هو
اگر مجردید یا بچه پوشکی ندارید، امکان دارد این نوشته، حالتان را به هم بزند. سالها قبل، یادم نیست چه کسی و کجا یادداشتی نوشته بود در باب غم و شادیهای متفاوت مادرها. تقریبا هیچ جملهای از آن نوشته یادم نیست اما مضمونش این بود که مواقعی هست که مادر باید ذرهبین بگیرد توی پوشک بچه تا خیالش راحت شود از کارخانه تخلیه مواد زائد کودک. یا اینکه وقتی شکم بچه بعد از یک دوره زور زدن و به خود پیچیدن کار میکند، انگار دنیا را به مادر دادهاند و اینطور وقتها چقدر کیف میکند از شستن کثیفیها و بوگندوها. دو هفته است که اسهال افتاده به جان سارا. حالا دیگر، وقتی وارد حمام میشویم، شروع میکند به جیغ کشیدن. خسته شده از بس شستم و خشک کردم و پماد زدمو باز هم پوشک کردم و لباس پوشیدم. وقت زیادی میگیرد، از هر دوتامان. من سارا را از وسط کشف راز اسباب بازی ها میبرم به شستشو که حالا دیگر مثل قبل باحال و خنککننده نیست. قبل این دوهفته، وقتی چراغ حمام را روشن میکردم، میگفت:ده یعنی، سه و بعد دستش را میبرد زیر شیر و با پاهاش آبهارا میپاشید به دیوار و من حرص میخوردم از کثافتکاریهاش.
همسرم بعد بیرون آمدن میپرسد: چجوری بود؟ و من رنگ و غلظت و شکل و محتویات را ریز میدهم. مادرم روزی هزار بار زنگ میزند و کمیت و کیفیت دفع را میپرسد. دیروز یک داروی جدید امتحان کردم، خودم و دوستان با تجربهام به این نتیجه رسیدیم که باید جلوی اسهال را هرطور شده بگیریم. دکتر داروخانه گفت: با مشورت پزشک بهش بده و من خیالش را راحت کردم با تکان سر، در نهایت شیک بودن سرم را بالاو پایین کردم. کپسول یوموگی-همان داروی خود تجویز-را که خالی میکردم توی ماست، فکر میکردم دیگر تمام میشود، پیروزمندانه ماست را میدادم به خورد بچه. بعد تا شب باز هم شستن را تکرار کردیم. شب از دوستانم پرسیدم، چقدر طول میکشه؟ منتظر بودم بند بیاید آن رودهی دراز هرز. امروز بارهنگ را با عرق زنیان جوشاندم و باز هم ماست و یوموگی و برای همسرم نوشتم:"ماست پروبیوتیک بخر. مادرم در تماس تصویری نمیتوانست اشکهاش را کنترل کند و پدرم نمیماند جلوی دوربین میرفت و میآمد. بعدش من هم گریه کردم، خیلی. همکارم چند شب پیش گفته بود که مسخره بازی در نیاورم و از بچه مثل یک پرستار مراقبت کنم، گفته بود جوش نزنم و حرص نخورم. جملات خوبی بود، خیلی بهتر از جمله "مریضی بچهها به خاطر گناه والدینه" ، اما خوب زیاد دوام نیاورد، انگار برف باشد و از آمدنش ذوق کنی و خیلی زود آب شود. اما برف موقت و دانه ریز و سبک هم بهتر از بیبرفیست. امروز صبح، آسیه طاهری زنگ زد و من گوشی را گذاشتم روی بلندگو، آسیه مو به مو حرفهای مادرش را تکرار میکرد و من دستورات را روی سارا پیاده میکردم. نوعی نرمش بود. جایی آسیه گفت: شیرین اینجوری نه، بهش استراحت نده و پشت هم انجامشون بده. و من با دستور غیرمستقیم آسیه، تمرینات را از سر گرفتم. یادم نیست ساعت چند بود و چندمین پوشک را تعویض کرده بودم که هنرجوی قدیمی پیام داد. خبر داشت از حال سارا. لیستی از پزشکان فوق تخصص گوارش اطفال آماده کرده بود. با توضیح اینکه دکتر فلانی، تندخوست، آن یکی خوش اخلاق. حتی هزینه ویزیت آنلاین و تلفنی را هم درآورده بود. کارم چند برابر راحتتر شد. چند دقیقه پیش آسیه پیام داد که : "امروز به این فک کردم که دستتنهایی". ناشکری نیست بعد این همه مهربانی، بگویم دست تنهام؟ آدمهایی که با تلفن و اینترنت دستم را گرفتند و آنهایی که دعا کردند، چه بودند پس؟
#مادر
#رفیق
#دوست
سلام
همهش فک میکنم ممکنه کسی باشه که نخواد از بن کتابش استفاده کنه🙈، به خاطر همین ممکنه بخواد ثواب کنه😬
خلاصه اینجوری😅
#پولندارمکتاببخرماماکتابدوستدارم
لیست_پیشنهادی.pdf
حجم:
6.4M
هو
از دیدن لیست پیشنهادی آقای جوان، شگفتزدهام.
امیدوارم لذت ببرید از این روزهای اوج همنشینی با کتابا🍬
#نمایشگاه_کتاب
#لیست_پیشنهادی
#استادنا
#لیست_پیشنهاد_کتاب_نوجوان
#نمایشگاه_کتاب
💡در کلاس کتابخوانی پایهٔ هفتم، لیستی را پیشنهاد دادم به بچهها برای نمایشگاه کتاب. لینک هر کتاب را هم دادهام.
گفتم شاید اینجا هم به درد کسی بخورد.
شاید هم دیدید برای دیگرانی ممکن است مفید باشد.
دو نکته:
✅ نشرهای خوب دیگری هم هست که معروفترند. تلاش کردم کتابهایی که خوبند و کمتر دیده میشود را لیست کنم.
✅ اینها صرفا پیشنهاد من است. اما هر پیشنهادی را ابتدا باید خودمان بررسی کنیم. شاید مطلوب شما یا نوجوانتان نبود.
#نشر_کانون_پرورش_فکری_کودکان_و_نوجوانان
عاشقانههای یوسف
https://b2n.ir/z28914
تشنه لبان (یک مقتل عاشورایی نواجوانانۀ درجه یک که برای بزرگسال هم عالیست)
https://b2n.ir/s63263
لبخندی برای سوفیا
https://b2n.ir/g42172
بچه های راهآهن
https://b2n.ir/e70283
کوههای سفید
https://b2n.ir/h38456
ماجراجوی جوان
https://b2n.ir/f90876
روح عزیز
https://b2n.ir/q00073
باخانمان
https://b2n.ir/d12567
بازگشت پروفسور زالزالک
https://b2n.ir/z16090
هیچکس جراتش را ندارد
https://b2n.ir/f09913
من سیدجلال آلاحمد هستم: خانهی پدری
https://b2n.ir/d95379
من محمدتقی بهجت هستم؛ العبد
https://b2n.ir/p18442
زیبا صدایم کن
https://b2n.ir/t79424
وقتی مژی گم شد
https://b2n.ir/q05132
فصل پنجم: سکوت
https://b2n.ir/d89874
باغ کیانوش
https://b2n.ir/t36735
#نشر_افق
این وبلاگ واگذار میشود
https://b2n.ir/w51974
اسب جنگی
https://b2n.ir/b52044
کابوس های خنده دار
https://b2n.ir/n54659
لالایی برای دختر مرده
https://b2n.ir/k93247
شگفتی
https://b2n.ir/x01266
دروازه مردگان جلد دو (جلد اول و سوم هم پیشنهاد میشه و ترتیب مهمه)
https://b2n.ir/y97131
مومو
https://b2n.ir/y91497
#نشر_صاد
مرغی که رویای پرواز داشت
https://b2n.ir/m94178
آتشگاه
https://b2n.ir/g35724
من مهدی آذریزدی هستم
https://b2n.ir/n43106
کلاه پوستیها
https://b2n.ir/m70500
افسانۀ جزیرۀ کبودان
https://b2n.ir/b20872
#شهرستان_ادب
کارخانه اسلحه سازی داوودداله
https://b2n.ir/g11540
باغ خرمالو
https://b2n.ir/z94752
#نشر_مدرسه
المپیاد شاعران مشروطه
https://b2n.ir/r37638
برزخ زمین
https://b2n.ir/a38102
مرد بهاری
https://b2n.ir/x12246
کشتی سیراف
https://b2n.ir/s06554
گرگهای دهکده برفی
https://b2n.ir/f08450
پسری با پرچم قرمز (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/t95006
سرقت در میدان صدویکم
https://b2n.ir/z14332
بازی کثیف (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/a88472
تابع بینهایت (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/m00445
سرقت مسلحانه (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/p70739
دیوار نامرئی
https://b2n.ir/e64005
سلطان آشغالگردها
https://b2n.ir/x03842
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
771K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیروز برای اولین بار خانواده بزرگ نویسندگی مبنا دور هم جمع شدند؛
یه دورهمی باحال و گرم و صمیمی با حضور استاد جوان آراسته، استادیارهای دوره نویسندگی و هنرجوهای عزیزمون.
حرف درباره این جمع و این خانواده زیاده، ولی خلاصه اینکه داریم با قوت پیش میریم و قصد متوقف شدن نداریم؛ و روز به روز بیشتر به این جمع و ماموریتی که داره پیش میبره افتخار میکنیم. 😊
#خانواده_مبنا
#نویسندگی
#ناخدا
هو
امر کردند برای درج کتابهای دوستداشتنیمان در لیست کتابهای پیشنهادی مدرسه مبنا، عکس بدهیم. قبلش هم امر نه، اما فرموده بودند اگر امکان دارد و آسمان به زمین نمیآید، عکسمان را بگذاریم روی پروفایل تا هنرجوها بشناسندمان. هر جا که میرفتیم، به همسرم میگفتم: همینجا عکسه رو بگیر. توی پیاده رو جلوی بستنی فروشی، لب ساحل بابلسر، توی گلفروشی و جاهایی از این قبیل. عکسها را که میدیدم، دلم برای ایتا و برای هنرجوها میسوخت و فکر میکردم میشود بعدا هم امتحان کرد. روسریم کج بود، دماغم سه برابر حالت معمول بود، چشمهایم با هم جنگ داشتند و مصداق عکسهای شناسنامهای بودم. بعدش بیخیال عکس جدید شدم و هارد را به لبتاپ وصل کردم و گشتم در تاریخهای مختلف و مناسبتهای مختلف. دهانم کج بود، معلوم نبود کجا را نگاه میکنم، گیره روسریام شل شده بود و حجاب اسلامی از دست رفته بود. پس از کلی جستجو عکسی در پوشه سال ۹۵ یافتم که خداراشکر چون از دور گرفته شده بود، دماغ و اینها مرتب بودند و روسریام هم خوب ایسستاده بود و ذوقزده فرستادم برای همکارم و البته همان عکس هم مناسب پروفایل نبود و با همه بالا پایینها و در نظر گرفتن موازین شرعی و موازین خیلی شرعی و موازین دیگری، تصمیم بر این شد باز هم برای عکسی در چارچوب تنگ عرف و بقیه چیزها، تلاش کنم.
عکسهای دورهمی تهران که یکی یکی منتشر شد، من زوم میکردم روی خودم، در غالب تصاویر اصلا دیده نمیشدم و خوشبختی بیشتر از این امکان نداشت. در یک عکس هم که واضح بودم، معجزهای رخ داده بود و چپر چلاق نبودم. امروز همکار جدیدمان، عکسی رو کرد،مثل وقتی توی بازی یک نفر کارت برنده را رو میکند و حریف وا میرود. همکار محترم توی عکس خندان و شادان بود و اصلا چون خودش خیلی خوب و کامل و همه چیز تمام بود، عکس را منتشر کرده بود. من زوم کردم روی همه، عالی بودند، نگاهشان به دوربین، لبخند به لب، خنده به چشم و میان این همه آدم، من گوشه تصویرمعلوم نبود داشتم به کجا نگاه میکردم و اصلا فازم چه بود؟