#لیست_پیشنهاد_کتاب_نوجوان
#نمایشگاه_کتاب
💡در کلاس کتابخوانی پایهٔ هفتم، لیستی را پیشنهاد دادم به بچهها برای نمایشگاه کتاب. لینک هر کتاب را هم دادهام.
گفتم شاید اینجا هم به درد کسی بخورد.
شاید هم دیدید برای دیگرانی ممکن است مفید باشد.
دو نکته:
✅ نشرهای خوب دیگری هم هست که معروفترند. تلاش کردم کتابهایی که خوبند و کمتر دیده میشود را لیست کنم.
✅ اینها صرفا پیشنهاد من است. اما هر پیشنهادی را ابتدا باید خودمان بررسی کنیم. شاید مطلوب شما یا نوجوانتان نبود.
#نشر_کانون_پرورش_فکری_کودکان_و_نوجوانان
عاشقانههای یوسف
https://b2n.ir/z28914
تشنه لبان (یک مقتل عاشورایی نواجوانانۀ درجه یک که برای بزرگسال هم عالیست)
https://b2n.ir/s63263
لبخندی برای سوفیا
https://b2n.ir/g42172
بچه های راهآهن
https://b2n.ir/e70283
کوههای سفید
https://b2n.ir/h38456
ماجراجوی جوان
https://b2n.ir/f90876
روح عزیز
https://b2n.ir/q00073
باخانمان
https://b2n.ir/d12567
بازگشت پروفسور زالزالک
https://b2n.ir/z16090
هیچکس جراتش را ندارد
https://b2n.ir/f09913
من سیدجلال آلاحمد هستم: خانهی پدری
https://b2n.ir/d95379
من محمدتقی بهجت هستم؛ العبد
https://b2n.ir/p18442
زیبا صدایم کن
https://b2n.ir/t79424
وقتی مژی گم شد
https://b2n.ir/q05132
فصل پنجم: سکوت
https://b2n.ir/d89874
باغ کیانوش
https://b2n.ir/t36735
#نشر_افق
این وبلاگ واگذار میشود
https://b2n.ir/w51974
اسب جنگی
https://b2n.ir/b52044
کابوس های خنده دار
https://b2n.ir/n54659
لالایی برای دختر مرده
https://b2n.ir/k93247
شگفتی
https://b2n.ir/x01266
دروازه مردگان جلد دو (جلد اول و سوم هم پیشنهاد میشه و ترتیب مهمه)
https://b2n.ir/y97131
مومو
https://b2n.ir/y91497
#نشر_صاد
مرغی که رویای پرواز داشت
https://b2n.ir/m94178
آتشگاه
https://b2n.ir/g35724
من مهدی آذریزدی هستم
https://b2n.ir/n43106
کلاه پوستیها
https://b2n.ir/m70500
افسانۀ جزیرۀ کبودان
https://b2n.ir/b20872
#شهرستان_ادب
کارخانه اسلحه سازی داوودداله
https://b2n.ir/g11540
باغ خرمالو
https://b2n.ir/z94752
#نشر_مدرسه
المپیاد شاعران مشروطه
https://b2n.ir/r37638
برزخ زمین
https://b2n.ir/a38102
مرد بهاری
https://b2n.ir/x12246
کشتی سیراف
https://b2n.ir/s06554
گرگهای دهکده برفی
https://b2n.ir/f08450
پسری با پرچم قرمز (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/t95006
سرقت در میدان صدویکم
https://b2n.ir/z14332
بازی کثیف (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/a88472
تابع بینهایت (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/m00445
سرقت مسلحانه (مجموعه داستان)
https://b2n.ir/p70739
دیوار نامرئی
https://b2n.ir/e64005
سلطان آشغالگردها
https://b2n.ir/x03842
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
771K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیروز برای اولین بار خانواده بزرگ نویسندگی مبنا دور هم جمع شدند؛
یه دورهمی باحال و گرم و صمیمی با حضور استاد جوان آراسته، استادیارهای دوره نویسندگی و هنرجوهای عزیزمون.
حرف درباره این جمع و این خانواده زیاده، ولی خلاصه اینکه داریم با قوت پیش میریم و قصد متوقف شدن نداریم؛ و روز به روز بیشتر به این جمع و ماموریتی که داره پیش میبره افتخار میکنیم. 😊
#خانواده_مبنا
#نویسندگی
#ناخدا
هو
امر کردند برای درج کتابهای دوستداشتنیمان در لیست کتابهای پیشنهادی مدرسه مبنا، عکس بدهیم. قبلش هم امر نه، اما فرموده بودند اگر امکان دارد و آسمان به زمین نمیآید، عکسمان را بگذاریم روی پروفایل تا هنرجوها بشناسندمان. هر جا که میرفتیم، به همسرم میگفتم: همینجا عکسه رو بگیر. توی پیاده رو جلوی بستنی فروشی، لب ساحل بابلسر، توی گلفروشی و جاهایی از این قبیل. عکسها را که میدیدم، دلم برای ایتا و برای هنرجوها میسوخت و فکر میکردم میشود بعدا هم امتحان کرد. روسریم کج بود، دماغم سه برابر حالت معمول بود، چشمهایم با هم جنگ داشتند و مصداق عکسهای شناسنامهای بودم. بعدش بیخیال عکس جدید شدم و هارد را به لبتاپ وصل کردم و گشتم در تاریخهای مختلف و مناسبتهای مختلف. دهانم کج بود، معلوم نبود کجا را نگاه میکنم، گیره روسریام شل شده بود و حجاب اسلامی از دست رفته بود. پس از کلی جستجو عکسی در پوشه سال ۹۵ یافتم که خداراشکر چون از دور گرفته شده بود، دماغ و اینها مرتب بودند و روسریام هم خوب ایسستاده بود و ذوقزده فرستادم برای همکارم و البته همان عکس هم مناسب پروفایل نبود و با همه بالا پایینها و در نظر گرفتن موازین شرعی و موازین خیلی شرعی و موازین دیگری، تصمیم بر این شد باز هم برای عکسی در چارچوب تنگ عرف و بقیه چیزها، تلاش کنم.
عکسهای دورهمی تهران که یکی یکی منتشر شد، من زوم میکردم روی خودم، در غالب تصاویر اصلا دیده نمیشدم و خوشبختی بیشتر از این امکان نداشت. در یک عکس هم که واضح بودم، معجزهای رخ داده بود و چپر چلاق نبودم. امروز همکار جدیدمان، عکسی رو کرد،مثل وقتی توی بازی یک نفر کارت برنده را رو میکند و حریف وا میرود. همکار محترم توی عکس خندان و شادان بود و اصلا چون خودش خیلی خوب و کامل و همه چیز تمام بود، عکس را منتشر کرده بود. من زوم کردم روی همه، عالی بودند، نگاهشان به دوربین، لبخند به لب، خنده به چشم و میان این همه آدم، من گوشه تصویرمعلوم نبود داشتم به کجا نگاه میکردم و اصلا فازم چه بود؟
سلام
اگر کوفته تبریزی بلدید و وقتشو دارید به آیدی شیرین هزارجریبی یه سر بزنید🙏🌷
.
قرار بود اول اردیبهشت برویم کربلا ، قرار قبلیمان هم برای عید بود که نشد !
آن اول اردیبهشت هم نطلبیدند و شد اواسط خرداد !
نشستیم حساب و کتاب کردن و دیدیم نه، آن موقع از گرما ذوب نشویم ؛ حسابی میپزیم در عراق !
رفتیم پی کاروان و خیلی غافلگیر کننده یک کاروان برای دو روزِ دیگرِ آن روز، جا داشتند و اسم نوشتیم .
چند روز قبلش ، خبر دورهمی مبنا را دیده بودم و از همان موقع تپش قلب گرفته بودم به شوق روز موعود !
برنامهها ریختم و خلاصه نشد !
نتوانستم بروم به برنامهی دورهمی مبنا .
امروز این عکس و عکسهای دیگر را برای بار چندم نگاه کردم .
فقط دلم خواست بگویم که من چقدر این خانوادهی ندیده را دوست دارم !
میدانم یک هنرجویِ معمولی که امروز سومین تمرینش را سروقت تحویل نداده الان باید پشت میزش باشد و در حال کلنجار با ذهنش تا شخصیتش را بگذارد سریک دوراهی و صفتهای پنهانش را رو کند ولی ،
دلم خواست با همین قلمِ دست و پا شکستهام بنویسم که
درست است اینجا همه چیز مجازی است اما قلبها و اندیشههای این خانواده خیلی حقیقی به یکدیگر گِره خوردهاند .
درست است که خیلی از هنرجوها مثل من حسرت آن دورهمی را میخورند اما دلمان گرم است به آن اهداف بلندی که ما را دور هم جمع کرده . و دارد رشدمان میدهد .
داریم دانه دانه کنار هم قد میکشیم حتی اگر فاصلهی بینمان زیاد باشد !
حتی اگر هر کداممان بعد از دیدن تمرینها و حجم صوتهای استاد جوان ، دست و دلمان لرزید و با توکل بر اسم اعظم خدا نشستیم پایِ جلسات !
و یا حتی اگر بعد از نقد تمرینهایمان توسط استادیارهای عزیزتر از جان ، اشکها ریختیم و بعد با همان چشمهای نمناک رفتیم سراغ بازنویسی تمرینهایمان !
ما همه یک خانوادهایم .
یک خانوادهای که غم و غصههامان را بین خودمان حل میکنیم ، از دغدغههامان میگوییم و بعد یاعلی گویان میرویم وسط میدانِ جنگِ روایتها .
دلم خواست بگویم که خدا حفظتان کند برای این انقلاب ، خانوادهی مجازیِ مبنا :)
#مبنا
#هم_مبنا
هو
گیر افتادهام توی یک قفس، با یک عالمه آدم که تک تکشان را عاشقانه دوست دارم. قفسی با صدای کرکننده موسیقی پاپ گوشی خواهرم و گاهی سنتی گوشی مادرم، قیژ ممتد ترمز ماشین جدید خواهرزادهام در بازی تازهنصبش. و صدای دعوای دخترخالهها سر مداد، دفتر، شکلات، بستنی و تمام آنچه توی خانه مادربزرگ دستشان میرسد. اگر کار نداشتم و مجبور نبودم یک گوشه روی تخت بنشینم و ضمن استغفار از گناهانم، نقد داستانهای هنرجوها را بفرستم، حتما الان داشتم توی آشپزخانه کمک مادرم، آش خیراتی شب جمعه را میپختم، یا توی کوچه مسابقه دوچرخهسواری دخترم و بچههای همسایهها را تماشا میکردم یا با خواهرم بلند بلند میخندیدیم و نوبتی استندآپ کمدی مفصلی از همسری کردن و مادری کردن و سوتیهایمان اجرا میکردیم.
من ماندهام سر دوراهی. نیمی از من وسط داستانهای هنرجوهاست که عشق را پروبال دادهاند و به رابطه خواهر برادری پرداختهاند و خانواده را مرکز نوشتههایشان قرار دادهاند و صفتهای پنهانی از شخصیتهایشان را از زیر آوار سختیها بیرون کشیدهاند. نیم دیگرم کنار خانواده است که فرصت با هم بودنمان فردا به پایان میرسد.
#استادیاری
-📮
ما دومین شمارهای است که به سراغ آدمها با حرفههاشان رفتهایم. میخواهیم کتاب پرپیچوخم آدمها را در ارتباط با مشاغلشان ورق بزنیم. زیر کرسی خاطراتشان گرم شویم و با غم و شادیشان بخندیم و اشک بریزیم.
شماره هشت محفل درباره #پستچی هاست.
انسانهایی که همه ما کموبیش با آنها سروکار داشتهایم. زنگ خانهمان را زدهاند و به انتظارمان پایان دادهاند.
چند ساعتی را خالی کنید. یک فنجان قهوه یا دمنوش تازهدم کنارتان بگذارید. کفش خیال را به پا کنید و در دنیای #پستچی ها قدم بگذارید.
🗞️ @mahfelmag