هو
آدمیزاد همیشه یک قاشق ته و توی خرت و پرتهاش دارد برای تونل کندن و بیرون زدن.
همین
@tablo11
هو
استعداد پایش را نگذاشته بیخ خر من. جمله قبل باید با قید متاسفانه شروع میشد. این شکلی نیست که من مدادم را بگذارم روی کاغذ و مخاطبم شرهواژه بخواند. مینویسم و خط میزنم، مینویسم، خط میزنم. مینویسم و دست میبرم لای موهام و سرم را میگذارم روی میز چون رسیدهام به دیوار بلند سیمانی ته کوچه . بلند میشوم چای میریزم، قدم میزنم، با خودم حرف میزنم و حتی خدا را قسم میدهم که کمی از خلاقیت نویسندهها را به من هم بدهد. هفته پیش یک داستان را بیست بار بازنویسی کردم، نتیجه نهایی ۲۵ درصد کوچکتر از نوشته اولیه بود، تعداد زیادی کلمه را جایگزین کرده بودم و شروع و پایان را بارها تغییر دادم. همین حالا با اینکه دوستش دارم، ازش راضی نیستم و فکر نمیکنم ساختمانش آنقدر مستحکم باشد که با فوت ویران نشود. حتما باز هم بازنویسی میکنم.
اینکه متاسف نیستم یا نمیخواهم متاسف باشم، فقط یک دلیل دارد. من خودم را ورانداز میکنم که با همین دویدنها زندهام با همین عرق ریختن برای تراوش یک لغت درخور.
#در_ستایش_بازنویسی
#مبنا
#مینویسم
#هستم
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سپیدوسیاه
سرودخوان خطه نام و ننگ
نادر ابراهیمی و جستوجوی ایران
نادر ابراهیمی در ادبیات معاصر ایران وضعی خاص دارد. نویسندهای زبر دست در قصهنویسی که از دورهای به بعد اغلب مغضوب روشنفکران و دوستان دوره جوانی بوده و گاه از سوی برخی انقلابیها نیز برخوردهای سخت دیده است.
آنچه ابراهیمی را بدل به چهرهای منحصر به فرد میسازد دیداری است که بی ملاحظه با واقعیت تازه و نابهنگام انقلاب اسلامی ایران دارد. این واقعیت ساده و عادی، چنانکه برخی انقلابیهای قصهنویسی گمان میکنند نیست. عجیب و ساختگی و دروغین چنانکه برخی روشنفکران نیز خطاباش میکنند، نیست. فهمیدن و دریافتن آن ایرانی که با انقلاب و دفاع مقدس اتفاق افتاد، کاری دور از دسترس است و به سادگی محقق نمیشود. نادر ابراهیمی در آستانه حس و درک چنین ایرانی ایستاده است.
💡هر فیلم آغاز یک گفتوگوست
@simafekr_com
هو
نوسوادم کتاب تازهاش را بلند بلند میخواند. نه من شمردهام و نه خودش که این چندمین کتاب ۰۲ است. اما تن صداش که بالا و پایین میشود و حروف را که کشیده و کوتاه ادا میکند، آهنگی مینوازد از جنس کیفیدن(کیف کردن). وسطهای خواندن صدایم میزند، مامان اشتبا نوشته. هفت هشت متری فاصله داریم و یک دیوار هم هست بینمان. داد میزنم که: چیو و او چیزی میگوید که نمیفهمم. داد میکشد که آقا رو نوشته: آ آ آقا. من اینطور میشنوم. من هم در تقابل داد میزنم که لابد گوینده لکنت گرفته یا ترسیده. کتاب را برمیدارد و میآید نزدیکتر و دوباره سعی میکند آهای تکرارشونده را بخواند. ،میخندد و قسم میخورد که کتاب اشتباه نوشته. نگاه میکنم به جمله کتاب و نمیتوانم ذوقم را پنهان کنم. میپرسم: برای چی اشتباهه؟ انگشتش را میگذارد زیر جمله و میگوید: اینجا که کسی حرف نمیزنه که بترسه یا تعجب کنه. منظورش این است: راوی سوم شخص اجازه ندارد لکنت بگیرد. من فقط انتظار داشتم بعد کلاس اول دخترم کتاب بخواند نه اینکه خطای زاویهدید کتابها را بیرون بکشد.
#خونمون
#نوسواد
#مادختردارها
هو
تبداری دخترم، حسنش این بود که نشستم روبروی تلویزیون و داشتم از متن هنرجوها ایرادهای بنیاسرائیلی میگرفتم که کوثر در چرخاندن کانالها رسید به "عه مامان آقای آراسته" . خدا به هنرجو رحم کرد.
#مبنا
هو
که دنیا را بهتر بشناسیم و چراغقوه بیندازیم روی تاریکیهای ذهنمان.
#مبنا
mabnaschool.ir
@mabnaschool
دلم میخواست، همه دور کیک بنشینیم، من روبروی ساعت باشم. وقتی عقربهها رسیدند به لحظه تولد، کف بزنیم و من سارا از میان دستهای پدر و خواهرها بکشم بیرون و بچرخانمش و بچسبانمش به سینهام و پر ببوسمش و پشت هم خدارا شکر کنم به خاطر شیرینی یک سالی که گذشت. اما پیشانی داغ و لپهای آب رفته و لبهای سفید، میگفتند: خیلی چیزها دست تو نیست.
چشمم افتاد به ساعت، گفتم: همین الان به دنیا اومد. اختیار چشمم دست خدا بود به خسته نباشی چند روز مریضداری.
متولد ۰۱/۰۴/۰۱
#یکسالگی
🔰 ظرفیت باقیمانده نویسندگی خلاق
این استقبال شما، بار روی دوش ما را برای رویای روایت سنگینتر میکند.
🖍دریافت صندلی دوره نویسندگی خلاق:
https://b2n.ir/b99911
#نویسندگی_خلاق
.
هو
زمان و مکان نوشتنم، ثابت نیست. ۱۲ سال است که همه چیز به بچههایم بستگی دارد. به اینکه تصمیم بگیرند یا وادار شده باشند بروند بیرون یا کمی آرامتر بازی کنند. همیشه هم نوشتن یک جور نمیآید سراغم. من هم همیشه یک جور نمیروم سراغش. فاطمه اختری، دعوتم کرده به #چالش_من_چطور_مینویسم و من قصد دارم یک مدل بیمارگونهاش را بنویسم.
"افکار به سرم هجوم میآورند" جملهای است نفرین شده؛ چون کلیشه است. اما برای من معنا پیدا کرده. اولین بار قاشق به دست بالا سر قابلمه جوشان برنج ایستاده بودم. آن روزها باید یک روایت مادرانه مینوشتم درباره یادم نیست چه. به نظرم آمد، دهانهایی دورتا دور محیط داخلی جمجمهام میجنبند و راجع به موضوع نظریه میدهند. هر لحظه دهانها متراکمتر میشدند. حرفهایشان میریخت توی کاسه کلهام. تا کته را دم کنم فکرهایم سنگین شد و تمام حجم آشپزخانه را گرفت. خودم را به خودکار رساندم. خودکار شلنگ تخلیه است برای پیشگیری از ترکیدن استخوان سر.
سر نوشتن همین دهانها که گفتم، در رقابت با هم، صدایشان را بلند میکنند. نمیتوانم مدیریتشان کنم و بگویم: وایسا ته صف نوبتت شه. همیشه اینجور وقتها خیال میکنم، قرار است بیترمز تا ته روایت بروم. اما بارها با کله میروم توی دیوار. گاهی صدایی که خیلی بلند بوده، و امید زیادی داشتهام بهش، یک خط هم نمیشود.
وقتی فشار مغز صفر میشود، روی کاغذ جزایری دارم جدا افتاده که دلشان با هم است. باید متحدشان کنم و باید یک مجمعالجزایر شکستناپذیر بسازم. در این اتحاد، هر بخش کوچک یا بزرگی باری به دوش میکشد و همه در خدمت هدف بالنده متناند.
یک بار داشتم به موضوعی فکر میکردم، بشکن زدم و از رختخواب کندم و عبارتی را یادداشت کردم. ذوق آنکه فردا بشود و آن چند کلمه را چاشنی نوشتهام کنم، خواب را دقایقی از چشمانم گرفت. در نهایت اما آن عبارت را بیرحمانه حذف کردم. چون درست که نو بود، اما در آن نوشتار کاری از پیش نمیبرد.
تا به حال در مراسم پاک کردن گندم سمنو بودهاید؟ نه تنها هر چیزی جز گندم از مجمعه بیرون انداخته میشود، بلکه هر گندم شکسته یا لاغری که قدرت باروری ندارد هم باید پاتیل سمنو را از دور تماشا کند. چون گندمی که سبز نشود، در فرآیند جوانهزنی میگندد و بو و مزه محصول نهایی را خراب میکند. در حالیکه هیچکس نمیفهمد، این سمنو چرا آنطور که باید شیرین نیست. بازنویسی باید از متن من، یک نوشته یک دست صیقلخورده شیرین بسازد.
قبل بازنویسی به تمام اجزای متنم مشکوکم. آیا میشود این حرف ربط، یا آن واژه، یا یک جمله
را حذف کرد؟ اگر تمام یک پاراگراف را حذف کنم، نوشتهام آسیبی میبیند؟ میتوانم عبارتهای وصفی را با نمونهای نو و تصویرساز جایگزین کنم؟
مهم نیست مدل نوشتن چطور باشد و مهم نیست با اختیار قلم دست بگیرم یا مجبور باشم؛ من خیالم آسوده است که بازنویسی را دارم.
@tablo11
کانال فاطمه اختری:
@Negahe_to