eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
363 دنبال‌کننده
368 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
سارا از مهمونا استقبال می‌کرد😬😬😬
هو امر کردند برای درج کتاب‌های دوست‌داشتنی‌مان در لیست کتابهای پیشنهادی مدرسه مبنا، عکس بدهیم. قبلش هم امر نه، اما فرموده بودند اگر امکان دارد و آسمان به زمین نمی‌آید، عکسمان را بگذاریم روی پروفایل تا هنرجوها بشناسندمان. هر جا که می‌رفتیم، به همسرم می‌گفتم: همینجا عکسه رو بگیر. توی پیاده رو جلوی بستنی فروشی، لب ساحل بابلسر، توی گلفروشی و جاهایی از این قبیل. عکس‌ها را که می‌دیدم، دلم برای ایتا و برای هنرجوها می‌سوخت و فکر می‌کردم می‌شود بعدا هم امتحان کرد. روسریم کج بود، دماغم سه برابر حالت معمول بود، چشمهایم با هم جنگ داشتند و مصداق عکس‌های شناسنامه‌ای بودم. بعدش بی‌‌خیال عکس جدید شدم و هارد را به لب‌تاپ وصل کردم و گشتم در تاریخ‌های مختلف و مناسبت‌های مختلف. دهانم کج بود، معلوم نبود کجا را نگاه می‌کنم، گیره روسری‌ام شل شده بود و حجاب اسلامی از دست رفته بود. پس از کلی جستجو عکسی در پوشه سال ۹۵ یافتم که خداراشکر چون از دور گرفته شده بود، دماغ و اینها مرتب بودند و روسری‌ام هم خوب ایسستاده بود و ذوق‌زده فرستادم برای همکارم و البته همان عکس هم مناسب پروفایل نبود و با همه بالا پایین‌ها و در نظر گرفتن موازین شرعی و موازین خیلی شرعی و موازین دیگری، تصمیم بر این شد باز هم برای عکسی در چارچوب تنگ عرف و بقیه چیزها، تلاش کنم. عکس‌های دورهمی تهران که یکی یکی منتشر شد، من زوم می‌کردم روی خودم، در غالب تصاویر اصلا دیده نمی‌شدم و خوشبختی بیشتر از این امکان نداشت. در یک عکس هم که واضح بودم، معجزه‌ای رخ داده بود و چپر چلاق نبودم. امروز همکار جدیدمان، عکسی رو کرد،مثل وقتی توی بازی یک نفر کارت برنده را رو می‌کند و حریف وا می‌رود. همکار محترم توی عکس خندان و شادان بود و اصلا چون خودش خیلی خوب و کامل و همه چیز تمام بود، عکس را منتشر کرده بود. من زوم کردم روی همه، عالی بودند، نگاهشان به دوربین، لبخند به لب، خنده به چشم و میان این همه آدم، من گوشه تصویرمعلوم نبود داشتم به کجا نگاه می‌کردم و اصلا فازم چه بود؟
سلام اگر کوفته تبریزی بلدید و وقتشو دارید به آیدی شیرین هزارجریبی یه سر بزنید🙏🌷
. قرار بود اول اردیبهشت برویم کربلا ، قرار قبلی‌مان هم برای عید بود که نشد ! آن اول اردیبهشت هم نطلبیدند و شد اواسط خرداد ! نشستیم حساب و کتاب کردن و دیدیم نه، آن موقع از گرما ذوب نشویم ؛ حسابی میپزیم در عراق ! رفتیم پی کاروان و خیلی غافلگیر کننده یک کاروان برای دو روزِ دیگرِ آن روز، جا داشتند و اسم نوشتیم . چند روز قبلش ، خبر دورهمی مبنا را دیده بودم و از همان موقع تپش قلب گرفته بودم به شوق روز موعود ! برنامه‌ها ریختم و خلاصه نشد ! نتوانستم بروم به برنامه‌ی دورهمی مبنا . امروز این عکس‌ و عکس‌های دیگر را برای بار چندم نگاه کردم . فقط دلم خواست بگویم که من چقدر این خانواده‌ی ندیده را دوست دارم ! میدانم یک هنرجویِ معمولی که امروز سومین تمرینش را سروقت تحویل نداده الان باید پشت میزش باشد و در حال کلنجار با ذهنش تا شخصیتش را بگذارد سریک دوراهی و صفتهای پنهانش را رو کند ولی ، دلم خواست با همین قلمِ دست و پا شکسته‌ام بنویسم که درست است اینجا همه چیز مجازی است اما قلب‌ها و اندیشه‌های این خانواده خیلی حقیقی به یکدیگر گِره خورده‌اند . درست است که خیلی‌ از هنرجوها مثل من حسرت آن دورهمی را میخورند اما دلمان گرم است به آن اهداف بلندی که ما را دور هم جمع کرده . و دارد رشدمان میدهد . داریم دانه دانه کنار هم قد میکشیم حتی اگر فاصله‌ی بین‌مان زیاد باشد ! حتی اگر هر کداممان بعد از دیدن تمرین‌ها و حجم صوتهای استاد جوان ، دست و دلمان لرزید و با توکل بر اسم اعظم خدا نشستیم پایِ جلسات ! و یا حتی اگر بعد از نقد تمرین‌هایمان توسط استادیارهای عزیزتر از جان ، اشک‌ها ریختیم و بعد با همان چشم‌های نمناک رفتیم سراغ بازنویسی تمرین‌هایمان ! ما همه یک خانواده‌ایم . یک خانواده‌‌ای که غم و غصه‌هامان را بین خودمان حل میکنیم ، از دغدغه‌هامان میگوییم و بعد یاعلی گویان میرویم وسط میدانِ جنگِ روایت‌ها . دلم خواست بگویم که خدا حفظتان کند برای این انقلاب ، خانواده‌ی مجازیِ مبنا :)
طبیعی اینقدر دوست‌داشتنی بودن هنرجوهامون؟
هو گیر افتاده‌ام توی یک قفس، با یک عالمه آدم که تک تک‌شان را عاشقانه دوست دارم. قفسی با صدای کرکننده موسیقی پاپ گوشی خواهرم و گاهی سنتی گوشی مادرم، قیژ ممتد ترمز ماشین جدید خواهرزاده‌ام در بازی تازه‌نصبش. و صدای دعوای دخترخاله‌ها سر مداد، دفتر، شکلات، بستنی و تمام آنچه توی خانه مادربزرگ دستشان می‌رسد. اگر کار نداشتم و مجبور نبودم یک گوشه روی تخت بنشینم و ضمن استغفار از گناهانم، نقد داستان‌های هنرجوها را بفرستم، حتما الان داشتم توی آشپزخانه کمک مادرم، آش خیراتی شب جمعه را می‌پختم، یا توی کوچه مسابقه دوچرخه‌سواری دخترم و بچه‌های همسایه‌ها را تماشا می‌کردم یا با خواهرم بلند بلند می‌خندیدیم و نوبتی استندآپ کمدی مفصلی از همسری کردن و مادری کردن و سوتی‌هایمان اجرا می‌کردیم. من مانده‌ام سر دوراهی. نیمی از من وسط داستان‌های هنرجوهاست که عشق را پروبال داده‌اند و به رابطه خواهر برادری پرداخته‌اند و خانواده را مرکز نوشته‌هایشان قرار داده‌اند و صفت‌های پنهانی از شخصیت‌هایشان را از زیر آوار سختی‌ها بیرون کشیده‌اند. نیم دیگرم کنار خانواده است که فرصت با هم بودنمان فردا به پایان می‌رسد.
-📮 ما دومین شماره‌ای است که به سراغ آدم‌ها با حرفه‌هاشان رفته‌ایم. می‌خواهیم کتاب پرپیچ‌و‌خم آدم‌ها را در ارتباط با مشاغل‌شان ورق بزنیم. زیر کرسی خاطرات‌شان گرم شویم و با غم و شادی‌شان بخندیم و اشک بریزیم. شماره هشت محفل درباره هاست. انسان‌هایی که همه ما کم‌وبیش با آن‌ها سر‌وکار داشته‌ایم. زنگ خانه‌مان را زده‌اند و به انتظارمان پایان داده‌اند. چند ساعتی را خالی کنید. یک فنجان قهوه یا دم‌نوش تازه‌دم کنارتان بگذارید. کفش خیال را به پا کنید و در دنیای ها قدم بگذارید. 🗞️ @mahfelmag
-🪴 محفل شماره هشت رو از این‌جا دانلود کنید 🙂👇🏻👇🏻؛ 📥 https://mabnaschool.ir/product/mahfel8/
هو شماها که می‌خندید، انگار یک نفر دست می‌کشد روی موهای قلم‌مو و ستاره می‌پاشد روی دیوارهای خانه و کهکشان راه شیری نقش می‌بندد روی سقفمان و تمام وجود من می‌شود چشم برای رصد شب کویر. صدایم می‌زنید و انگار اردیبهشت در آذر می‌رسد و عطر بهارنارنج با صدای شما منتشر می‌شود و زندگی شکوفه می‌زند. خیمه می‌زنید روی کتابهای تازه‌تان و روزهای رفته را زرورق پیچ، روبان پیچ، صورتی براق، سبز تازه نورسته به من هدیه می‌دهید.  رنگ روسری‌تان را با لباس هماهنگ می‌کنید، دست می‌برید و گیره را کنار گردی صورت می‌بندید و لب‌هایتان راضی کش می‌آید و بهشت نادیده، منعکس می‌شود از آینه روبرویتان. چادر سفید پر از گلهای ریز سرخ را می‌اندازید روی سرتان، پشت بابا می‌ایستید رو به قبله و ما می‌شویم تیم برنده و خانه‌مان می‌شود ایران قوی و من همه دست تشکر می‌شوم سمت خدا. حرف‌های خصوصی می‌زنیم و قلب من از چشمانم می‌زند بیرون. بغلتان می‌کنم و کوه یخ انباشته تمام روزهای بی‌مهری زندگی‌ام، وا می‌رود. خوشبختی هر لحظه با شما بودن با شما قدم زدن، دست شما را گرفتن، با شما پچ‌پچ کردن، با شما بستنی خوردن، با شما سفرکردن، با شما زیارت رفتن، با شما نماز خواندن، توی این زمانه برای من، شبیه زندگی توی دهکده پدربزرگ هایدی است. دویدن است در یک دشت بی‌انتهای سبز، میان گلهای بابونه. گم شدن است وسط خوشه‌های طلایی و درخشان گندم. شما کودکی را به من هدیه دادید. روزتان مبارک دخترهای مامان