که آن ها هم در بازی ما شرکت میکنند و آنها را کتک نمیزنیم و از آن ها راضی و خشنود می باشیم.
همسرم، ما خیلی جاهای مختلف زندگی کردیم، و الان چند سالی هست که اینجا هستیم، و اینجا به شما سخت است و من میدانم که تحمل میکینید و غر نمیزنید و منتظرید تا فرصتی فراهم شود که ما برویم و از دوباره اسباب کشی کنیم و تهران را دوست دارید و من پول ندارم و آنجا هوا آلودگی دارد و ترافیک است و دریا ندارد ولی خیلی هیجان انگیزناک است و نزدیک ریحان آباد هست و کلی چیزهای دیگر.
امیدوارم آرزویی که داری و هر روز به من میگویی را خدا هم بشنود و بگوید آمین یا رب العالمین.
خلاصه اینکه من در ازدواج شما که هستم خوشحالم و خیلی خوش میگذرد و غذاهای شما خیلی خوشمزه است و خیلی خوش خطی و خیلی کتاب دارا می باشی و با آقای آراسته اینا خوب است که استاد شما هست و شما هم استاد دیگرانی و درس میدهی چون من روز معلم را به شما کادو دادم و شگفتانه شدی.
من هر وقت توی تلویزیون میروم از شما به نیکی یاد می کنم اما این کارگردان ها پخش نمیکنند ، حسود هستند.
خانم جان، هنوز کتاب شعرم را درست نکرده ام اما اگر یک روزی وقت کردم و کتاب ساختم اولش اسم شما را مینویسم و مینویسم تقدیم به همسر عزیزم که با .... نمیدانم هنوز بهش فکر نکردم.
بله این بود انشای من .
ای همسر عزیز که جانم فدای تو
قربان مهربانی و لطف و وفای تو
خودم میدانم که این شعر مادر است اما مادرم راضی است که من اول این شعر را عوض کردم.
به امید دیدار
شوهر دوست داشتنی و خوشتیپ و جذاب و باسواد و مهربان و قدبلند و چشم سبز و مو لخت و بینی ریز و پرورش اندام کار و لمینت کرده و پولدار و شاسی بلنددار و طلاخر و کیشبر و ترکیهبر و منظم و آشغال ها را به موقع جمع کن و جاروبرقی کش و ظرف شور و سرویس ها را تمیز کن و رختخواب ها را جمع کن و گردگیری کننده و باغچه را هر روز آب دهنده و ماشین را همیشه کارواش برنده و این صوبتای شما
آقا مردا
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
هو
اگر مجردید یا بچه پوشکی ندارید، امکان دارد این نوشته، حالتان را به هم بزند. سالها قبل، یادم نیست چه کسی و کجا یادداشتی نوشته بود در باب غم و شادیهای متفاوت مادرها. تقریبا هیچ جملهای از آن نوشته یادم نیست اما مضمونش این بود که مواقعی هست که مادر باید ذرهبین بگیرد توی پوشک بچه تا خیالش راحت شود از کارخانه تخلیه مواد زائد کودک. یا اینکه وقتی شکم بچه بعد از یک دوره زور زدن و به خود پیچیدن کار میکند، انگار دنیا را به مادر دادهاند و اینطور وقتها چقدر کیف میکند از شستن کثیفیها و بوگندوها. دو هفته است که اسهال افتاده به جان سارا. حالا دیگر، وقتی وارد حمام میشویم، شروع میکند به جیغ کشیدن. خسته شده از بس شستم و خشک کردم و پماد زدمو باز هم پوشک کردم و لباس پوشیدم. وقت زیادی میگیرد، از هر دوتامان. من سارا را از وسط کشف راز اسباب بازی ها میبرم به شستشو که حالا دیگر مثل قبل باحال و خنککننده نیست. قبل این دوهفته، وقتی چراغ حمام را روشن میکردم، میگفت:ده یعنی، سه و بعد دستش را میبرد زیر شیر و با پاهاش آبهارا میپاشید به دیوار و من حرص میخوردم از کثافتکاریهاش.
همسرم بعد بیرون آمدن میپرسد: چجوری بود؟ و من رنگ و غلظت و شکل و محتویات را ریز میدهم. مادرم روزی هزار بار زنگ میزند و کمیت و کیفیت دفع را میپرسد. دیروز یک داروی جدید امتحان کردم، خودم و دوستان با تجربهام به این نتیجه رسیدیم که باید جلوی اسهال را هرطور شده بگیریم. دکتر داروخانه گفت: با مشورت پزشک بهش بده و من خیالش را راحت کردم با تکان سر، در نهایت شیک بودن سرم را بالاو پایین کردم. کپسول یوموگی-همان داروی خود تجویز-را که خالی میکردم توی ماست، فکر میکردم دیگر تمام میشود، پیروزمندانه ماست را میدادم به خورد بچه. بعد تا شب باز هم شستن را تکرار کردیم. شب از دوستانم پرسیدم، چقدر طول میکشه؟ منتظر بودم بند بیاید آن رودهی دراز هرز. امروز بارهنگ را با عرق زنیان جوشاندم و باز هم ماست و یوموگی و برای همسرم نوشتم:"ماست پروبیوتیک بخر. مادرم در تماس تصویری نمیتوانست اشکهاش را کنترل کند و پدرم نمیماند جلوی دوربین میرفت و میآمد. بعدش من هم گریه کردم، خیلی. همکارم چند شب پیش گفته بود که مسخره بازی در نیاورم و از بچه مثل یک پرستار مراقبت کنم، گفته بود جوش نزنم و حرص نخورم. جملات خوبی بود، خیلی بهتر از جمله "مریضی بچهها به خاطر گناه والدینه" ، اما خوب زیاد دوام نیاورد، انگار برف باشد و از آمدنش ذوق کنی و خیلی زود آب شود. اما برف موقت و دانه ریز و سبک هم بهتر از بیبرفیست. امروز صبح، آسیه طاهری زنگ زد و من گوشی را گذاشتم روی بلندگو، آسیه مو به مو حرفهای مادرش را تکرار میکرد و من دستورات را روی سارا پیاده میکردم. نوعی نرمش بود. جایی آسیه گفت: شیرین اینجوری نه، بهش استراحت نده و پشت هم انجامشون بده. و من با دستور غیرمستقیم آسیه، تمرینات را از سر گرفتم. یادم نیست ساعت چند بود و چندمین پوشک را تعویض کرده بودم که هنرجوی قدیمی پیام داد. خبر داشت از حال سارا. لیستی از پزشکان فوق تخصص گوارش اطفال آماده کرده بود. با توضیح اینکه دکتر فلانی، تندخوست، آن یکی خوش اخلاق. حتی هزینه ویزیت آنلاین و تلفنی را هم درآورده بود. کارم چند برابر راحتتر شد. چند دقیقه پیش آسیه پیام داد که : "امروز به این فک کردم که دستتنهایی". ناشکری نیست بعد این همه مهربانی، بگویم دست تنهام؟ آدمهایی که با تلفن و اینترنت دستم را گرفتند و آنهایی که دعا کردند، چه بودند پس؟
#مادر
#رفیق
#دوست
سلام
همهش فک میکنم ممکنه کسی باشه که نخواد از بن کتابش استفاده کنه🙈، به خاطر همین ممکنه بخواد ثواب کنه😬
خلاصه اینجوری😅
#پولندارمکتاببخرماماکتابدوستدارم
لیست_پیشنهادی.pdf
حجم:
6.4M
هو
از دیدن لیست پیشنهادی آقای جوان، شگفتزدهام.
امیدوارم لذت ببرید از این روزهای اوج همنشینی با کتابا🍬
#نمایشگاه_کتاب
#لیست_پیشنهادی
#استادنا
#لیست_پیشنهاد_کتاب_نوجوان
#نمایشگاه_کتاب
💡در کلاس کتابخوانی پایهٔ هفتم، لیستی را پیشنهاد دادم به بچهها برای نمایشگاه کتاب. لینک هر کتاب را هم دادهام.
گفتم شاید اینجا هم به درد کسی بخورد.
شاید هم دیدید برای دیگرانی ممکن است مفید باشد.
دو نکته:
✅ نشرهای خوب دیگری هم هست که معروفترند. تلاش کردم کتابهایی که خوبند و کمتر دیده میشود را لیست کنم.
✅ اینها صرفا پیشنهاد من است. اما هر پیشنهادی را ابتدا باید خودمان بررسی کنیم. شاید مطلوب شما یا نوجوانتان نبود.
#نشر_کانون_پرورش_فکری_کودکان_و_نوجوانان
عاشقانههای یوسف
https://b2n.ir/z28914
تشنه لبان (یک مقتل عاشورایی نواجوانانۀ درجه یک که برای بزرگسال هم عالیست)
https://b2n.ir/s63263
لبخندی برای سوفیا
https://b2n.ir/g42172
بچه های راهآهن
https://b2n.ir/e70283
کوههای سفید
https://b2n.ir/h38456
ماجراجوی جوان
https://b2n.ir/f90876
روح عزیز
https://b2n.ir/q00073
باخانمان
https://b2n.ir/d12567
بازگشت پروفسور زالزالک
https://b2n.ir/z16090
هیچکس جراتش را ندارد
https://b2n.ir/f09913
من سیدجلال آلاحمد هستم: خانهی پدری
https://b2n.ir/d95379
من محمدتقی بهجت هستم؛ العبد
https://b2n.ir/p18442
زیبا صدایم کن
https://b2n.ir/t79424
وقتی مژی گم شد
https://b2n.ir/q05132
فصل پنجم: سکوت
https://b2n.ir/d89874
باغ کیانوش
https://b2n.ir/t36735
#نشر_افق
این وبلاگ واگذار میشود
https://b2n.ir/w51974
اسب جنگی
https://b2n.ir/b52044
کابوس های خنده دار
https://b2n.ir/n54659
لالایی برای دختر مرده
https://b2n.ir/k93247
شگفتی
https://b2n.ir/x01266
دروازه مردگان جلد دو (جلد اول و سوم هم پیشنهاد میشه و ترتیب مهمه)
https://b2n.ir/y97131
مومو
https://b2n.ir/y91497
#نشر_صاد
مرغی که رویای پرواز داشت
https://b2n.ir/m94178
آتشگاه
https://b2n.ir/g35724
من مهدی آذریزدی هستم
https://b2n.ir/n43106
کلاه پوستیها
https://b2n.ir/m70500
افسانۀ جزیرۀ کبودان
https://b2n.ir/b20872
#شهرستان_ادب
کارخانه اسلحه سازی داوودداله
https://b2n.ir/g11540
باغ خرمالو
https://b2n.ir/z94752
#نشر_مدرسه
المپیاد شاعران مشروطه
https://b2n.ir/r37638
برزخ زمین
https://b2n.ir/a38102
مرد بهاری
https://b2n.ir/x12246
کشتی سیراف
https://b2n.ir/s06554
گرگهای دهکده برفی
https://b2n.ir/f08450
پسری با پرچم قرمز (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/t95006
سرقت در میدان صدویکم
https://b2n.ir/z14332
بازی کثیف (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/a88472
تابع بینهایت (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/m00445
سرقت مسلحانه (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/p70739
دیوار نامرئی
https://b2n.ir/e64005
سلطان آشغالگردها
https://b2n.ir/x03842
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
771K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیروز برای اولین بار خانواده بزرگ نویسندگی مبنا دور هم جمع شدند؛
یه دورهمی باحال و گرم و صمیمی با حضور استاد جوان آراسته، استادیارهای دوره نویسندگی و هنرجوهای عزیزمون.
حرف درباره این جمع و این خانواده زیاده، ولی خلاصه اینکه داریم با قوت پیش میریم و قصد متوقف شدن نداریم؛ و روز به روز بیشتر به این جمع و ماموریتی که داره پیش میبره افتخار میکنیم. 😊
#خانواده_مبنا
#نویسندگی
#ناخدا