هو
ساعت دور و بر ۷
زهرا را میبردم خانه همسایه برای تمرین سرود. نور ماه یک خط درخشان دور ابرهای خاکستری کشیده بود. آبی آسمان از روز گذشته و به شب نرسیده بود. زهرا که دید سرم به آسمان است، گفت: مامان اگه بارون بیاد همه برنامهمون خراب میشه. سالهای زیادیست که برای نباریدن دعا نمیکنم، حتی اگر تمام برنامهها خراب بشود.
ساعت دقایقی به ۹
همه را به خط میکنم که به موقع برویم جشن. کوثر مجریست. میدانم اگر بین مهمانها ببیندم، آرامتر اجرا میکند. سارا اما جمعیت نشسته بر صندلی توی کوچه را که میبیند و چراغها و پرچمهای رنگی را، بنا میکند به دویدن و من از پیاش. زهکش وسط کوچه را میگیرد و میرود کنار سن، برمیگردد و میرسد به منقل اسفند ته مجلس. مرد سیگار به لب بادزن را کمی نگاه میکند و باز برمیگردد. دستش را میگیرم، جیغ میکشد، انگار من بچه دزدم. خودش را خلاص میکند و باز میدود جلو. نیم ساعت که رژه میرویم بین مردم، چادرم از خیسی لبهاش سنگین شده و دیگر خجالت میکشم توی چشمهای زنها نگاه کنم، از بس حواسشان را پرت کردهام از سخنرانی.
ساعت ۱۰
نشستهام توی هال، در باز است و وضوح صدا فرق چندانی با توی کوچه ندارد. سارا روی پایم خوابیده. کوثر سوال میپرسد و از بزرگترها خواهش میکند تقلب ندهند به بچهها. پیرمرد خانه بغلی، جواب تمام سوالات را داد میکشد و کوثر به برندهها آفرین میگوید. مرد به زنش پز میدهد: "بدی من درست باوتمه" . دلم میخواهد مسابقه تمام نشود تا مرد بیشتر ذوق کند. نمیدانم چرا نرفتهاند جشن، کاش میشد بروم در خانهشان و بپرسم درد پیرمرد چیست. به جایش سارا را تاب میدهم و اشکهام را پاک میکنم. بعد مجری گروه سرود را دعوت میکند. یکی از زنها گفته، آهنگش آلات موسیقی دارد، برای همین صدا را کم کردهاند. صدای بچهها که فریاد میزنند از فاصله صد متری هم مفهوم است. میکروفن ولی جلوی دهان زهراست. میگویم: آقاجان اینم اون یکی بچمه و دلم میخواهد بدانم، پیرمرد سرود را هم دوست داشت؟
بعد همسرم سلام میکند. اسمش در لیست کوثر نبود.معلوم است همسایهها تورش کردهاند. برادر شاعر(همان همسرم) شعر میخواند و مهمانها علی علی میگویند و دست میزنند.
وقتی جشن را ترک میکردم، حس آدم راندهشدهای را داشتم که به نااهلی خودش آگاه است و میداند که باید برود. اما دروغ چرا، این گوشه نشستن دور از همه به دلم بیشتر نشست. میدانستم برکت در جمع است، میدانستم خدا به جمع نظر میکند. اما کشیده شده بودم کنارو فایل صوتی خلاصه نعمات زندگیام پخش میشد.
ساعت از نیمه شب گذشته
قطرههای باران آنقدر درشت است که به جای شر شر، تق تق میخورند روی حلب شیروانی. و لحظه به لحظه موسیقی قطرات تندتر میشود.
همه چیز خوب پیش رفت و همه عیدی گرفتند، حتی آنها که نرفتند جشن و حتی درختهای باغچه.
#غدیر
#خونمون
#مادرانه
#مادختردارها
معرفی کتاب غدیر.pdf
حجم:
7.4M
.
💢یک لیست خیلی خوب از کتابهایی با موضوع غدیر و امام علی(ع)💢
#به_عشق_امام_علی
#عید_غدیر
#غدیر
| @mabnaschoole |
هو
در ستایش یک عنوان
سارا را بغل کردم و رفتم کمک زن کارگر. اسباب و اثاث را از زیر خاک بنایی کشیدیم بیرون، شستیم و خشک کردیم. دو روز. صدای مادرم از پشت امواج موبایل میلرزید. حتما باز هم برای دوری من اشک میریخت. من خواسته بودم که زودتر زندگی منظم شود و گفته بودم منتظر هیچکس نمیمانم. دستمزد زن را که کارت به کارت کردم، توی ایوان نشستم، آرام در حالیکه شیری درونم میغرید. فکر کردم، بیراه نمیگویند که فلانی شیرزن است. کم نداشتهام از این روزها. روزهایی که دیدهام دور و برم خالیست و باید یک تنه بار را به دوش بکشم.
وقتهایی هم بوده، کم نه؛ که دوستی، آشنایی، فامیلی، تیزی کشیده و خط انداخته روی من. دندانهام را فشار دادهام از درد. درها را بستهام و بنا کردهام به جیغ کشیدن در تنهایی. به خدای بالاسر نشان دادهام جای زخم را.
نمیدانم صمد طاهری توی کتابش چه نوشته، از چه کسانی نوشته و کدام شیر زخم برداشته. اما #زخم_شیر دقایق طولانی، فرمان افکارم را به دست گرفت. به طعم ملس ترکیب زخم و شیر فکر کردم، به شیر نشاندار که دوستداشتنیتر است از شیر سوسول و تر و تمیز.
#حلقه_ششم_مبنا
#باکتاب_قدبکش
هو
دختر ۱۲ سالهام رفته مهد کودک هیئت را آماده کند. از امشب کارت "خادمالحسین" را میچسباند روی روسری و میشود کمکدست مربی مهد.
دو سه روزیست با دخترهای کوچه، دارند فکر میکنند برای ایستگاه صلواتی. وویس که میگیرد و نظر میدهد و رد و تایید میکند، ور دائما بیمناک آیندهام، برای " تا ته توی همین راه ماندنش" تسبیح میاندازد.
دیشب گفت: مامان همه شالو روسریامو جمع کردم، فقط مشکیارو گذاشتم دم دست.
فکر میکنم این منم توی جسم کوثر، منم که میدوم و برنامه میریزم. دارم غرق میشوم در لذت مادری. انگار جوان شدهام و برگشتهام به گذشته. جایی که دخترها هم از قبل محرم گرم روضهاند.
#مادختردارها
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
♣️ #به_زودی
🖤 در آستانه محرم الحرام کتابی با روایت واقعه کربلا از انتشارات شهید کاظمی، منتشر می شود
در خیمهی ماهتابی نیز نویسنده سراغ راوی #خیمه رفته و با زبان لطیفی که مناسب کودکان و نوجوانان است به روایت واقعه کربلا میپردازد.
📘 #خیمهی_ماهتابی یازده فصل دارد که اولین فصل آن خیمهای که متعلق به حضرت زینب(س) است را معرفی کرده و در ده فصل بعدی هرکدام یکی از روزهای دهه اول محرم سال ۶۱ را روایت میکند.
📖 خیمه ماهتابی
✍🏻 به قلم: فاطمه سادات موسوی
📌 انتشاراتشهیدکاظمی
🖇 شبکه بزرگ تولید و توزیع کتاب خوب درکشور
🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc
میدونم الان همه دنبال محتواهای محرمی و عاشورایی هستید، ولی به همه مخصوصا به شاعرهایی که این کانال به حضورشون مفتخره، پیشنهاد میکنم وقت بگذارید و با این شاعر شهید، با این تربیتشده مکتب سیدالشهدا، که زمان جنگ برای سرش جایزه تعیین کرده بودن، بیشتر آشنا بشید:
https://b2n.ir/Shahidzaarei
رفقایی که سوال داشتن چطور باید به این پادکستها گوش بدن، اول کستباکس رو از لینک زیر نصب کنید، بعد کانال شعر پارسی رو جستجو کنید، یا از همین لینکی که تو پیام گذاشتم بیاین کانال شعر پارسی و از اونجا کارها رو دنبال کنید:
https://b2n.ir/Castboxinstall
هو
تا به حال به راننده تاکسی یا آژانس گفتهاید صدای موسیقیاش را بیاورد پایین؟ جوابهایی که گرفتهاید غیر اینهاست؟ طبیعیست که منظورم جواب در اکثر موارد تذکر است.
خانم این که صدای زن نیست. خانم این مجازه. خانم این که غمگینه. یا پفی از دهانش میدهد بیرون و تق میزند روی دکمه و دو دستش را میکوباند روی فرمان. من برای نشنیدن همین جوابهای فیلسوفانه یا ندیدن واکنشهای عصبی راننده جیگر خودم را میجوم. چون نمیتوانم برای راننده توضبح بدهم که میخواهم از وقتم مثل آدم استفاده کنم و توی تبلت واماندهام چهار کلمه از کتاب الکترونیکیام را بخوانم که به پیر و به پیغمبر رمان است و از قضا نویسندهاش هم با نظام زاویه منفرجه دارد. اصلا شاید هم نخواهم کتاب بخوانم، اما چه کسی گفته من یا مجبورم به آهنگ آن خرصدای از ننه قهرکرده گوش بدهم یا هیچ چیز حالیام نمیشود و گرانی بیداد میکند و مسوولین همه فاسد شدهاند و تمام جوانهامان را به رگبار بستهاند؟
#اسنپ
"این نوشته، اصلا داستان نیست"
اولین نقد جدی، رسمی و بیتعارف از نوشتههایم را دقیقا دو ماه پیش، یعنی روز ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۲ دریافت کردم. آن روز از شنیدن صوت نقد خانم هزارجریبی عزیز
@Shirin_Hezarjaribi
@Naghd_asar_mabna
@tablo11
برای داستانم در کلاس نقد اثر، به جای ذرهای ناراحتی، آنقدر پر از هیجان شدم که مجبور شدم برای انتقال درست حسم، برایشان صوت بگذارم. با اینکه با خانم هزارجریبی اساسی رودرواسی داشتم و اصلا تا قبل از شرکت در این کلاس نمیشناختمشان، بهشان گفتم که بیاغراق، پیشفرضم، اصلا این جنس از کیفیت برای نقد داستان نبود و من تا هر زمان در دنیای نوشتن باشم، عنوان اولین منتقد جدی داستانهایم برای شماست و مدیون شما هستم.
امروز، یعنی ۳۰ تیرماه ۱۴۰۲ دومین نقد جدی، رسمی و بیتعارف را دریافت کردم. در هفتههای گذشته، ساعتهای متمادی برای ایده اولیه داستانم، چگونه طراحی کردن، چگونه نوشتن و چگونه بازنویسی کردنش وقت گذاشته بودم و با دوستان همنویسم دربارهاش حرف زده بودم. کسی که قرار بود داستانم را نقد کند، نه تنها استادیار دوره خلاق و دوره مقدماتی نویسندگیام بود، بلکه کسی بود که کلا قدم گذاشتن در دنیای نوشتن را با او شروع کردم. مهمترین و جدیترین مشوقم برای ایجاد این کانال و کسی که برای من، تا آخر عمر، اسمش چسبیده به هر قلم چرخاندنم روی صفحه. امروز در نقد داستانم، از فاطمهسادات موسوی عزیزم،
@muuusavi
@chiiiiimeh
یک جمله طلایی و ناب و البته ویران کننده با قدرت تخریب بالا شنیدم. "این نوشته، اصلا داستان نیست!" و البته بعد هم با همان سعه صدر همیشگی، با جزییات، اشکالات جدی و کاملا درست نوشتهام را برایم گفتند.
من امروز از شنیدن نقد داستانم، آنقدر پر از هیجان شدم که دیدم برای انتقال درست حسم، باید بیایم اینجا و از این تجربه بنویسم. بنویسم که به جای ذرهای ناراحتی، چقدر از امروز، امیدوارتر شدهام. چقدر باانگیزهتر شدهام برای بیشتر تلاش کردن و برای کمعیبتر نوشتن؛ و همه این حسهای قشنگ را مدیون خانم موسوی عزیزم و البته دوستان همنویس نازنینم هستم.
#روایت_زندگی
#نقد_یعنی_این
#همنویس_بهشت
@Negahe_To
هدایت شده از مجله مجازی محفل
نوبتی هم باشه نوبت رونمایی از شمارهٔ ۹ محفله🙃
کلمهٔ «خیاط» رو که میشنویم؛ بیشتر وقتها حاصل کارشون؛ یعنی لباسها رو به خاطر میاریم؛ ما اینجا زاویه نگاهمون رو بردیم عقبتر. به جای بررسی چگونگی دوخت لباسهامون؛ خود شخصیت خیاطها رو کندوکاو کردیم.
این شما و این هم محفل «خیاط»☺️
https://mabnaschool.ir/product/mahfel9/
#محفل_خیاط
@mahfelmag