سلام
اگر کوفته تبریزی بلدید و وقتشو دارید به آیدی شیرین هزارجریبی یه سر بزنید🙏🌷
.
قرار بود اول اردیبهشت برویم کربلا ، قرار قبلیمان هم برای عید بود که نشد !
آن اول اردیبهشت هم نطلبیدند و شد اواسط خرداد !
نشستیم حساب و کتاب کردن و دیدیم نه، آن موقع از گرما ذوب نشویم ؛ حسابی میپزیم در عراق !
رفتیم پی کاروان و خیلی غافلگیر کننده یک کاروان برای دو روزِ دیگرِ آن روز، جا داشتند و اسم نوشتیم .
چند روز قبلش ، خبر دورهمی مبنا را دیده بودم و از همان موقع تپش قلب گرفته بودم به شوق روز موعود !
برنامهها ریختم و خلاصه نشد !
نتوانستم بروم به برنامهی دورهمی مبنا .
امروز این عکس و عکسهای دیگر را برای بار چندم نگاه کردم .
فقط دلم خواست بگویم که من چقدر این خانوادهی ندیده را دوست دارم !
میدانم یک هنرجویِ معمولی که امروز سومین تمرینش را سروقت تحویل نداده الان باید پشت میزش باشد و در حال کلنجار با ذهنش تا شخصیتش را بگذارد سریک دوراهی و صفتهای پنهانش را رو کند ولی ،
دلم خواست با همین قلمِ دست و پا شکستهام بنویسم که
درست است اینجا همه چیز مجازی است اما قلبها و اندیشههای این خانواده خیلی حقیقی به یکدیگر گِره خوردهاند .
درست است که خیلی از هنرجوها مثل من حسرت آن دورهمی را میخورند اما دلمان گرم است به آن اهداف بلندی که ما را دور هم جمع کرده . و دارد رشدمان میدهد .
داریم دانه دانه کنار هم قد میکشیم حتی اگر فاصلهی بینمان زیاد باشد !
حتی اگر هر کداممان بعد از دیدن تمرینها و حجم صوتهای استاد جوان ، دست و دلمان لرزید و با توکل بر اسم اعظم خدا نشستیم پایِ جلسات !
و یا حتی اگر بعد از نقد تمرینهایمان توسط استادیارهای عزیزتر از جان ، اشکها ریختیم و بعد با همان چشمهای نمناک رفتیم سراغ بازنویسی تمرینهایمان !
ما همه یک خانوادهایم .
یک خانوادهای که غم و غصههامان را بین خودمان حل میکنیم ، از دغدغههامان میگوییم و بعد یاعلی گویان میرویم وسط میدانِ جنگِ روایتها .
دلم خواست بگویم که خدا حفظتان کند برای این انقلاب ، خانوادهی مجازیِ مبنا :)
#مبنا
#هم_مبنا
هو
گیر افتادهام توی یک قفس، با یک عالمه آدم که تک تکشان را عاشقانه دوست دارم. قفسی با صدای کرکننده موسیقی پاپ گوشی خواهرم و گاهی سنتی گوشی مادرم، قیژ ممتد ترمز ماشین جدید خواهرزادهام در بازی تازهنصبش. و صدای دعوای دخترخالهها سر مداد، دفتر، شکلات، بستنی و تمام آنچه توی خانه مادربزرگ دستشان میرسد. اگر کار نداشتم و مجبور نبودم یک گوشه روی تخت بنشینم و ضمن استغفار از گناهانم، نقد داستانهای هنرجوها را بفرستم، حتما الان داشتم توی آشپزخانه کمک مادرم، آش خیراتی شب جمعه را میپختم، یا توی کوچه مسابقه دوچرخهسواری دخترم و بچههای همسایهها را تماشا میکردم یا با خواهرم بلند بلند میخندیدیم و نوبتی استندآپ کمدی مفصلی از همسری کردن و مادری کردن و سوتیهایمان اجرا میکردیم.
من ماندهام سر دوراهی. نیمی از من وسط داستانهای هنرجوهاست که عشق را پروبال دادهاند و به رابطه خواهر برادری پرداختهاند و خانواده را مرکز نوشتههایشان قرار دادهاند و صفتهای پنهانی از شخصیتهایشان را از زیر آوار سختیها بیرون کشیدهاند. نیم دیگرم کنار خانواده است که فرصت با هم بودنمان فردا به پایان میرسد.
#استادیاری
-📮
ما دومین شمارهای است که به سراغ آدمها با حرفههاشان رفتهایم. میخواهیم کتاب پرپیچوخم آدمها را در ارتباط با مشاغلشان ورق بزنیم. زیر کرسی خاطراتشان گرم شویم و با غم و شادیشان بخندیم و اشک بریزیم.
شماره هشت محفل درباره #پستچی هاست.
انسانهایی که همه ما کموبیش با آنها سروکار داشتهایم. زنگ خانهمان را زدهاند و به انتظارمان پایان دادهاند.
چند ساعتی را خالی کنید. یک فنجان قهوه یا دمنوش تازهدم کنارتان بگذارید. کفش خیال را به پا کنید و در دنیای #پستچی ها قدم بگذارید.
🗞️ @mahfelmag
-🪴
محفل شماره هشت رو از اینجا دانلود کنید 🙂👇🏻👇🏻؛
📥 https://mabnaschool.ir/product/mahfel8/
هو
شماها که میخندید، انگار یک نفر دست میکشد روی موهای قلممو و ستاره میپاشد روی دیوارهای خانه و کهکشان راه شیری نقش میبندد روی سقفمان و تمام وجود من میشود چشم برای رصد شب کویر. صدایم میزنید و انگار اردیبهشت در آذر میرسد و عطر بهارنارنج با صدای شما منتشر میشود و زندگی شکوفه میزند.
خیمه میزنید روی کتابهای تازهتان و روزهای رفته را زرورق پیچ، روبان پیچ، صورتی براق، سبز تازه نورسته به من هدیه میدهید.
رنگ روسریتان را با لباس هماهنگ میکنید، دست میبرید و گیره را کنار گردی صورت میبندید و لبهایتان راضی کش میآید و بهشت نادیده، منعکس میشود از آینه روبرویتان.
چادر سفید پر از گلهای ریز سرخ را میاندازید روی سرتان، پشت بابا میایستید رو به قبله و ما میشویم تیم برنده و خانهمان میشود ایران قوی و من همه دست تشکر میشوم سمت خدا.
حرفهای خصوصی میزنیم و قلب من از چشمانم میزند بیرون. بغلتان میکنم و کوه یخ انباشته تمام روزهای بیمهری زندگیام، وا میرود. خوشبختی هر لحظه با شما بودن با شما قدم زدن، دست شما را گرفتن، با شما پچپچ کردن، با شما بستنی خوردن، با شما سفرکردن، با شما زیارت رفتن، با شما نماز خواندن، توی این زمانه برای من، شبیه زندگی توی دهکده پدربزرگ هایدی است. دویدن است در یک دشت بیانتهای سبز، میان گلهای بابونه. گم شدن است وسط خوشههای طلایی و درخشان گندم. شما کودکی را به من هدیه دادید.
روزتان مبارک دخترهای مامان
#روزدختر
#تولد_حضرت_معصومه
#خونمون
#مادختردارها
مدرسهای که دوسش داریم و حتما نمونهش تو مازندران یافت مینشود
Majid AkhshabiMajid Akhshabi - Bande Navaz.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
Majid Akhshabi - Bande Navaz.mp3
چون میدونم، دوسش داره❤️❤️
با عرض سلام وتبریک ایام خدمت شما خانواده های محترم!!!
مستحضر باشید مدرسه تا تاریخ دهم خرداد باز می باشد ودر خدمت دخترای گلمون هستیم.