eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
363 دنبال‌کننده
368 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
هو اگر مجردید یا بچه پوشکی ندارید، امکان دارد این نوشته، حالتان را به هم بزند. سالها قبل، یادم نیست چه کسی و کجا یادداشتی نوشته بود در باب غم و شادی‌های متفاوت مادرها. تقریبا هیچ جمله‌ای از آن نوشته یادم نیست اما مضمونش این بود که مواقعی هست که مادر باید ذره‌بین بگیرد توی پوشک بچه تا خیالش راحت شود از کارخانه تخلیه مواد زائد کودک. یا اینکه وقتی شکم بچه بعد از یک دوره زور زدن و به خود پیچیدن کار می‌کند، انگار دنیا را به مادر داده‌اند و اینطور وقت‌ها چقدر کیف می‌کند از شستن کثیفی‌ها و بوگندوها. دو هفته است که اسهال افتاده به جان سارا. حالا دیگر، وقتی وارد حمام می‌شویم، شروع می‌کند به جیغ کشیدن. خسته شده از بس شستم و خشک کردم و پماد زدمو باز هم پوشک کردم و لباس پوشیدم. وقت زیادی می‌گیرد، از هر دوتامان. من سارا را از وسط کشف راز اسباب بازی ها می‌برم به شستشو که حالا دیگر مثل قبل باحال و خنک‌کننده نیست. قبل این دوهفته، وقتی چراغ حمام را روشن می‌کردم، می‌گفت:ده یعنی، سه و بعد دستش را می‌برد زیر شیر و با پاهاش آبهارا می‌پاشید به دیوار و من حرص می‌خوردم از کثافت‌کاریهاش. همسرم بعد بیرون آمدن می‌پرسد: چجوری بود؟ و من رنگ و غلظت و شکل و محتویات را ریز می‌دهم. مادرم روزی هزار بار زنگ می‌زند و کمیت و کیفیت دفع را می‌پرسد. دیروز یک داروی جدید امتحان کردم، خودم و دوستان با تجربه‌ام به این نتیجه رسیدیم که باید جلوی اسهال را هرطور شده بگیریم. دکتر داروخانه گفت: با مشورت پزشک بهش بده و من خیالش را راحت کردم با تکان سر، در نهایت شیک بودن سرم را بالاو پایین کردم. کپسول یوموگی-همان داروی خود تجویز-را که خالی می‌کردم توی ماست، فکر می‌کردم دیگر تمام می‌شود، پیروزمندانه ماست را می‌دادم به خورد بچه. بعد تا شب باز هم شستن را تکرار کردیم. شب از دوستانم پرسیدم، چقدر طول می‌کشه؟ منتظر بودم بند بیاید آن روده‌ی دراز هرز. امروز بارهنگ را با عرق زنیان جوشاندم و باز هم ماست و یوموگی و برای همسرم نوشتم:"ماست پروبیوتیک بخر. مادرم در تماس تصویری نمی‌توانست اشک‌هاش را کنترل کند و پدرم نمی‌ماند جلوی دوربین می‌رفت و می‌آمد. بعدش من هم گریه کردم، خیلی. همکارم چند شب پیش گفته بود که مسخره بازی در نیاورم و از بچه مثل یک پرستار مراقبت کنم، گفته بود جوش نزنم و حرص نخورم. جملات خوبی بود، خیلی بهتر از جمله "مریضی بچه‌ها به خاطر گناه والدینه" ، اما خوب زیاد دوام نیاورد، انگار برف باشد و از آمدنش ذوق کنی و خیلی زود آب شود. اما برف موقت و دانه ریز و سبک هم بهتر از بی‌برفی‌ست. امروز صبح، آسیه طاهری زنگ زد و من گوشی را گذاشتم روی بلندگو، آسیه مو به مو حرفهای مادرش را تکرار می‌کرد و من دستورات را روی سارا پیاده می‌کردم. نوعی نرمش بود. جایی آسیه گفت: شیرین اینجوری نه، بهش استراحت نده و پشت هم انجامشون بده. و من با دستور غیرمستقیم آسیه، تمرینات را از سر گرفتم. یادم نیست ساعت چند بود و چندمین پوشک را تعویض کرده بودم که هنرجوی قدیمی پیام داد. خبر داشت از حال سارا. لیستی از پزشکان فوق تخصص گوارش اطفال آماده کرده بود. با توضیح اینکه دکتر فلانی، تندخوست، آن یکی خوش اخلاق. حتی هزینه ویزیت آنلاین و تلفنی را هم درآورده بود. کارم چند برابر راحت‌تر شد. چند دقیقه پیش آسیه پیام داد که : "امروز به این فک کردم که دست‌تنهایی". ناشکری نیست بعد این همه مهربانی، بگویم دست تنهام؟ آدمهایی که با تلفن و اینترنت دستم را گرفتند و آنهایی که دعا کردند، چه بودند پس؟
سلام همه‌ش فک می‌کنم ممکنه کسی باشه که نخواد از بن کتابش استفاده کنه🙈، به خاطر همین ممکنه بخواد ثواب کنه😬 خلاصه اینجوری😅
لیست_پیشنهادی.pdf
حجم: 6.4M
هو از دیدن لیست پیشنهادی آقای جوان، شگفت‌زده‌ام. امیدوارم لذت ببرید از این روزهای اوج همنشینی با کتابا🍬
ما و دوستان و هنرجوهامون😍
💡در کلاس کتاب‌خوانی پایهٔ هفتم، لیستی را پیشنهاد دادم به بچه‌ها برای نمایشگاه کتاب. لینک هر کتاب را هم داده‌ام. گفتم شاید اینجا هم به درد کسی بخورد. شاید هم دیدید برای دیگرانی ممکن است مفید باشد. دو نکته: ✅ نشرهای خوب دیگری هم هست که معروف‌ترند. تلاش کردم کتاب‌هایی که خوبند و کمتر دیده می‌شود را لیست کنم. ✅ این‌ها صرفا پیشنهاد من است. اما هر پیشنهادی را ابتدا باید خودمان بررسی کنیم. شاید مطلوب شما یا نوجوان‌تان نبود. عاشقانه‌های یوسف https://b2n.ir/z28914 تشنه لبان (یک مقتل عاشورایی نواجوانانۀ درجه یک که برای بزرگسال هم عالیست) https://b2n.ir/s63263 لبخندی برای سوفیا https://b2n.ir/g42172 بچه های راه‌آهن https://b2n.ir/e70283 کوه‌های سفید https://b2n.ir/h38456 ماجراجوی جوان https://b2n.ir/f90876 روح عزیز https://b2n.ir/q00073 باخانمان https://b2n.ir/d12567 بازگشت پروفسور زالزالک https://b2n.ir/z16090 هیچکس جراتش را ندارد https://b2n.ir/f09913 من سید‌جلال آل‌احمد هستم: خانه‌ی پدری https://b2n.ir/d95379 من محمدتقی بهجت هستم؛ العبد https://b2n.ir/p18442 زیبا صدایم کن https://b2n.ir/t79424 وقتی مژی گم شد https://b2n.ir/q05132 فصل پنجم: سکوت https://b2n.ir/d89874 باغ کیانوش https://b2n.ir/t36735 این وبلاگ واگذار می‌شود https://b2n.ir/w51974 اسب جنگی https://b2n.ir/b52044 کابوس های خنده دار https://b2n.ir/n54659 لالایی برای دختر مرده https://b2n.ir/k93247 شگفتی https://b2n.ir/x01266 دروازه مردگان جلد دو (جلد اول و سوم هم پیشنهاد میشه و ترتیب مهمه) https://b2n.ir/y97131 مومو https://b2n.ir/y91497 مرغی که رویای پرواز داشت https://b2n.ir/m94178 آتشگاه https://b2n.ir/g35724 من مهدی آذریزدی هستم https://b2n.ir/n43106 کلاه پوستی‌ها https://b2n.ir/m70500 افسانۀ جزیرۀ کبودان https://b2n.ir/b20872 کارخانه اسلحه سازی داوودداله https://b2n.ir/g11540 باغ خرمالو https://b2n.ir/z94752 المپیاد شاعران مشروطه https://b2n.ir/r37638 برزخ زمین https://b2n.ir/a38102 مرد بهاری https://b2n.ir/x12246 کشتی سیراف https://b2n.ir/s06554 گرگ‌های دهکده برفی https://b2n.ir/f08450 پسری با پرچم قرمز (مجموعه داستان) https://b2n.ir/t95006 سرقت در میدان صدویکم https://b2n.ir/z14332 بازی کثیف (مجموعه داستان) https://b2n.ir/a88472 تابع بی‌نهایت (مجموعه داستان) https://b2n.ir/m00445 سرقت مسلحانه (مجموعه داستان) https://b2n.ir/p70739 دیوار نامرئی https://b2n.ir/e64005 سلطان آشغالگردها https://b2n.ir/x03842 @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
771K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیروز برای اولین بار خانواده بزرگ نویسندگی مبنا دور هم جمع شدند؛ یه دورهمی باحال و گرم و صمیمی با حضور استاد جوان آراسته، استادیارهای دوره نویسندگی و هنرجوهای عزیزمون. حرف درباره این جمع و این خانواده زیاده، ولی خلاصه اینکه داریم با قوت پیش می‌ریم و قصد متوقف شدن نداریم؛ و روز به روز بیشتر به این جمع و ماموریتی که داره پیش می‌بره افتخار می‌کنیم. 😊
سارا از مهمونا استقبال می‌کرد😬😬😬
هو امر کردند برای درج کتاب‌های دوست‌داشتنی‌مان در لیست کتابهای پیشنهادی مدرسه مبنا، عکس بدهیم. قبلش هم امر نه، اما فرموده بودند اگر امکان دارد و آسمان به زمین نمی‌آید، عکسمان را بگذاریم روی پروفایل تا هنرجوها بشناسندمان. هر جا که می‌رفتیم، به همسرم می‌گفتم: همینجا عکسه رو بگیر. توی پیاده رو جلوی بستنی فروشی، لب ساحل بابلسر، توی گلفروشی و جاهایی از این قبیل. عکس‌ها را که می‌دیدم، دلم برای ایتا و برای هنرجوها می‌سوخت و فکر می‌کردم می‌شود بعدا هم امتحان کرد. روسریم کج بود، دماغم سه برابر حالت معمول بود، چشمهایم با هم جنگ داشتند و مصداق عکس‌های شناسنامه‌ای بودم. بعدش بی‌‌خیال عکس جدید شدم و هارد را به لب‌تاپ وصل کردم و گشتم در تاریخ‌های مختلف و مناسبت‌های مختلف. دهانم کج بود، معلوم نبود کجا را نگاه می‌کنم، گیره روسری‌ام شل شده بود و حجاب اسلامی از دست رفته بود. پس از کلی جستجو عکسی در پوشه سال ۹۵ یافتم که خداراشکر چون از دور گرفته شده بود، دماغ و اینها مرتب بودند و روسری‌ام هم خوب ایسستاده بود و ذوق‌زده فرستادم برای همکارم و البته همان عکس هم مناسب پروفایل نبود و با همه بالا پایین‌ها و در نظر گرفتن موازین شرعی و موازین خیلی شرعی و موازین دیگری، تصمیم بر این شد باز هم برای عکسی در چارچوب تنگ عرف و بقیه چیزها، تلاش کنم. عکس‌های دورهمی تهران که یکی یکی منتشر شد، من زوم می‌کردم روی خودم، در غالب تصاویر اصلا دیده نمی‌شدم و خوشبختی بیشتر از این امکان نداشت. در یک عکس هم که واضح بودم، معجزه‌ای رخ داده بود و چپر چلاق نبودم. امروز همکار جدیدمان، عکسی رو کرد،مثل وقتی توی بازی یک نفر کارت برنده را رو می‌کند و حریف وا می‌رود. همکار محترم توی عکس خندان و شادان بود و اصلا چون خودش خیلی خوب و کامل و همه چیز تمام بود، عکس را منتشر کرده بود. من زوم کردم روی همه، عالی بودند، نگاهشان به دوربین، لبخند به لب، خنده به چشم و میان این همه آدم، من گوشه تصویرمعلوم نبود داشتم به کجا نگاه می‌کردم و اصلا فازم چه بود؟